وبسایت مصطفی نقی پورفر

عشق نهان

۲۲ اردیبهشت ۱۳۹۲ بدون دیدگاه

ما گرچه در این بادیه دیوانه و مستیم

بر عهد تو ای عشق نهان، فاش نشستیم

ساقی سر سودای غم هجر تو با وصل

شرط همه ی عمر و جوانیست که بستیم

از زلف کمندت صنما در همه ی عمر

در دامگه عشق تو از روز الستیم

جز جام تمنای تو در دست نداریم

جز با می مردافکن تو عهد نبستیم

لب بر لب جام می وصلت ننشاندیم

لیکن قدح صبر ز هجران نشکستیم

در خانه و میخانه غریبیم و پریشان

هرگز ز فراق رخت ای دوست نرستیم

هر دم که صبا نفحه ای از بوی تو آورد

آواره و خمّار پی کوی تو هستیم

گر امر کنی معتکف دیر مغانیم

گر اذن دهی جز سر زلفت نپرستیم

ما هم به تمنای وصال تو چو هادی

از هر دو جهان رسته، ز عشقت نگسستیم

یک بوسه از آن غالیه دان ده که غزل را

بر وزن لب و غمزه ی تو قافیه بستیم

مصطفی – ۱۳۹۲/۲/۲۲

VN:F [1.9.21_1169]
Rating: 8.5/10 (2 votes cast)
VN:F [1.9.21_1169]
Rating: 0 (from 0 votes)
Categories: شعرها Tags:

ادرکنی

۱۹ فروردین ۱۳۹۲ بدون دیدگاه

حجاب خود شده ام ای نگار، ادرکنی

در این خرابه و با حال زار، ادرکنی

خراب چشم خمارش هنوز مانده دلم

در این زمانه که در مانده کار ادرکنی

به جز الست که در دل خیال روی اش بود

نجسته ام خطی از روی یار ادرکنی

خزان ما به زمستان رسید و دل نرسید

به وصل غمزه ای از نوبهار ادرکنی

بیا و پرده ز چشمان بی فروغ بگیر

که پرده هم شده خود بی قرار ادرکنی

روایت است که ساقی سوار می آید

بخوان به نام شه تک سوار ادرکنی

در این خرابه ی میخانه ام خمار رخش

بیا به بوسه رهان این خمار ادرکنی

رسید فصل بهاران، شکوفه زد غم دوست

شدست نوحه، دم هر هَزار ادرکنی

بیار هادی از انوار روی ماه رخش

که چشم خسته شد از انتظار ادرکنی

مصطفی – ۱۳۹۲/۱/۱۹

VN:F [1.9.21_1169]
Rating: 5.5/10 (2 votes cast)
VN:F [1.9.21_1169]
Rating: 0 (from 0 votes)
Categories: شعرها Tags:

غُراب

۱۸ فروردین ۱۳۹۲ بدون دیدگاه

بهار رونق عشق است و شعر و بزم شراب

رواج محفل لولی وشان مست و خراب

قرار بود که مرغان این چمن با ناز

زنند کوس بهاران میان عطر و گلاب

ولی نوای هَزاران میان ناله ی خلق

نهان شدست چو گلهای غرق در مرداب

ز مدعی خبر آمد که زنده باد بهار

به گوش وی برسانید خفته باد غُراب

سکوت کن که کلامت شکسته قامت خلق

ز بس که قلب سخن می کنی و وصف سراب

به چشم زخم بهاران سپند ساز کنید

مباد بخت بهاری ز وی شود در خواب

ز بس که ناله شنیده است این دل ای هادی

ببین که چهره ی وی چون کفی است بر سیماب

رسان شکایت ما بر نگار زین همه جور

بگو بیا و رقیبان کذب خود دریاب

مصطفی – ۱۳۹۲/۱/۱۸

VN:F [1.9.21_1169]
Rating: 0.0/10 (0 votes cast)
VN:F [1.9.21_1169]
Rating: 0 (from 0 votes)
Categories: شعرها Tags:

