وبسایت مصطفی نقی پورفر
می فروش
۳۰ خرداد ۱۳۸۹
۵ دیدگاه
صبحی دگر رسید ز ره، می فروش کو |
آن صوت دلنشین که صلا زد بنوش کو |
ساغر شکسته بر کف میخانه ریخته |
شاهد که برده از سر ما عقل و هوش کو |
مطرب چرا نمی زند آن تار دلکشش |
مغنی که خوانده شعر وصالم به گوش کو |
خم کو، شرابخانه کجا رفت می کجاست |
ساقی سیم ساق، که بُد خم بدوش کو |
از صوفیان مدرسه عشق کو خبر |
شیخی که زد هزار سماعی به دوش کو |
گریان چرا شدند خلایق به روزگار |
پس رقص و پایکوبی دیرینه دوش کو |
دی من به هوش کوس انالحق شنیده ام |
پیری که زد “الست بربک” خروش کو |
دیروز از طعام و شراب سرور سیر |
امروز در صحاریم و زاد و توش کو |
در حیرت اوفتاده ام اینجا غریب وار |
آن رهنمای ماه وش خوش سروش کو |
مصطفی – ۱۳۸۹/۳/۳۰
Categories: شعرها
یاد تو
۲۱ خرداد ۱۳۸۹
۶ دیدگاه
هر روز جز به یاد تو ما را بهانه نیست |
هر شب به اشک، بحر غمت را کرانه نیست |
ای خوبروی جمله کرم کرده رخ مپوش |
ما را طبیب جز رخ خوبت بهانه نیست |
رفتی ز بر، غمت به درونم مقیم گشت |
گفتم بیا که خانه بدون تو خانه نیست |
میخانه بی حضور تو خاموشخانه شد |
خمخانه بی وجود تو جز خام خانه نیست |
دیدار تو به عمر میسر نمی شود؟ |
رحمی نما که هجر تو هم جاودانه نیست |
در جستجوی وصل، به هر لحظه ای گذشت |
این چشم جز بسوی در و آستانه نیست |
یک دم برون بیا ز سرا پردة فراق |
تا فاش گردد اینکه وصالت فسانه نیست |
مصطفی – ۱۳۸۹/۳/۲۱
Categories: شعرها
شعر من گم شده است
۴ خرداد ۱۳۸۹
۲ دیدگاه
شعر من گم شده است
____در پس خستگی تنهایی
_______در سراسیمگی گرد فراموشی شب
__________در هجوم شبح خاموشی
___در پس ذهن پریشان شده از تیر سکوت
.
.
شعر من گمشده است
_____من بدنبال کلامی مستی
_________در پی یک قدحی پر حرفم
____________ساغری مملو از ابیات صفا
.
ساقیم پنهان است
____شاید او در صف نان
________شرمسار از گنه بی شعری
____سر فرو برده به شولای سیاه شب وهم است هنوز
.
.
شعر من گمشده است
____ای که بر قصر سخن تکیه مستانه زدی
_______شود آیا که به این خستگیم
__________غزلی، قافیه ای، نغمه ای از سفره شعر
____آب یک مثنوی از کوزه همت بدهی
.
آرزویم جاریست
_____تشنه جرعه ای از شاپرکم
.
.
آی ساحل زدگان
_____شب کافیست
_______خنده هایم پس گرداب سکوت
__________روی یک تختة مشغول غروب
نوشداروی پریشانی من گم شده است
.
عشق من گم شده است
.
شعر من گم شده است
.
مصطفی – ۱۳۸۸/۳/۴
Categories: شعرها
آسمان خاکستریست
۲۲ اردیبهشت ۱۳۸۹
بدون دیدگاه
آسمان خاکستریست
____ابرها در پشت مه دودی گران در انتظار
_______چشم خورشید از عطش پر آه و سوز
____می تراود در نگاهم سرفه ای
______آه باران خفته است
____زخمها آماس هجران می کشند
________اشک ما دیگر نمی آید به چشم
.
آسمان خاکستریست
_____خشمها در پشت زندان بی شکیب
_________در رثای خفتگان آشفته اند
_____________اشک فرزندان آدم مرده است
________________عشقشان افسرده است
___________________برق شادی اهرمن از دیده هاشان برده است
.
آسمان خاکستریست
____قلبهای بی طپش آسوده بازی می کنند
________در نگاه کودک زندان کلامی خنده نیست
___________چشمه های گونه اش پر اشک سرخ
____لرزه می آید به هق هق های من
.
آسمان خاکستریست
____بادها قهرند با ابر سیاه
________خنده هامان اشک و آه
___________چشمهامان پر گناه
______________خشم ابروها پریشان مانده در زیر کلاه
____می فشاند غم سرود بذرهایش را به شهر
.
آسمان خاکستریست
____فقر قمریهای باغ،
_______ناله های نیم خورده،
___________فصلی از دل مردگیست
_______________بر سر هر سفره ایست
____سردی این دانه ها
_______پشت یک دیوار حاشا
__________خود فروش زندگیست
_____________عاقبت افسردگیست
.
.
آسمان خاکستریست
____ای پرستوها نترسید از بهار
________کین غبار
__________می رود با خنده هاتان لحظه ای دیگر کنار
مصطفی – ۱۳۸۹/۲/۲۲
Categories: شعرها
غمزه پر ناز
۱۱ اردیبهشت ۱۳۸۹
بدون دیدگاه
مُشتاقٌ لِوِصالِکَ یا مُنجیَ الطَّلَب |
اُنظُر اِلی نَزاریِ وَ انظُر اِلی اللَهَب |
اِملَاءتَ فِی الاَلَستِ بحُبکَ مُهجَتی |
بالحَشرِ کلُّ ذَرَّتِِی یَشهَدنَهُ برَب |
با یک نگاه پر کشش ات دل به لرزه شد |
با گوشه ای ز چشم تو تن غرقه شد به تب |
چون سوی من اشارت مستانه می کنی |
آتش زنی به جان، چو به انباری از حُطَب |
هر گوشه از لبان تو کز پرده می دمد |
ما را چنان حلاوت شیرین ترین رطب |
در وصف چین زلف تو قاصر شود کلام |
حتی اگر زنند به عالم خُطَب، خُطَب |
دیگر مرا به غمزة پر ناز خود مخوان |
زیرا که جان به پاسخ تو می رسد به لب |
مصطفی – ۱۳۸۹/۲/۱۱
Categories: شعرها
خواب
۸ اردیبهشت ۱۳۸۹
بدون دیدگاه
دوشینه به خواب خویش دیدم خود را |
استاده درون یک اتاقی تنها |
بی درب ورود بود و بی بیم و امید |
یک پنجره بود و چار دیوار سپید |
آسوده کنار پنجره استادم |
آرام هوای سینه بیرون دادم |
آن پنجره را بدست خود بگشادم |
آن دست دگر ز قاب بیرون دادم |
یک مشت ستاره، باد در دستم ریخت |
آرامش ساده ای به دستم آویخت |
آرام درون گوش من زمزمه کرد |
یک زمزمه پر سکوت و بی همهمه کرد |
که ای ساده برون ز پنجره پیش بیا |
آسوده ز هر چه مذهب و کیش بیا |
و آن قلب درون سینة خود بردار |
با دستِ برون ز پنجره پیش بیار |
یکباره درون جسم خود لرزیدم |
گویی که نسیم صبح را می دیدم |
دستان نسیم صبح در دستم بود |
جز باد برون ز پنجره هیچ نبود |
آنقدر درون جسم خود لرزیدم |
ناگاه برون ز جسم، خود را دیدم |
این جسم بدست خویش بیرونم کرد |
یکباره بدون هیچ دعوا و نبرد |
حالا دو نفر درون آن پنجره بود |
بیرون اتاق ما بجز باد نبود |
آن دستِ برون ز پنجره دستم ماند |
اما دگر اعضای من آنگونه نماند |
با حیرت و سادگی از او پرسیدم |
این هجمه زدست تو چرا من دیدم |
آرام درون دست بیرون از قاب |
یک زمزمه گفت با غم و خشم جواب |
این فرصت توست تا که پرواز کنی |
آسوده سفر ز جسم آغاز کنی |
با باد و نسیم صبح همراه شوی |
از هر چه برون خانه آگاه شوی |
من بار گران بال پرواز توام |
هر چند که همنوا و همراز توام |
بی من سبک و سلامت و بی پروا |
ز این جا بگریز تا که بینی دنیا |
آنگاه درون سینه دستی بنهاد |
یک قلب برون ز سینه بر دست نهاد |
مشغول تپش به روی دستم دیدم |
آن قلب دو نیمه را و من لرزیدم |
یک نیمه سرخ بود و یک نیمه سیاه |
یک نیمۀ پر ز شوق، یک نیمه پر آه |
یک نیمه پر از طراوت و همهمه بود |
و آن نیم دگر پر از غم و واهمه بود |
آن نیمة تیره را ز دستم برداشت |
بر دست درون دست من باز گذاشت |
آن نیمه سرخ در دگر دستم ماند |
اینگونه ندای جسم در گوشم خواند |
این نیمه از آن توست، با خود بردار |
و آن نیمه تیره را برایم بگذار |
این نیمه قلب سرخ با خود بردار |
بر خیز و برون ز پنجره گام گذار |
آرام چو سر ز قاب بیرون دادم |
برعرش رسید ناله و فریادم |
دیدم که برون ز قاب جز ابر نبود |
آن ابر به زیر خانه در جنبش بود |
دستان نسیم بر سرم کرنش کرد |
بر ترس پر التهاب چون آبی سرد |
آرام به صورتم نوازش میکرد |
در گوش، چنین زمزمه خواهش میکرد |
دستان خود آسوده به رویم گستر |
بر روی افق نوازش ماه نگر |
چشمان ز حضیض جسم فانی بردار |
بر دورترین نظاره ها دیده گذار |
آنگاه بسادگی بر او غلتیدم |
همتای اتاق خویش را میدیدم |
یک چند اتاق روی آن ابر سپید |
در دورتر از اتاق ما می شد دید |
با خندۀ من نسیم همراهم بود |
اما به درون من بجز ترس نبود |
یک چند ترانه در درون می خواندم |
کی کاش درون خانه ام می ماندم |
با این همه تشویش که جانم می خورد |
آن باد مرا به سوی دیگر می برد |
نزدیک اتاقهای دیگر یک چند |
پروازکنان بسوی من با لبخند |
آمد به کناردست من نا آرام |
یک همچو منی و گفت ای دوست سلام |
یک نیمه قلب سرخ در دستش بود |
دیگر به درون گرم من ترس نبود |
با گرمی خنده ای جوابش دادم |
با روی گشاده ای سلامش دادم |
از حال دل و اتاق او پرسیدم |
یک آینه گویی به مقابل دیدم |
او نیز چو من ز جسم خود بیرون بود |
از ترس و سکوت و بی کسی محزون بود |
گفتم که بیا و دست یاری بر گیر |
این نیمه کنار نیمۀ خویش پذیر |
بگرفت به دست، سویم آن نیمة دل |
آن نیمه به نیم خویش کردم کامل |
آن قلب تپش دوباره آغاز نمود |
گویی که صدای همدلی ساز نمود |
یکبار دگر طرب فزون شد در دل |
همصحبتی و سرور بر ما حاصل |
دست دگرش بدست خود بگرفتم |
یکباره ز خواب خویش بیرون رفتم |
مهتاب در اوج آسمان بود هنوز |
گرمای درون نیز چنان ظهر تموز |
این خواب مرا به یاد یاران افکند |
گویی به جهان یادگاران افکند |
آن لحظة اولین که با دوست گذشت |
در دل چه جدالها که بر من نگذشت |
یک نیمة فکر من پر از ترس غریب |
یک نیمة دیگرم پر از شوق حبیب |
آرام درون مدرسه می رفتم |
با چند نگاهِ سوی او می گفتم |
این چند قدم فاصله را می کاهی؟ |
یا همچو منی به دوستی می خواهی؟ |
او آمد و یک مشت گل یاس سپید |
سویم بگرفت و بر نگاهم خندید |
آنگاه که نام خویشتن را می گفت |
آن ترس پر التهاب در من می خفت |
گویی که درون قلب من پر شده بود |
از جمع ستارگان خوش بوی کبود |
او نیمة قلب خویش را اهدا کرد |
وین دل به درونم اینچنین غوغا کرد |
بر دوستیت نیمة قلبت هبه کن |
تا عشق زند در دل تو ریشه و بن |
آن شب همه شب به یاد یاران بودم |
تا صبح در این خاطره ها آسودم |
مصطفی – ۱۳۸۹/۲/۸
Categories: شعرها
شکایت رندان
۱۵ فروردین ۱۳۸۹
بدون دیدگاه
مرا ز ساغر غم باده نوش خواهی دید |
شکسته سینه، ولی در خروش خواهی دید |
وگر فراق تو پایان نگیرد آخر، باز |
سرشک دیدة ما را به جوش خواهی دید |
اگر دوباره نگیری سراغ از دل ما |
مرا به کعبة خود میفروش خواهی دید |
متاب روی ز درگاه و یک نظر بنگر |
که ژند تشنة پارینه پوش خواهی دید |
مخواه بر من درویش منتظر، فُرقَت |
که صبر رفته ز کف را به دوش خواهی دید |
اگر به مدح و ثنایت چو بلبلان بودم |
دگر مرا به ثنایت خموش خواهی دید |
ز کوی دوست نوایی نمی رسد بر گوش |
رسان نوا که مرا در نیوش خواهی دید |
بر این شکایت رندانه نیز خرده مگیر |
که رند خستة بی زاد و توش خواهی دید |
من آن غلام حبیبم چو سر بگردانی |
کنار حلقة زلفت به گوش خواهی دید |
مصطفی – ۱۳۸۹/۱/۱۵
Categories: شعرها
سرود بهار
۲۷ اسفند ۱۳۸۸
۳ دیدگاه
بهار و سبزی آواز روزگار هزار |
بهار و سرخی لبهای بوته های نزار |
بهار و پنجره های سپید سقف زمین |
بهار و نم نم سبزینه های شالیزار |
بهار و مستی نو شاخه ها به خندة باد |
سرود بلبل و قمری به روی شاخ چنار |
بهار و سفرة بی انتهای نوروزی |
به روی دشت پر از سبزه های گندمزار |
بهار وار به رقص شکوفه ها هله کن |
به لب سرودة تبریک روی گونه یار |
غمین مباش و ز زندان سرد غمزده ات |
برون بیا به تماشای رقص غنچه و سار |
بیا سرودن امید را اضافه کنیم |
به هفت پیکر نوروز سفره های بهار |
مصطفی – ۱۳۸۸/۱۲/۲۷
Categories: شعرها
نمی تراود از این چشم خیره استغفار
۱۰ اسفند ۱۳۸۸
۱ دیدگاه
نمی تراود از این چشم خیره استغفار |
که این نگاه به یک غمزه ای شکار تو شد |
نمی هراسد از اندوه آتش و مسمار |
دلی که بستۀ زلف کمند وار تو شد |
مصطفی – ۱۳۸۸/۱۲/۱۰
Categories: شعرها
عشق بی وصال
۱۰ اسفند ۱۳۸۸
بدون دیدگاه
امان نمی دهد این عشق بی وصال حبیب |
به اشک خستۀ چشمان بی رمق، نفسی |
چه می شود که برون آورد به غمزه طبیب |
ز چشم منتظران خار انتظار کسی |
مصطفی – ۱۳۸۸/۱۲/۱۰
Categories: شعرها
بوی ساغر
۲۰ بهمن ۱۳۸۸
بدون دیدگاه
این صبح دم که مست می بوی ساغرم |
یا رب مدد نما که بسوی تو ره برم |
خاکستر وجود مرا شعله ای ببخش |
تا باز بر دو دیده فروغ تو آورم |
بر این وجود خسته من غمزه ای بریز |
تا یک دمی ز هیمه عشقت به سر برم |
دیگر به وعده شب وصل و طلوع حسن
|
پنهان مکن نگار پریچهره در حرم |
آخر به جستجوی فروغی ز آفتاب |
دایم به انتظار نشانی ز خاورم |
بر من مکن کرشمه که بر باختر نگر |
رحمی نما به عاشق دلخسته از کرم |
بر جان ما بریز شراب وصال دوست |
تا بوسه ای زنم به زنخدان باورم |
مصطفی – ۱۳۸۸/۱۱/۲۰
Categories: شعرها
ادای احترام به شعر ریشه در خاک فریدون مشیری
۴ بهمن ۱۳۸۸
۱۸ دیدگاه
تو را خواندم، تو را دیدم
درون خویش پیچیدم،
که من هم ریشه در خاکم،
و اما همچنان تاکم که از غوغای تاریکی درون خویش تابیدست و پیچیدست،
و اینجا از لهیب بی سرانجامی چنان اسپند بر آشوب این آتش
درون خویش می سوزد،
ولیکن در غروب شاخه ها از خاک می خیزد
و شعری از درون خویش می سازد:
که من از خاک بر خاکم ولیکن همچنان یک تاک بیباکم
وگر آتش مرا سوزد، درون خاک می ریشم و می مانم
و اینجا باز می خوانم که اینجا خاک پاک سرزمین ماست،
ایران است، ایران است
و بر هر ذره از خاکش سرود عشق بنوشته ست
و هر یک ذره خود را اینچنین خواند:
“منم رستم، منم آرش، منم اسفندیار یل، من از بهرام و گودرزم،
من آن آهنگری کو پوستینش کاویانی شد،
منم آن رعیتی کز شاه و شاهنشه برای یکه فرزندش بهای علم می خواهد،
من از افکار بیرونی، من از چشمان کاشانی، من از دستان عطارم،
منم از سینه سرباز ایرانی که تنها در کنار رود سیحون با مغول جنگید و در خون شد
منم از خاک بو مسلم، من از آن زابلی لیثم،
من از حلاجِ بر دارم،
من از صوفی، من از عارف، من از هر دین و هر مذهب
و از زرتشت و از صدرای شیرازم،
و من، از حنجر استاد آوازم، سر انگشتان یک سازنده سازم،
ز دستان هنرمندان قالی باف در کرمان، من از یزدم،
من از سعدی و از سلطان شیرازم،
و از فردوسی طوسم، که با سرپنجه شعرش حماسی مردمی چون شیر میسازد،
ولیکن ذره ای از ما نمی بازد،
من از اجزای مولانا و از تبریز پر شمسم و من هم ذره ای از جسم پروینم،
من از قربانی فین و من از مردان شهریور و از هر کودک خونین خرمشهر و اهوازم،
من از همت، من از سردار کردستان و از مردان مرد آذرستانم، … ”
و من اینجا درون خاک این سامان بی سامان،
نمی بینم بجز بودن، بجز بودن،
بجز ماندن، بجز ماندن،
بجز امید را خواندن و جز اهریمنان بد سگال ریشه ها راندن
من اینجا در کنار ذره های خاک، این الماسهای رنگ رنگ سرزمین خود،
بجز بودن نمیبینم، بجز ماندن نمیدانم، نمیخوانم،
و دیگر بار می گویم که اینجا ریشه در این خاک و خود ز این خاک پر تاکم.
مصطفی – ۱۳۸۸/۱۱/۴
Categories: شعرها