اختیار دل

حالم خراب کرده غم گاه گاه تو

افتاده اختیار دلم پیشگاه تو

بر درگه ات نشسته دلی خسته و خموش

چهرت مپوش، بر دل من مانَد آه تو

گمگشته دل به وادی حیران عاشقی

رحمی کن ای صنم که رسم در پناه تو

من چشم می‌شوم که تو چشمی فشانیم

شاید که ره نمود به گمگشته راه تو

در طعنه‌های مدعیانم اسیر ظلم

کی می‌شود رها کنی این دادخواه تو

پلکی مزن به غمزه، نمانده‌ست طاقتی

ز آن غمزه ناز توست جهانی تباه تو

نقصان من شده‌ست نگاهت، چه باک از آن

مسکین رقیب بی‌خبر از مهر و ماه تو

یک دم‌برون بیا ز فراقت، که یک نظر

عاشق کند تمام جهان را سپاه تو

مصطفی – ۱۳۹۷/۰۲/۳۱

VN:F [1.9.22_1171]
Rating: 0.0/10 (0 votes cast)
VN:F [1.9.22_1171]
Rating: 0 (from 0 votes)

زخمی ساز

ساقی بریز باده که خمّار باده‌ایم

مطرب بزن که زخمی این ساز ساده‌ایم

ای غم ز ما گریز که در خون فتاده‌ایم

“ما سرخوشان مست دل از دست داده‌ایم

همراز عشق و همنفس جام باده‌ایم”

ما را به طره زلف تو بیمار دیده‌اند

از ما به حال خویش سرودت شنیده‌اند

مسکین رقیبها که کمانت ندیده‌اند

“بر ما بسى کمان ملامت کشیده‌اند

تا کار خود ز ابروى جانان گشاده‌ایم”

ای بلبل ار چه هجر گلستان کشیده‌ای

آخر به وصل لاله و سنبل رسیده‌ای

هجران و فرقتی که به ما رفته دیده‌ای؟

“اى گل تو دوش داغ صبوحى کشیده‌اى

ما آن شقایقیم که با داغ زاده‌ایم”

صافی نماند و خام می خُم کحول شد

صبرم فسرد و  طاقتم از غم عجول شد

ساغر شکست عقل و ظلوما جهول شد

“پیر مغان ز توبه ما گر ملول شد

گو باده صاف کن که به عذر ایستاده‌ایم”

هر روز عمر ما ز فراقت، شب سیاه

هر شب نشد نصیب مرا جز ز اشک و آه

بر ما بتاب ای مه و از رنج ما بکاه

“کار از تو می‌رود مددى اى دلیل راه

کانصاف می‌دهیم و ز راه اوفتاده‌ایم”

هر سو به جستجوی تو آواره و نزار

بی روی تو خزان زده‌ ‌شد خاطر و ‌قرار

نومیدم از وصال و پریشان و میگسار

“چون لاله مى مبین و قدح در میان کار

این داغ بین که بر دل خونین نهاده‌ایم”

سرخی چشم ما به جز از اشک و آه نیست

رنگ رخ از غمت صنما زرد عاشقی ست

بر این دل فسرده به جز تو طبیب کیست؟

“گفتى که حافظ این همه رنگ و خیال چیست

نقش غلط مبین که همان لوح ساده‌ایم”

مصطفی – ۱۳۹۷/۰۱/۲۶

مخمس تضمینی بر غزل لسان الغیب حافظ

VN:F [1.9.22_1171]
Rating: 0.0/10 (0 votes cast)
VN:F [1.9.22_1171]
Rating: +1 (from 1 vote)

مستی بهار

شکوفه می‌زند آوای سار بر دل زار

به یاد مستی نوشین روزهای بهار

نهان مکن طرب از بزم خویش ای درویش

مباد مطرب دل خسته، خسته گیرد تار

بزن به زخمه سازت به چهر غم زخمه

مخوان مغنّی حنجر شکن بجز ز نگار

نوای شوق تو همراه بلبلان چمن

زداید از دل من غایت غم و زنگار

“منم که شهره‌ی شهرم به عشق ورزیدن

منم که دیده نیالوده‌ام به بد دیدن”

“رسید مژده که ایام غم نخواهد ماند”

بیار باده که شاهد رسیده از دادار

صفای ساقی و صاف می این زمانه خوش است

بیا به میکده شوییم خرقه ی غمبار

بیا بر این ‌طرب از غم-گناه توبه کنیم

زنیم بر تن غم تیغ خنده ی غدّار

چه باک مدعیان طعنه ها زنند به ما

چه باک دشمنی از سوی زاهد بازار

“وفا کنیم و ملامت کشیم و خوش باشیم

که در طریقت ما کافریست رنجیدن”

مصطفی – ۱۳۹۷/۰۱/۰۹

شهرکرد

VN:F [1.9.22_1171]
Rating: 0.0/10 (0 votes cast)
VN:F [1.9.22_1171]
Rating: +1 (from 1 vote)

نگارا

ز بس از تو دورم نگارا

عزا گشته سورم بهارا

غمت همدم من

فراقت غم من

شده این دم من

“کجایی کجایی”

“کجایی نگارا”

بی تو من روز و شب چون نگریم

باید اندر غمت خون بگریم

ای نگارا،

نگارا،

نگارا

بی قرار توام

نوبهارا

بر دل سوته،

مرهم

تویی، تو

چون قرارم، قرارم

تویی، تو

بی‌قرارم

قرارم

تویی، تو

نگاری تو

قراری تو

براین دل

شتا زده

نوید نوبهاری

..

بی قرار توام

تو قرار منی

در همه روز و شب

تو بهار منی

ای قرار دلم

تو قرار منی

مصطفی – ۱۳۹۷/۱۲/۲۰

VN:F [1.9.22_1171]
Rating: 0.0/10 (0 votes cast)
VN:F [1.9.22_1171]
Rating: +1 (from 1 vote)

نگاه پر ستاره

ای

امید چشم خون فشان و خسته ی من

ای

که مرهمی بر این دل شکسته ی من

هیچ

شبی بدون اشک و یاد تو نخفتم

تا

رسم به تو

ز طعنه‌ها ز پا نیافتم

دگر ندارد این دلم تاب

فراق و دوری تو

دگر نخواهد کرد او

صبوری تو

دوباره بردلم بتاب

ای

امید زندگانی من

به پای عشق تو

فداشد

تمامی جوانی من

..

ماه شب و

مهر و فروغ سحرمن

ای که تویی

روشنی روز و شب من

یک نگهت

مرهم و درمان تب من

هر خبری

کز تو و وصل توشنیدم

کلبه‌ی دل را به تمنای تو چیدم

..

به وصل تو کوشم

بیا به آغوشم

نشد فراموشم

نگاه پر ستاره‌ی‌ تو

مصطفی – ۱۳۹۶/۱۰/۲۷

VN:F [1.9.22_1171]
Rating: 5.5/10 (2 votes cast)
VN:F [1.9.22_1171]
Rating: +3 (from 3 votes)

بسوی چشمانت

در راهم،

بسوی چشمانت

بیمارم،

برای درمانت

دریغ و درد از اینهمه هجران

چرا نمیشود مرا سامان

ای تو،

طبیب بی رقیب این جان

به گوشه چشم خود مرا دریاب

به وصل تو نگاه من بی تاب

دگر ندارد این دلم تاب

مصطفی – ۱۳۹۶/۱۰/۲۶

VN:F [1.9.22_1171]
Rating: 5.0/10 (3 votes cast)
VN:F [1.9.22_1171]
Rating: +1 (from 1 vote)

السلام علیک ایها العشق

امروز کنار برادرت نشستم

و چه حقیر بودم در مقابل عظمتش

و وفایش

گویی شما دو تن دست هایتان را به گره زدید

و بین الحرمین ساخته شد

مغناطیس وفا و معرفت

با تو و برادرت

و آه از برادرت

کلمات حقیرند در مقابل عظمتش،

معرفتش،

و وفایش

گویی دستانش در کف العباس نیست

در دو طرف بین الحرمین به سوی تو دراز شده

در آخرین لحظه

و در آخرین وداع

تا پاسخ هل من ناصر تو باشد

و اینگونه است که

بین الحرمین ساخته شد

و عشق اینگونه معنا میشود

بین تو و برادرت

دو عاشق و دو معشوق

گویی اینجا هنوز

زینب در پشت سرت

ایستاده بر تل زینبیه

شما دو تن را

و عشقتان را

و طریقتتان را

و مرامتان را

بر سر تاریخ

فریاد می‌زند

.

از کنار موکبی صدای سوزناکی اینگونه می‌خواند

“الوداع، الوداع

یا حبیبی حسین”

و در گوشه چشمان زوار نم اشکی نشسته بود.

اما من،

با تو وداع نمی‌کنم

که وداع با تو

وداع با همه خوبیهاست

پس سلام بر تو

و برادرت

و خواهرت

که شما را

و عشق شما را

ابدی کرد

پس

السلام علیک ایها العشق

تو آغازی و در تو پایانی نیست

اینجا پایان منم

و تو آغاز می‌شوی

پس

السلام علیک و علی العباس و علی زینب و علی اهل بیتک  و اصحابک

یا ایها العشق

والسلام

مصطفی – پنج‌شنبه ۱۹ صفر ۱۴۳۹ هجری قمری شب اربعین حسینی

کربلا

VN:F [1.9.22_1171]
Rating: 10.0/10 (1 vote cast)
VN:F [1.9.22_1171]
Rating: +2 (from 2 votes)

عمود ۱۳۱۳

امروز آغاز تو و پایان من است

از عمود ۱۳۱۳ دوباره به راه زدم

۱۳۱۳

چه عدد عجیبی

قدم به قدم و لحظه به لحظه

نفس به نفس

از نفس خود جدا،

و به هست تو مبتلا

و هست او

اینجا سرزمین غریبی است

و بی اندازه آشنا

برای خود بودنم غریب

و برای تو بودن آشنا

عمری این لحظات را تصور کرده بودم

و همه شان اشتباه بود

چه کودکانه و سطحی بودند

اینجا همه چیز به پایان میرسد

 و باز آغاز میشود

از نو

زلال زلال

همچون خنده های کودکی شش ماه

در آغوش پدر

و من دیگر من نبودم

 از اولین قدم که درون حریمت نهادم

اصلا بودنم بی معنا شد

امروز آغاز توست و پایان من

و سلام علیک یوم ولدت و یوم یموت و یوم یبعث حیا

و سلام بر تو که از خود گسستی و به او پیوستی.

تا تفسیر تو شود

که

یا ایتها النفس المطمئنه

ارجعی الی ربک راضیه مرضیه

فدخلی فی عبادی

و ادخلی جنتی

والسلام

مصطفی – چهار‌شنبه ۱۸ صفر ۱۴۳۹ هجری قمری دو روز مانده به اربعین حسینی

کربلا

VN:F [1.9.22_1171]
Rating: 10.0/10 (1 vote cast)
VN:F [1.9.22_1171]
Rating: +2 (from 2 votes)

السلام علیک و علیک و علیک

امروز از موکب ۱۰۰۱بسوی “تو” خارج شدم و  پای در راه نهادم.

با هر قدمی به “تو” نزدیک

و از خود دور می‌شوم.

با خستگی هر گام

انگار خود بودنم هم تحلیل می‌رود

و “تو” بودنم تقویت می‌شود.

می‌خواهم فقط تو باشم،

تویی که نمی‌شناختمت

و عمری انگار فقط ادای شناختنت را درمی‌آوردم.

نه اینکه عمدی درکار باشد

انگار این اداهای قبلی هم

مرحله‌ای از شناخت توست.

 چه مغناطیس عجیبی در این راه است

راه مثل یک شتابدهنده خطی ست که ما را به سمت هدف شتاب می‌دهد

و ما چون ذره‌ای فقط در اندیشه به هدف رسیدنیم،

و عجیبتر اینکه همه آدمهای کنار جاده مثل مغناطیسهایی،

ما را به سوی خود می‌خوانند

و وقتی که به سمت آنها منحرف شده و توقف می‌کنیم

انرژی به آنها نیز منتقل میشود

و باز دوباره باید به سمت هدف شتاب بگیریم.

آنقدر این انرژی جذاب است

که برخی از آنها در میانه مسیر ایستاده‌اند.

این انرژی توست که در ذره‌‌هایی حلول کرده

و همه این مردمان خواستار آنند.

از بالا این جریان متراکم ذره‌ها

مثل رودی است که آرام و با شتاب

به سوی اقیانوسی در حرکت است.

باید رفت

و در اقیانوس “تو” از خود گم شد

بی هیچ درجه‌ای،

نشانی،

مقامی

و یا حتی نامی.

نمی‌دانم که آیا به “تو” خواهم رسید

یا نه!

فردا معلوم خواهد شد.

فردا!

آیا به فردا می‌رسم؟

آیا “تو” خواهم شد

و آیا “تو” خواهم ماند؟

 امشب در التهاب فردا،

بی‌تاب و بی‌خواب و هراسان

در انتظار فردای تو شدن

لحظه‌ها را میشمارم.

پس سلام بر “تو” و بر “تو” و بر “تو”

والسلام

مصطفی – سه‌شنبه ۱۷ صفر ۱۴۳۹ هجری قمری سه روز مانده به اربعین حسینی

عمود ۱۳۱۳ جاده نجف به کربلا

موکب قمربنی‌هاشم (بچه‌های بندر امام خمینی)

VN:F [1.9.22_1171]
Rating: 10.0/10 (1 vote cast)
VN:F [1.9.22_1171]
Rating: +2 (from 2 votes)

لامصیبت کمصیبتک یا اباعبدالله

لامصیبت کمصیبتک یا اباعبدالله

و تو چه میدانی که زینبی بودن چیست

تا پای به راه کربلا ننهاده ای

و قدم بسویش برنداشته ای

فقط شنیده بودیم:

“آنان که رفتند کاری حسینی کردند

و آنان که ماندند باید کاری زینبی کنند”

و اینجا

شنیدن هیچ نسبتی با دیدن

و با تمام وجود

گوشه‌ای از شنیدنها را احساس کردن،

ندارد.

حتی ذره ای

به سختیهایی که زینب (س) و خاندان رسول الله (ص) کشیده‌اند نیز

نمیتوان نزدیک شد.

در این راه

کدامیک از زوار تازیانه میخورد

و شب و روز دشنام میشنود

و در زیر آفتاب سوزان

بدون ذره ای استراحت

راه می پیماید.

اینجا همه مورد تکریمند

چه خدام و چه زوار.

هر گوشه به طعامی،

آبی و یا نوشیدنی گوارایی دعوت میشوید

و کسی به شما دشنام نمیدهد

و کسی شما را با سنگ و تازیانه و خیزران نمیزند.

عزیزانتان در کنار شما

و همراه شما

و یا در خانه

در کمال آرامش و سلامتی منتظر شما نشسته اند.

کجا میتوان

تصور سرهای عزیزان مان را بر روی نیزه هایی داشت

که پر از زخم و لگد کوب شده

در مقابل چشمان مان

در دستان قاتلانشان

دائما با کینه به رخ ما کشیده میشود

و در پشت سر جلادان

با تازیانه ما را به جلو میرانند.

اینجا فهمیدم

که جمله ی “ لامصیبت کمصیبتک یا اباعبدالله” را

اصلا نفهمیده بودم

و احتمالا هیچگاه هم درست نخواهم فهمید.

عمق فاجعه کربلا ب

ه اندازه عمق تاریخ است

و هیچ مرهمی

زخم آن را التیام نخواهد بخشید.

شاید اگر فقط کشتار کربلا بدون اسارت اهل بیت پیامبر (ص) بود

فاجعه در زمان گسترده نشده بود،

این اسارت اهل بیت است

که فاجعه را ابدی کرده است

و تو شاید ذره ای

و لحظه ای

از عمق این زخم ابدی را در راهپیمایی اربعین بتوانی فهمید.

من مانده ام که چگونه

و با چه توانی

این زنان و کودکان از کربلا به کوفه و از کوفه به شام رسیده اند

و چه تعداد در راه از سختیها جان داده اند.

اگر ما بودیم چه تعداد زنده میرسیدیم.

بی گمان میدانم که من جز زنده ها نمی بودم.

ما فقط نبرد خونین یک صبح تاعصر را شنیده ایم

و ندیدم کسی را که این تراژدی را بشنود

و منقلب نشود.

تراژدی اصلی از کربلا تا شام است

و آنچه بر این زنان و کودکان رفته است.

باید گفت:

لامصیبت کمصیبتک و مصیبت اهل بیتک یا اباعبدالله

و این گفته را بارها

چون ذکر در این راه و راهپیمایی گفت

و به آن اندیشید

تا شاید ذره ای این مصیبت را درک کرد.

والله لامصیبت کمصیبتک و مصیبت اهل بیتک یا اباعبدالله

والسلام

مصطفی – دوشنبه ۱۶ صفر ۱۴۳۹ هجری قمری چهار روز مانده به اربعین حسینی

عمود ۱۰۰۱ جاده نجف به کربلا

موکب خادمین علی بن موسی الرضا ع

VN:F [1.9.22_1171]
Rating: 0.0/10 (0 votes cast)
VN:F [1.9.22_1171]
Rating: 0 (from 0 votes)

معدنچى

‏چهره توهمچون قلبهاى ماست
‏سیاه سیاه
‏وقلبت همانندچهره ما
‏چه شباهتهاى غریبى باهم داریم
‏حیف که بامرگت نمیشودسلفى گرفت
‏مرگت!
‏جاییکه جرات رفتن نیست

مصطفى – ١٣٩۶/٢/١٧

VN:F [1.9.22_1171]
Rating: 5.3/10 (3 votes cast)
VN:F [1.9.22_1171]
Rating: 0 (from 0 votes)

اینجا انتخاباتى روشن است

آذر با جان
آذر بى جان
آذربایجان
و همه
مشغول نام نویسى
شهرت
بر روى نفس هاى آخر
دخترک غرق شده اند
آرامتر
اینجا سفره اى پهن است.

صداى مرگ شما
بزم شان را مى خراشد

چه سلفى خوبى میشد
با ناله آخر شما گرفت
و به پوسترش
حتما
جایزه پولیتزر حماقت را
به رایگان مى دادند
با تیترِ
“خانه هاى ویران،

خواجه هاى اخته سیاست”


آذر با جان
آذر بى جان
آذر را چه به جان
اینجا انتخاباتى روشن است
و جانهایى خاموش


 

مصطفى – ١٣٩۶/١/٢٧


 

VN:F [1.9.22_1171]
Rating: 9.0/10 (2 votes cast)
VN:F [1.9.22_1171]
Rating: 0 (from 0 votes)

ای وای مادر

شعری که می گویم مرا بی تاب کرده

هر روز و هر شب بی خود و بی خواب کرده

شعری که نامش را نمی دانم، تو بگذار

ترکیبی از شلاق و در، مسمار و دیوار

در اولش حتما سلامی کن به مادر

یادی کن از زنجیر و آتش، ناله ی در

آتش کنار در، چه می خواهی غریبه

فریاد زد مادر: چه می خواهی غریبه

اینجا حریم امن قرآن است، قابیل

بی حرمتانش لایق زقوم و سجیل

شلاق و آتش، ضربه های دست و شمشیر

دیوار و در، مشت و لگد، مسمار و زنجیر

پروانه پرپر، غنچه و  آلاله پرپر

خاموش شد از درد و خون فریاد مادر

ای وای مادر روی خاک خانه افتاد

ای وای در بر پهلوی پروانه افتاد

مصطفی – ۱۳۹۵/۱۱/۲۳

VN:F [1.9.22_1171]
Rating: 8.0/10 (3 votes cast)
VN:F [1.9.22_1171]
Rating: +1 (from 1 vote)

آتش و باران

باز باران بى بهانه

پر ز شعر عاشقانه

با نواى جاودانه

چون سرود یک ترانه

مى خورد بر دست و رویم

باد مى آید به سویم

اشک میریزد دمادم

از نگاه ابر کم کم

کودکى تنها و بى غم

فارغ از هر سوگ و ماتم

مى دود بیرون ز خانه

گرم آواز و ترانه

گوشه اى بى خانمانى

در گذر پیر و جوانى

مى دود آتشنشانى

تا نسوزد آسمانى

روح مهر و ماه رفته

از نگاه شهر خفته

غرق خون و اشکباران

دیده ى آتشنشانان

اشکها در سوگ یاران

مى چکد روى خیابان

کو نگاه مهربانى!؟

مرهم درد نهانى

شهرِ خسته، شهرِ ماتم

زخم کهنه، درد آدم

خاکهاى سرد بى دم

دود فاسدهاى بى غم

چشم کودک مانده بر در

لاله هاى شهر پرپر

ادعاها، بى کرانه

کدخداها پربهانه

ده پر از ویرانه خانه

شعرهاى بى ترانه

آمده سیل خروشان

پاى لنگِ خانه دوشان

شهرهایى قحط انسان

سفره هایى چون بیابان

کودکان کار گریان

آه باران، آه باران

با صدایى غمگنانه

مى خورد بر بام خانه

دردها درمان ندارد!؟

حال ما سامان ندارد!؟

بس که کودک نان ندارد

مام میهن جان ندارد

حال فرزندان آدم

باز اشک و آه و ماتم

مصطفی – ۱۳۹۵/۱۱/۰۸

VN:F [1.9.22_1171]
Rating: 8.7/10 (3 votes cast)
VN:F [1.9.22_1171]
Rating: +2 (from 2 votes)

مرثیه ای بر یک نگاه

        اولین بار یادم نیست کی به خانه تان آمدم یا اولین بار کی تو را دیدم. اما از تو ترس داشتم، ترس همراه با احترام. هیچوقت دعوایم نکردی هر چند که شیطنتهای مرا می دیدی اما از تو میترسیدم. ابهت تو من را در مقابل نگاهت بی دفاع میکرد. اما دوستت داشتم، خیلی، ولی چه حیف که هیچگاه نتوانستم به زبان بیاورم شاید از نگاهم میشد فهمید و از شکست غرور کلامم وقتی در مقابل تو بودم. نمیدانم، میدانستی یا نه که یکی از الگوهایم بودی! نمیخواهم شعار بدهم، تو ساده، عمیق و خشن بودی ولی روان، تو در خانه تان جریان داشتی، درون هر که در آن خانه رفت و آمد میکرد. نمیدانم چگونه و چطور ولی جریان داشتی وجریان تو گاهی سیل میشد و همه را با خود میبرد و یا در عمق جانمان نفوذ میکرد. نگاهت چه تیز و برنده بود مثل تیغ جراحی که با هنرنمایی در تن هر بیماری جان میبخشید. آه که چقدر از تو میترسیدم حتی این اواخر و از این ترس چقدر لذت میبردم. آخر تو بودی نه هیچکس دیگر فقط تو، عمیق و باوقار و خشن. نمیدانم چگونه این حسرت را با خود خواهم برد، یک تلنگر کوچک، ای کاش دعوایم میکردی. بچه هایت میدانستند که از تو میترسم وگاهی با همین از من انتقام میگرفتند. همه بچه بودیم و چه دوران خوشی در خانه تان داشتیم. عجیب بود نه هیکل درشتی و نه چهره خاصی، نه مقام یا قدرت فوق العاده ای، اما نگاهت کاریزما را برای من معنا کرد. نه اشتباه میگویم کاریزما را با تو میشد معنا بخشید. چقدر دوستت داشتم و چقدر دیر این را میگویم. هر کاری میتوانستم برایت انجام دهم بجز گفتن دوستت دارم را. حالا که نیستی، نگاهت نیست، زیر خروارها خاک، دیگر از دوستت دارم گفتن نمیترسم. اما دیگر خیلی دیر شده، همیشه خیلی دیر میشود! همیشه! از تو بیشتر از پدرم میترسیدم و این ترس برای هردوی شما همراه با احترام عمیق بود. نه از آن ترسهای معمولی، سخیف و سبک. عجیب است تو تحصیل خاصی نداشتی ولی خانه تان را پر کرده بودی از کتابهای فوق العاده و من همیشه به آنها ناخنک میزدم! چقدر لذت بخش بود. فکر کن بچه ده ساله تاریخ تمدن ویل دورانت تو را از کتابخانه ات دزدکی بخواند یا بر باد رفته مارگارت میچل را! و بعد وقتی صدای پایت بیاید بدو سرجایش برگرداند! و مثل یک بچه خوب و سربراه گوشه ای بنشید تا سیل بنیان کن نگاهت از کنارش بگذرد. میدانم که میدانستی، اما چیزی نمیگفتی! نمیدانم چرا؟ ای کاش میگفتی! کتابهایی که تو داشتی را من در کتابخانه محلمان هم ندیده بودم. آنجا همه اش کتابهای داستان کودکانه بود و من از حفظ بودنشان خسته شده بودم. اصلا تا آن موقع آنقدر کتابهای چند جلدی قطور ندیده بودم. آخر چرا تاریخ تمدن! آن موقعی که حتی ثروتمندها هم دنبال آب و نان بودند تو چرا این کتابها را به خانه تان می آوردی؟ اصلا آن کتابها مال تو بود؟ هیچ وقت نشد و نتوانستم از تو بپرسم. حالا میپرسم که تو نیستی، حالا جراتش را دارم، اما چه فایده. امروز دیگر نیستی، یا هستی! نمیدانم. چقدر مثل تو کم است یا نیست، اصلا هست؟ بگذار کمی با تو راحت باشم، آه، مرا ببخش نمیتوانم. انگار نگاهت هنوز مراقب است. در من که جریان داری، دیگران را نمیدانم، نمیخواهم که بدانم. حسودیم گل کرده است، در مقابل تو هنوز هم همان کودک ده ساله ام، کمی کمتر، کمی بیشتر! شاید بیست، سی یا چهل! الان دیگر تو نیستی، چه فرقی میکند، نه فرق میکند! اعتراف میکنم فرق میکند، خیلی! انگار چیزی با من نیست، رفته! و دیگر باز نخواهد گشت. حس همان سال را دارم که پدر رفت و من هیچ برایش نتوانستم بکنم. مثل همین امروز! انگار از چیزی خالی شدم، نه اینکه سبک بال شده باشم، نه! انگار تهی شدم، پوکِ پوک! زودتر خودم را باید به چیزی بگیرم تا باد مرا با خود به قعر نبرد. چه سوزی امروز می آمد، و اگر دستم را به درخت بالای سرت نمیگرفتم شاید مرا هم با خود میبرد، به قعر سردی و سکوت. حتما به تو سر میزنم شاید فردا، پس فردا، یا شاید وقتی دیگر. نمیدانم. چقدر امروز آرام بودی و ساکت. پارچه را که کنار زدند موهایت پریشان شد، میخواستم دنبال شانه بروم اما میترسیدم. همانجا ایستادم و تماشایت کردم. برای آخرین بار، برای آخرین لحظه ولی تو چشم نگشودی و من باختم. همه چیز را به تو زیر خروارها خاک. منتظر بودم برخیزی و اشکهای مرا که صورتت را نشانه گرفته بود به سویم پرتاب کنی و تشر بزنی که خودم را جمع کنم ولی نشد و من باختم! همانطور که در تمام این سالها به تو باخته بودم و حتی یک تشر کوچک هم نزدی. همیشه خوابت سبک بود ولی اینبار نه، آرام و با وقار و عمیق و تلخ. کسی شانه های تو را تکان میداد، و هق هق شانه های مرا، عفوک، عفوک، عفوک، انگار داشتم فرو میریختم. به سختی به درخت چسبیده بودم. شاید اگر آن درخت نبود باد هم مرا به درون فرو میبرد و باز هم …! بگذریم. گاهی بیا و به خوابهایم سری بزن، راستی به تو نگفتم! امروز صبح که آمده بودی عجب کت و شلواری داشتی! چقدر به تو می آمد! وای که چه زود از خواب پریدم. باز هم بیا، دوباره، آرام و با وقار و عمیق. حالا دیگر آرام بخواب. دیگر هیچوقت دیر نخواهد شد.

دوستت دارم و همیشه خواهم داشت. راستی فردا شب یلداست، یلدای تو هم مبارک.

مصطفی – ۱۳۹۵/۰۹/۲۹ – به یاد عزیز از دست رفته ام

VN:F [1.9.22_1171]
Rating: 7.0/10 (3 votes cast)
VN:F [1.9.22_1171]
Rating: +2 (from 2 votes)