قدمت بر سر چشم

۱۸ اسفند ۱۳۹۱ بدون دیدگاه

آه ای برف سپید بر سرم سایه ی آسودگی انداز ولی

در دلم غوغا کن

باز هم معرکه ای برپا کن

بر سر خنده ی تلخم سبدی ساده بیآویز و سپس

گرهی از سر سنگین دلم را وا کن

تا که شاید دل من با تو گلاویز شود

مهربانی آخر

مهربان باش بر این خانه ی تنهایی من

سادگی می خواهم

در پس پنجره ی سرد دلم

مهربان باش ولی

گرم کن بازی مستانه ی لبخند مرا

با نسیم سحری

چه سبکبال به رقص آمده ای

دست در دست من انداز دمی

دوست دارم که به آغوش کشم سادگی سرد تو را

دوست دارم که هم آغوش تو باشم چندی

تا دل غمزده ی تاریکم

با سپیدی و سبکباری تو

باز آغاز کند پیوندی

باز آغاز کند لبخندی

و به استقبال بهار

لحظه ها را بشمارد

که به نوروز رسد

و هر آن تاری و تاریکی جا مانده ی خویش

را رها سازد در شادی نوروزی هر کودک سرسبز گل و باغچه ای

پاک  در باغ سپیدار قدم بردارد

باز آغوش و تن تب دارم،

خانه ی خویش بساز

باز هم صورتک غمگین را

پاک کن از دل من

چهره ی خسته ی ما را بنواز

با رها ساختن پاکی خویش

با هر آن زمزمه ی ساده و شیرین که نگهداشته ای

باز با رقص نسیم

بر سر چشم من خسته ببار

ای نوید همه ی خوبیها

قدمت بر سر چشم

قدمت بر سر چشم

مصطفی – ۱۳۹۱/۱۲/۱۸

VN:F [1.9.21_1169]
Rating: 10.0/10 (1 vote cast)
VN:F [1.9.21_1169]
Rating: 0 (from 0 votes)
Categories: شعرها Tags:

رقص، آشوب، سبکبالی و آشفتگی بی پایان

۱۷ اسفند ۱۳۹۱ بدون دیدگاه

باز می خواند برف

پشت این پنجره غوغا جاریست

رقص، آشوب، سبکبالی و آشفتگی بی پایان

پشت هر پنجره ای

رودی از برف تو را می خواند

“با من این لحظه ی پر شور بیا

تا هم آغوش شویم

در کنار سفر سادگی ابر خیال

روی بالشتک صبح

و نسیمی که نوازش بکند

تا غم این دل شوریده ی ما جا بزند”

باز هم شیدایی،

پشت این پنجره رویا شکن است

موجی از سادگی انگار مرا می خواند

با صدایی که دلم می شنود

با نوایی که دلم می خواهد

باز هم برف رسید

باز هم شور دمید

رقص، آشوب، سبکبالی و آسودگی بی پایان

باز هم برف سپید

پیش این شیدایی،

پیش این شوق بیا

پیش آشوب دلم باز تو آهسته بیا

باز هم منتظرم

باز هم باز بیا

مصطفی – ۱۳۹۱/۱۲/۱۷

VN:F [1.9.21_1169]
Rating: 10.0/10 (1 vote cast)
VN:F [1.9.21_1169]
Rating: 0 (from 0 votes)
Categories: شعرها Tags:

خاطره

۲۹ بهمن ۱۳۹۱ بدون دیدگاه

دیگر بدون روی تو اینجا بهار نیست

خندیدن شکوفه و گل آشکار نیست

باد صبا نسیم تو را جا گذاشته ست

دستار سبز خاطره ات برقرار نیست

آشوب رفته از صف دستان این چمن

دیگر صدای سهره و قمری و سار نیست

خورشید چشم ساقی ما در غروب شد

پروین چشم ماهرخش پر شرار نیست

میخانه پر سکوت شد و خمّ مِی شکست

اینجا هر آن که میگذرد جز خمار نیست

پیر مغان به گوشه ی عزلت نشسته است

در صدر و صحن میکده هم از کبار نیست

لولی وشان مطرب ما در سکوت و غم

بر روی ساز و ساغرشان جز غبار نیست

یا رب رسان محبت ما در سرشت دوست

ما را که آرزو بجز آن گل عذار نیست

هادی بیار باده ی مرد افکنی دگر

حالا که هیچ مژده ای از وصل یار نیست

مصطفی – ۱۳۹۱/۱۱/۲۹

VN:F [1.9.21_1169]
Rating: 10.0/10 (1 vote cast)
VN:F [1.9.21_1169]
Rating: 0 (from 0 votes)
Categories: شعرها Tags:

آسمان بارانی

۲۶ بهمن ۱۳۹۱ بدون دیدگاه

چه بی بهانه ای ای آسمان بارانی

پر از طراوت و شور و نوای روحانی

صدای زمزمه ی قطره های گریه ی تو

به پشت پنجره ام سرزدست پنهانی

ببار بر من مسکین سخن طراوت خویش

که گیرد این سخنم باز نظم و سامانی

نوازش تو پر از شعرهای خاطره بود

به هر زبان و سخن، بابلی و سریانی

چه ساده بر همه آفاق می رسانی تو

ز بهر گبر و مسلمان صفای یکسانی

دلم هوای ترنم به شوق اشک تو داشت

ترنمی که برد دل به عرش رحمانی

بحق خنده ی هر عشق زیر گریه ی تو

بحق آنکه تو خود شور عشق بازانی

ز یار پرس که آن وعده های وصل چه شد

کجاست جلوه ی تو ای نگار ربانی

بیار عمق نگاهم دوباره بر سر شوق

نخواه بر دل این عاشقت پریشانی

طبیب جان و دلم، ای دوای آشوبم

تویی که بر همه غمهای سخت درمانی

دوباره طاقت دل برده طعن مدعیان

بیا که تا نشود هادی از مسلمانی

مصطفی – ۱۳۹۱/۱۱/۲۶

VN:F [1.9.21_1169]
Rating: 10.0/10 (1 vote cast)
VN:F [1.9.21_1169]
Rating: 0 (from 0 votes)
Categories: شعرها Tags:

مشتعل

۱۵ بهمن ۱۳۹۱ بدون دیدگاه

به هر جهت که نگاهم وزید دیوار است

عجب که هر که سلامم ندید بسیار است

منم که مشتعل شعله های خشم دلم

دلم ز هرچه به عقلم رسید بیزار است

نگاه من ز هر آن خفتی و خواری، خلق

که بی دلیل به جانش خرید غمبار است

نگاهبان توانم به پای منفعت است

نگاه دار من از هر پلید بیمار است

شکایت از که برم پیش پیر زهد فروش

که هر که برد و ملامت کشید بر دار است

کجاست مژده ی پایان انتظار و فراق

هر آن ز وصل رساند نوید سردار است

بیار هادی از آن خمره های مرد سِتان

سرم هنوز به گفت و شنید هشیار است

زبان به هزل و تغزل دوباره آلودم

مگیر خرده که این نا امید خمار است

مصطفی – ۱۳۹۱/۱۱/۱۵

VN:F [1.9.21_1169]
Rating: 10.0/10 (1 vote cast)
VN:F [1.9.21_1169]
Rating: 0 (from 0 votes)
Categories: شعرها Tags:

صبح

۱۰ دی ۱۳۹۱ بدون دیدگاه

صبح رسیدست و باز، ما همه اندر شب ایم

گرچه پر است آسمان، ما همه بی کوکب ایم

شب همه شب بی قرار، دم همه دم بی بهار

کین دم تاریک و تار، منتظر ثاقب ایم

سر متعلق به اوست، جان متفرق ز دوست

گر چه که دل غرق اوست، ما همه جان بر لب ایم

مدعی عشق و شور، لیک به وقت ضرور

رو به عدو سنگ پشت، پشت به او ارنب ایم

چهره چنان بایزید، خرقه ی “هل من مزید”

لیک به گفت و شنید، حیله گر و ثعلب ایم

در پی زهد علی، نادی عرفان، ولی

بر هوس منجلی، رام چنان مرکب ایم

هادی بر ایمان ما، کن دمی از جان دعا

ما که در این مدعا، اول هر یا رب ایم

پیک وصالی رسان، تا نرود تن ز جان

چون ز غمش هر زمان، سوته دل و در تب ایم

مصطفی – ۱۳۹۱/۱۰/۱۰

VN:F [1.9.21_1169]
Rating: 10.0/10 (1 vote cast)
VN:F [1.9.21_1169]
Rating: 0 (from 0 votes)
Categories: شعرها Tags:

زیر باران

۲۷ آذر ۱۳۹۱ بدون دیدگاه

زیر باران نگاه باید شست

از غم و اشک و آه باید شست

دل به دریای سادگی افکند

ابر از روی ماه باید شست

لذت از آفتاب باید برد

دلق خود هر پگاه باید شست

دستها را گشود بهر طلب

چشمها را به راه باید شست

عاشقی را دوباره باید دید

دیده از هر گناه باید شست

روزگار ار چه شد سپید و سیاه

از سپیدی سیاه باید شست

زندگی را دوباره باید چید

از وزیر و ز شاه باید شست

دوستی بی کلاه باید خواست

یا که هر دم کلاه باید شست

هادی این شرم را به حرمت دوست

از من روسیاه باید شست

مصطفی – ۱۳۹۱/۹/۲۷

VN:F [1.9.21_1169]
Rating: 10.0/10 (2 votes cast)
VN:F [1.9.21_1169]
Rating: +2 (from 2 votes)
Categories: شعرها Tags:

رویای نگاه

۲۰ آبان ۱۳۹۱ ۲ دیدگاه

باز رویای نگاه تو و سودای غمم

خرمن سوخته ی جان صراحی طلبم

باز “غم خاطره ی” یاد تو و دلبریت

عشق ناکام من و شعله ی خاموش دمم

ساغری پر ز تعلق به کفم در همه عمر

صحبت دوری تو ساخته این پشت خمم

بی گمان غمزه ی تو مرهم زخم دل ماست

من که بیمار نگاه دل تو بیش و کمم

خسته ام، دل زده ام وعده ی دیدار چه سود

این همه وعده ی بی حاصل تو داده رمم

دگرم خسته ی بیهوده نمی خواهم سوخت

آخر از روز ازل در غم تو غرق تبم

هادی این دست من و زلف نگارین وصال

برسان غنچه ی وی لحظه ی آخر به لبم

مصطفی – ۱۳۹۱/۰۸/۲۰

VN:F [1.9.21_1169]
Rating: 10.0/10 (1 vote cast)
VN:F [1.9.21_1169]
Rating: +2 (from 2 votes)
Categories: شعرها Tags:

خانه ای خواهم ساخت

۱۵ مهر ۱۳۹۱ بدون دیدگاه

خانه ای خواهم ساخت

در کنارش گل سرخ

صورتش رو به سپیدار سکوت

پشت آشوب سراسیمه ی سار

محو در خرمن بی حزن و فراق

از میانش رودی

جاری و زنده روان

سوی آمال و دل کودکیم

لحظه ی کوچکیم

خانه ای خواهم ساخت

پشت یک سرو بلند

زیر ابری که نگاهش جاریست

روی هر برگ که با سبزه تلاقی دارد

کلبه ای خواهم ساخت

پشت هر پنجره اش عطر سحر

با تبانی نسیم

شعله بر خنده زند

و غم هر که بخواهد، شکند

کلبه ام با ترک بغض، ترک بردارد

و به هر شادی دوست

ساده با خنده تبانی بکند

مزرعی، باغچه ای

گوشه اش خانه ی گرم گل سرخ

در کنارش حوضی

ماهیانش همه لبخند به لب

گرم شوریدن بر پروانه

ارغوان گوشه ی دیگر در باد

بال در بال کبوتر در خواب

دور تا دور، پر از تبریزی

بین آنها صف یکپارچه ی توت و تمشک

و درون دل آن گندمزار

سبز در سبز بهار

زرد در زردی پاییزی نار

گوشه ای هم سیبی

تا به هنگام بهار

عطر خندیدن قمری بتراود ز نسیم

گرم در گرمی این باغچه ی کوچک عشق

خانه ای خواهم ساخت

همه از جنس بلور

که در آن خاطره پنهان نشود

و غمش

زیر دستان نوازشگر مهر

به غزل آویزد

به دل مثنوی ساده ی خود بگریزد

مست در مستی بیت

قدحش پر ز خُم قافیه ها

خانه ای خواهم ساخت

دلش آیینه ی خندیدن صبح

تنش از جنس بلور

در تماشای بهار

بی قرار

تا که شاید خبری آید از آغوش نسیم

ز تو ای روشنی چشمه ی شور

و بیایی ز دل خاطره ها

از دل پنجره ها

و بریزی دم عیسایی خویش

بر تن خفته ی هر حنجره ای

بر دل خسته ی  هر فریادی

بال در بال نسیم

دست در دست بهار

خانه ای خواهم ساخت

سر راه خبر آمدنت

ای خرامیدن صبح

خانه ای خواهم ساخت

بوی بودن بدهد

بوی ماندن بدهد

بوی خندیدن هر جلوه ی خوب رخ تو

خانه ای خواهم ساخت

خانه ای خواهم ساخت

مصطفی -۱۳۹۱/۰۷/۱۵

به احترام سهراب سپهری

VN:F [1.9.21_1169]
Rating: 10.0/10 (2 votes cast)
VN:F [1.9.21_1169]
Rating: +2 (from 2 votes)
Categories: شعرها Tags:

روز پاییز سلام

۸ مهر ۱۳۹۱ بدون دیدگاه

روز پاییز سلام

دیشب انگار به هر شاخه طراوت بارید

باز باران خندید

صبحدم بوی خوش تازه نسیم

بر مشام سخنم باز دمید

باز باران بارید

روز پاییز سلام

سحر خنده ی خورشید سلام

رنگها پنجره بر چهره ی باغ

با طرب ساخته اند

با ترنم ز نسیم

گوش کن سهره نوازش گر هر خنده ی صبح

زخمه بر تار اقاقی زده است

باغ آواز تبانی خوانده ست

با دل فاخته ها

با دل زاغچه ها

بزم بالیدن هر خش خش برگ

زیر پای نگه رهگذران می آید

بزم پایان خرامیدن برگ

زیر هر شاخه به پاست

دست در دست نسیم

با سماعی که در آیینه ی مرگ

جلوه ی چرخش یک زندگی است

برگها رقص تلاقی دارند

آری انگار نه انگار تباهی دارند

باز پاییز رسید

باز باران بارید

 و هنوز

چشم من منتظر

بارش هر خنده ی توست

باز باران بارید

باز هم پاییز است

روز پاییز سلام

مصطفی – ۱۳۹۱/۰۷/۰۸

VN:F [1.9.21_1169]
Rating: 3.3/10 (4 votes cast)
VN:F [1.9.21_1169]
Rating: 0 (from 0 votes)
Categories: شعرها Tags:

آشوب نگاه

۲ مهر ۱۳۹۱ بدون دیدگاه

دیشب انگار صدایم کردی

در لهیب تب آشفتگیم خندیدم

و به آرامی یک واحه ی سبز

در دل سرد کویر

با ترنم جاری

گرم آن عمق نگاهت ماندم

و تو نیز

پر هیاهوی تلاش و پر از انبوه قرار

نافذ و خسته و رنجیده و گرم

باز با من بودی

باز با هم ماندیم

.

کاش یک بار دگر

در فراسوی نسیم

دست پُر چین تو باز

صورت غم زده ام را به تماشا طلبد

گرم آشوب نگاهت شده ام

.

و تو ای روشن دل خسته بیا

این دل تنگ مرا

با نگاهت برهان

با صدای نفس خنده ی خود باز بخوان

باز هم باز مرا

باز با خنده بیا

باز هم باز بمان

باز هم باز بمان…

مصطفی – ۱۳۹۱/۰۷/۰۲

VN:F [1.9.21_1169]
Rating: 10.0/10 (1 vote cast)
VN:F [1.9.21_1169]
Rating: 0 (from 0 votes)
Categories: شعرها Tags:

ویرانه

۲۶ شهریور ۱۳۹۱ بدون دیدگاه

من گرچه کز فراق تو دیوانه ام هنوز

از بوی خوب عشق تو ویرانه ام هنوز

بر غمزه های خاطره ات بوسه می زنم

از عشوه های یاد تو مستانه ام هنوز

هر چند طعنه می زندم پیر می فروش

باز از غم تو در پی خمخانه ام هنوز

جامی بریز ساقی گلچهره چون که من

خمّار مانده بر در میخانه ام هنوز

کامی چرا نمی دهی ای شاهکار حسن

عمری که خواستار تو دردانه ام هنوز

نام تو ای حبیب چو شمع وجود ماست

تا سوختن به گرد تو پروانه ام هنوز

در راه عشق تو همه خار افکنند و باز

با پای  و سر به راه تو مردانه ام هنوز

هرگز نمی رود ز دلم خاطر الست

مانده است بوی دست تو بر شانه ام هنوز

بر هر گدای خانه ترحم همی کنم

چون خود گدای دوست به هر خانه ام هنوز

هادی دعا کن این همه محنت به سر رسد

بر حق عشق مانده ی پیرانه ام هنوز

مصطفی – ۱۳۹۱/۰۶/۲۶

VN:F [1.9.21_1169]
Rating: 10.0/10 (3 votes cast)
VN:F [1.9.21_1169]
Rating: 0 (from 0 votes)
Categories: شعرها Tags: