وبسایت مصطفی نقی پورفر
در رثای یک دوست
۵ بهمن ۱۳۹۰
۱ دیدگاه
آرامتر بخواب
ای شمع نیم سوخته از رنج روزگار
آتش ز جان سوخته ات قهر کرده است.
آرامتر بخواب
آرامتر که معنی آسودگی شکست
اینجا کنار خاک تو مهتاب خفته است
لختی نظاره کن سخن سرد خاک را
دستار خرده ماسه و شولای سنگ فرش
آرامتر بخواب
آرامتر ز بوته گلهای سرخ فام
شاید که با بهار فراسوی جلوه ها
صد غنچه در رثای تو اینجا رها شوند
مصطفی – ۱۳۹۰/۱۱/۵
Categories: شعرها
برف
۱ دی ۱۳۹۰
بدون دیدگاه
بر ما ببار ای برف، |
که لبهای زمین تب دار خنکای توست |
و تشنه بالاپوشی از سپیدیت |
آغاز کن سفره شعر خویش را |
و بخوان بنام بهار، |
در این غوغای تشنه کامی |
که سپیدی تو سرود زندگیست. |
ای رحمت بی پایان و ای سقای رحمت |
سرودن آغاز کن |
و ببار بر ما چکامه خود را |
در رثای پاییز و تولد زمستان |
مصطفی – ۱۳۹۰/۱۰/۱
Categories: نوشته ها
رسم پاییز
۸ مهر ۱۳۹۰
۴ دیدگاه
برگها دل شکسته در آواز
زیر پای نگاه رهگذران
نارها سر شکسته در پرواز
سوی چشمان کودکانه ما
رسم پاییز اینچنین رسمیست
رنگ پاییز این چنین رنگیست.
مصطفی – ۱۳۹۰/۷/۸
Categories: شعرها
بی وفا
۱۷ مرداد ۱۳۹۰
بدون دیدگاه
ای بی وفا ز شاهد و میخانه دم مزن |
دیگر ز شرب ساغر و پیمانه دم مزن |
از این شراب باقی پیمان ما منوش |
آتش به جان و بر دل دیوانه ام مزن |
بر عهد تو نهاده ام این جان و دل دگر |
از عهد و عشق و آتش و پروانه دم مزن |
چون سر کنار غیر به شهوت نهاده ای |
سر بر دل شکسته و ویرانه ام مزن |
ما بر سبیل عهد به جان ایستاده ایم |
خویت چو روبهیست ز جانانه دم مزن |
دیگر تو را امان نبود بر سبیل عشق |
حالی دگر ز عذر و امان نامه دم مزن |
آتش زدی چو خانه و میخانه ام، به چشم |
تیری دگر ز غمزه و مستانه ام مزن |
خون و سرشک دیده ما در پیاله هاست |
دستی دگر به ساغر خم خانه ام مزن |
مصطفی – ۱۳۹۰/۵/۱۷
Categories: شعرها
اینک من و اینک دل
۱۴ تیر ۱۳۹۰
۱ دیدگاه
ای عشق نهان از دل، اینک من و اینک دل |
باز آی بر این منزل، اینک من و اینک دل |
عمری ز تو محرومم، آشفته و مغمومم |
هرگز نروی از دل، اینک من و اینک دل |
رخ از نظرم پوشی، در فرقت خود کوشی |
ای فرقت بی حاصل، اینک من و اینک دل |
آشوب تو بر جانم، دل خسته و نالانم |
گشتی ز غمم غافل!؟، اینک من و اینک دل |
چشمان همه طوفانی، پر جوشش و بارانی |
طوفان زده را ساحل، اینک من و اینک دل |
هر شب به دعا خیزم، اشکی به درت ریزم |
گویم به تو ام سائل، اینک من و اینک دل |
ترسم نرود این غم، یارب برسان یک دم |
دل بر صنمم واصل، اینک من و اینک دل |
مصطفی – ۱۳۹۰/۴/۱۴
Categories: شعرها
قدح صبر
۲۱ خرداد ۱۳۹۰
۲ دیدگاه
باز هم شعر سپید، بر لب جام سخن
باز باریدن صبح، بر دل خسته من
می تراود نم اشکی به سراپرده عشق
انتظارم قدح صبر به دست،
کورسویی ز طلوع نفسش می دمد از قعر زمان
بوی یوسف ز سراپرده فرقت جاریست.
کاش این باد صبا،
گوشه ای از سر پیراهن یار،
بر سر دیده پوشیده ز انبوه غبار،
با ترنم بکشد.
مصطفی – ۱۳۹۰/۳/۲۱
Categories: شعرها
هوای دریا
۸ خرداد ۱۳۹۰
۴ دیدگاه
دلم هوای سرودن، هوای دریا داشت |
هوای شور و طرب، ساغری ز صهبا داشت |
هوای عشق بهارانه بود در سر دل |
هوای خنده خورشید صبح فردا داشت |
به شور می شد و در رقص بود این دل مست |
بیا که دیدن این مست دل تماشا داشت |
دلم بهانه ماندن نداشت در غم صبح |
پی طلوع تو سر در پی تمنا داشت |
دگر به سینه نمی ماند در قفس دل تنگ |
به هر تپش به فغان تو بود و غوغا داشت |
دلم به سوگ نگاهت که غایب از نظر است |
دگر چه چاره به جز از فراق، سودا داشت |
دگر مگو که فراقت نمی رسد به وصال |
به انتظار تو دل طبع ناشکیبا داشت |
دمی بیا صنما مرهمی ز صبر بیار |
که دل نه طاقت اندوه و شرح شولا داشت |
مصطفی – ۱۳۹۰/۳/۸
Categories: شعرها
شوق بهار
۲۸ اسفند ۱۳۸۹
۲ دیدگاه
شکوفه می زند این شوق در طلوع بهار |
به لطف خنده و آشوب شاخ های چنار |
نوای سوز زمستان نمی رسد بر گوش |
در این هوای هیاهو ز جمع قمری و سار |
به رقص آمده دستان گرم و نرم نسیم |
برای بدرقه برف سرد دامن زار |
دوباره رفته ز بر کهنه روزگار ولی |
تو یاد کهنه رفیقان ز یاد خویش مدار |
بیا که بر همه غمهای روزگار زنیم |
به تازیانه لبخند، از یمین و یسار |
مهیمنا همه آفاق در کمند تو اند |
ز قلب خسته یاران کمند غم بردار |
تو ده به لطف و کرم جمله رفیقان را |
جهان ز مکنت و آسایش و کمال قرار |
به حق جمله خوبان، مرا دمی برسان |
به وصل ناوکی از گوشه چشم و خنده یار |
مصطفی – ۱۳۸۹/۱۲/۲۸
|
شکوفه میزند این شوق در طلوع بهار |
به لطف خنده و آشوب شاخ های چنار |
|
نوای سوز زمستان نمی رسد بر گوش |
در این هوای هیاهو ز جمع قمری و سار |
|
به رقص آمده دستان گرم و نرم نسیم |
برای بدرقه برف سرد دامن زار |
|
دوباره رفته ز بر کهنه روزگار ولی |
تو یاد کهنه رفیقان ز یاد خویش مدار |
|
بیا که بر همه غمهای روزگار زنیم |
به تازیانه لبخند، از یمین و یسار |
|
مهیمنا همه آفاق در کمند تو اند |
ز قلب خسته یاران کمند غم بردار |
|
تو ده به لطف و کرم جمله رفیقان را |
جهان ز مکنت و آسایش و کمال قرار |
|
به حق جمله خوبان، مرا دمی برسان |
به وصل ناوکی از گوشه چشم و خنده یار |
Categories: شعرها
چکاوک سخن
۲ بهمن ۱۳۸۹
بدون دیدگاه
چکاوک سخنت آشنای گوش من است |
سرود گرم نگاه تو چشمه نوش من است |
ببار غمزه ای از معرفت بر این دل و جان |
که یک کرشمه ز چشم تو زاد و توش من است |
مصطفی – ۱۳۸۹/۱۱/۲
Categories: شعرها
مدهوش
۲۸ دی ۱۳۸۹
بدون دیدگاه
ما را حجاب روی تو مدهوش خویش کرد |
حالی که یک نظر ز محبت به ما کنی |
آن گوشه چشم توست که دل ریش ریش کرد |
آیا شود که چهره به چشمم رها کنی |
لعل لبان توست که جان را ز کیش کرد |
ای کاش با کرشمه ای این جان صدا کنی |
فرهاد نیز در طلبت ترک خویش کرد |
شاید به نیم غمزه تو آهی دوا کنی |
مصطفی – ۱۳۸۹/۱۰/۲۸
Categories: شعرها
ترنم
۲۵ دی ۱۳۸۹
بدون دیدگاه
گاهگاهی که ترنم سر صحبت دارد |
سر شور و طرب و خاطر لعبت دارد |
آن زمان بوسه زند بر سر لب ناوک شعر |
طعم آغاز غزل شیوه نزهت دارد |
لیک بی لطف تو بیچاره دلم محزون است |
گوییا در صف اندوه تو نوبت دارد |
گاهگاهی که به دل خاطره ات می شکند |
چشم دلتنگ، فغان از غم فرقت دارد |
اشک، سر ساید از اندوه به هر گوشه چشم |
وقت رفتن به رخم دست محبت دارد |
چندگاهیست که عشق از سر ناچاری وصل |
طاقت همدمی کوچه غربت دارد |
غمزه ای آر که سِحر نظر از گوشه چشم |
بهر مسکین دل من معنی شوکت دارد |
انتظار تو بهر روی در این دولت خصم |
معنی عزت و فیروزی و دولت دارد |
مصطفی – ۱۳۸۹/۱۰/۲۵
Categories: شعرها
ما مردان کارهای سختیم
۱۸ دی ۱۳۸۹
۴ دیدگاه
چه ساده می توان با برگها خندید و چه ساده می توان به هر بهانه ای لبخندی رویاند و چه سخت است آزردن و آزرده شدن و ما چه ساده مردان کارهای سختیم. می توان با دیدن شبنمی، شاخه ای سبز یا خشکیده آرام شد و لبخندی کاشت به دیدن باد و آواز صبحگاهی خورشید، زمزمه طلوع و یا بدرود غروب، ولیکن ما همچنان مردان کارهای سختیم. لبخند چه ارزان نایاب است و خشم چه گران فراوان، بیا لبخندی بسازیم تا اعتصاب خوشرویی و قرق خشم بشکنیم. |
مصطفی – ۱۳۸۹/۱۰/۱۸
Categories: نوشته ها
به یاد رفیق
۷ آذر ۱۳۸۹
۴ دیدگاه
رها کردی مرا با کوهی از یادت، |
فراوان خاطرات شور و شیدایی |
رفاقت، شادمانیها، سرود مهربانیها، خروش نوجوانیها |
مرا آسوده در دنیا، درون خرمن غمها رها کردی |
درونم از فراق تو بسان هیمه در کوران این غمخانه می سوزد |
از آن روزی که از آغوش من رفتی |
درونم خالی از شور است و شیدایی |
پر از غوغای تنهایی |
و مملو از سرود ناشکیبایی |
من از آن لحظه خالی از رفیقم، |
خالی از عشقم |
نمی بارد دگر بر قلب من باران چشمانت |
نمی بارد، |
درونم تلخ می سوزد به یاد خلوت معصوم چشمانت |
صدایت همچنان در روح من پیچیده می رقصد |
و من هر بار غمگینم |
و می سوزد دلم در حسرت آن لحظه تقدیر |
و من یک عمر در تقصیر آن تقدیر خواهم سوخت |
و بر روی مزارت اشک را با اشک خواهم دوخت |
کجایی ای رفیق لحظه های سرخوشی هایم |
قسمتهایی از یک شعر
مصطفی – ۱۳۸۹/۹/۷
Categories: شعرها