دختر پاییز

پاییز دختری است که در کوچه باغ باد

پوشیده جامه های پر از رنگهای شاد

لب سرخ و چهره زرد ز هجران سالها

گیسو رها چو بید به آغوش باد داد

غمگین ولی زده است به رخ نقش خنده، تا

آگه نگاه یار ز اندوه او مباد

آرام میخرامد و دامن کشان نگاه

می‌دوزد او به راه نگارش ز بامداد

هر شب ولی ز صد دل عاشق شده یکی

نومید از رسیدن وصلش، زمین فتاد

ای رهگذر بر این گذر آهسته تر گذر

زینهار زیر پا رود این رفته ها ز یاد

مصطفی – ۱۳۹۹/۷/۱ – تقدیم به امیر عزیز که به شعر پاییز علاقه داره.

VN:F [1.9.22_1171]
Rating: 1.5/10 (2 votes cast)
VN:F [1.9.22_1171]
Rating: 0 (from 0 votes)

خوبرویان که غم عاشق مسکین نخورند

ای که ماه رخ تو زینت برد یمنی

حسن رویت شده آوازه‌ی هر انجمنی

 در پی وصل توام، در پی دوری ز منی

“من چرا دل به تو دادم که دلم می‌شکنی

یا چه کردم که نگه باز به من می‌نکنی”

بر لبم ذکر تو هر روز و شب و صیف و شتاست

سخره و طعن عدو گرچه که سهم دل ماست

ذره‌ای ز عشق من بیدل و دلخسته نکاست

“دل و جانم به تو مشغول و نظر در چپ و راست

تا ندانند حریفان که تو منظور منی”

عشق تو آتش و دل در تب و تابت چو سپند

تن پی وصل تو آواره چو درویش نژند

مه‌جبینان دگر گو ز چه آیند و روند؟

“دیگران چون بروند از نظر از دل بروند

تو چنان در دل من رفته که جان در بدنی”

من غریبم پی ات آواره ی هر کوی و سرای

خاطرت رهزن جانم شده چون خان طغای

ای مه چارده ره بر من ره مانده نمای

“تو همایی و من خسته بیچاره گدای

پادشاهی کنم ار سایه به من برفکنی”

من نخواهم که دمی هجرت از عشقت بکنم

پلک خود هم نزنم تا دمی غفلت بکنم

دین و دنیا همه قربانی وصلت بکنم

“بنده وارت به سلام آیم و خدمت بکنم

ور جوابم ندهی می‌رسدت کبر و منی”

طعنه بر این دل خسته رسد از هر کس و سوی

دگر از وعده ی وصلت به من خسته مگوی

چه شود بر تو که بیند نگهم آن بر و روی

“مرد راضیست که در پای تو افتد چون گوی

تا بدان ساعد سیمینش به چوگان بزنی”

عاشق و بی سر و پایم پی وصل تو عجول

که همه عمر ز هجران تو گردیده ملول

من به میخانه نیم در پی مخمور کحول

“مست بی خویشتن از خمر ظلوم است و جهول

مستی از عشق نکو باشد و بی خویشتنی”

گر که هر شب رخم از اشک سیه گشته چو زاغ

شده رنجور و نحیف از غم هجران و فراق

گل ز پژمردگی گیرد به طلوع تو طلاق

“تو بدین نعت و صفت گر بخرامی در باغ

باغبان بیند و گوید که تو سرو چمنی”

جز غم هجر تو هرشب چه توانم خوردن

سر ز هجران به سلامت نتوانم بردن

تا چه هنگامه تو خواهی که مرا آزردن

“من بر از شاخ امیدت نتوانم خوردن

غالب الظن و یقینم که تو بیخم بکنی”

خوبرویان که غم عاشق مسکین نخورند

از فقیران بجز از جان به نگاهی چه برند؟

گر که خواهند دمی سر به سرایی بزنند

“خوان درویش به شیرینی و چربی بخورند

سعدیا چرب زبانی کن و شیرین سخنی”

مصطفی – ۱۳۹۹/۰۳/۱۰ – مخمس تضمینی بر غزل زیبای ۶۰۷ سعدی علیه الرحمه

VN:F [1.9.22_1171]
Rating: 1.0/10 (2 votes cast)
VN:F [1.9.22_1171]
Rating: +1 (from 1 vote)

عشق جوان

‏پیر شد این تن و عشق تو جوان است هنوز

بینوا دل ز پی عشق نهان است هنوز

‏گرچه از طعن رقیبان نتوانست رهید

باز هم در ره وصل تو روان است هنوز

‏تو چنانی که در این وادی بی مهر، دمی

در پی دیدن تو اهل جهان است هنوز

‏عهد بستی که به وصلت برسد عاشق و لیک

کس ندانسته که بر قیمت جان است هنوز

‏زان دم از نام تو کس برد و خبر داد به دل

دل نازک دل من در غلیان است هنوز

‏ مانده بر ره نگران تو نگاهم، اما

به گمان تا اجل آید نگران است هنوز

از کرم دور بود، دوری این دورفتاده

رخ نما بر نگهم تا که زمان است هنوز

مصطفی – ۱۳۹۹/۳/۳

VN:F [1.9.22_1171]
Rating: 10.0/10 (1 vote cast)
VN:F [1.9.22_1171]
Rating: 0 (from 0 votes)

سوخته دل

‏ای تمنای وصال دل هر سوخته دل

‏از نگاهت بجز از عشق چه آموخته دل

‏دوستان پند دهند و دگران طعنه زنند

‏گو که زحمت مده ای ساده، نیاموخته دل

‏حال پروانه چه داند مگس سرگین خوار

‏کآتشی بود ز شمعی که برافروخته دل

‏حسن تو نیست به خال لب و لیکن همه عمر

چشم بر دیدن خال لب تو دوخته دل

‏بی سرانجامم و جز وصل سرانجامی نیست

این چه سوداست فتاده به دل سوخته دل

‏همه ی عمر خریدار تو ماندم که تو نیز

بخری کاش دلِ جز به تو نفروخته دل

مصطفی – ۱۳۹۹/۲/۱۲

VN:F [1.9.22_1171]
Rating: 6.3/10 (3 votes cast)
VN:F [1.9.22_1171]
Rating: -1 (from 1 vote)

آقا اجازه ما اشتباهی آمده‌ایم

آقا اجازه!

ما اشتباهی آمدیم!

می‌شود برگردیم؟

اینجا به خاطر خدا دروغ می‌گویند

و برای آزادی! انسانها را ذلیل و اسیر میکنند!

برای آزادی بیان! باید خفقان گرفت!

والا یا بیان را میگیرند یا آزادی را و یا هر دو را!

آنکه می‌گوید شایسته سالاری!

خود ناشایست و ناشایسته سالار!

و آنکه بر دیکتاتوری می‌تازد خود دیکتاتوری دهشتناک است!

طرفدار طبقه کارگر! کارگرکش

و مخالف بورژوازی! بورژوای مطلق!

آقا اجازه!

ما اشتباهی آمده ایم!

اتوبوس برگشت کجاست؟

اینجا یکی از تورات می‌خواند و مردان و زنان و کودکان بی‌سلاح و بی‌دفاع را می‌کشد!

و الگویش، جناب هیلل را ستایش میکند!

انگار نه انگار که هم اوست که گفته است:

«با هم نوع خود چنان کن که دوست میداری با تو چنان کنند!

این چکیده تورات است!

مابقی حواشی و توضیح و ‌تفسیر برو و بخوان!»

آن دیگری از مسیح و دوست داشتن فقرا و مردم بیچاره سخن می‌راند!

و در طرفه‌العینی این محبت را به فقرا با گلوله و موشک چند ده هزار دلاری در حلق آنها فرو می‌کند!

و دیگری چنان از علی ع سخن می راند و از عدل علی و گویی انگار او ساکنی در کره دیگر بوده!

و آنگاه چه آسان حق الناس مردم بی‌پناه و بیچاره را پایمال!

آقا ما اشتباهی آمده‌ایم!

می‌شود برگردیم!

آخر خسته‌ایم! خیلی خسته!

راه ایستگاه برگشت از کجاست!؟

می‌خواهیم در همان زمینی باشیم که اینها بوده‌اند!

و در همان هوایی که اینها نفس کشیده‌اند!

نکند اینها در کره ی زمینی دیگر و محلی دیگر زیسته‌اند!

و ما سوار اتوبوس اشتباهی شده باشیم!

یا ایستگاه اشتباهی پیاده شده‌ایم!

مصطفی – اول آذرماه ۱۳۹۸

VN:F [1.9.22_1171]
Rating: 9.4/10 (5 votes cast)
VN:F [1.9.22_1171]
Rating: 0 (from 2 votes)

بر ریشه ی جان بهتر از این هم تبری نیست

بی‌خوابم و جز خواب تو میل دگری نیست

در بزم غم هر شب تو چشم تری نیست

خمّار نگاه تو ز روز ازلم من

در جام ترک خورده ی  چشمم شرری نیست

هر دم پی وصل تو به میخانه شدم من

دیدم ز تو و ساقی و صافی اثری نیست

گفتند که بر وصل تو هرگز نرسم من

بر ریشه ی جان بهتر از این هم تبری نیست

ظلمت شده گردونِ دل از فرقت و هجران

جز روی مهت بر شب ظلمت قمری نیست

ما را ز بهشت نگهت رانده‌ فراقت

جز جنت آغوش تو سودا و سری نیست

پیش از اجلم بوسه دهی جام من ای کاش

شیرینتر از آن شهد لبانت شکری نیست

مصطفی – ۱۳۹۸/۰۷/۱۱

VN:F [1.9.22_1171]
Rating: 7.2/10 (5 votes cast)
VN:F [1.9.22_1171]
Rating: +1 (from 1 vote)

آنام (مادرم) بخش اول

یادم نمی‌آید که از کی بودی! تو همیشه بودی، همیشه حاضر، از وقتی عقلم رسید و یادم مانده،‌ تو بودی، حتی یادم نیست از کی زبان آذری یاد گرفتم مثل فارسی. انگار از همان اول آذری زبان باز کرده باشم، چون تو با ما آذری صحبت می‌کردی، زبان تو، زبان مادرم، زبان مادری. در خانه با تو فقط می‌شد آذری صحبت کرد و این درون من بود و گویی مثل تنظیمات بدون تغییر یک دستگاه برای من بدون تغییر بود. حتی زمانی که با تلاش زیاد در کلاس نهضت سوادآموزی، که اتفاقا در مدرسه خود ما برگزار میشد، خواندن و نوشتن فارسی یاد گرفته بودی و با ما گاهی فارسی صحبت می‌کردی، من ناخودآگاه آذری جواب می‌دادم. راستش اصلا نمی‌توانستم با تو بغیر از آذری صحبت کنم! اگر می‌خواستی هم نمی‌توانستم! نمی‌دانم چرا!!؟

این اولین بار است که با تو اینگونه به فارسی سخن می‌گویم. این را هم نمیدانم چرا!!؟

شاید آلزایمر تو به من هم سرایت کرده و دیگر آذری تو را فراموش کرده‌ام.

فقط آن روز تدفین وقتی همه رفتند و با تو بر سر مزارت تنها شدم  دوباره زبانم به فارسی نچرخید! باورت می‌شود پسرت به آذری بر سر مزارت زار میزد و وحه‌سرایی می‌کرد و می‌گریست.

اصلا یادم نیست که دردانه خانه بوده باشم! راستش تا قبل از چهارسالگی را کمی به یاد دارم! تنها چیزهایی که یادم مانده یکی دزدی بود که شب سر دیوار دیدم و با داد و فریاد اهل خانه فرار را برقرار ترجیح داد و دوم خروس لاری بزرگی بود که برادر بزرگم خریده بود. دوست داشت مرغ و خروس نگهدارد. میرفت چهارراه مولوی و جوجه و مرغ و خروس میخرید و توی حیاط یک قفس داشتیم که شبها مرغ و خروسها لانه میکردند. علاقه زیادی به این خروس لاری داشت فکر کنم چون همه خروسهای کوچه را میزد! آقا، یعنی پدرم، که شرکت واحد کمک راننده بود گاهی شیفت صبح بود و گاهی شیفت بعدازظهر، آن روز شیف صبح بود و عصر در اتاق طبقه پایین نشسته بود و چای میخورد و من هم تو حیاط بودم. خروس مزبور داخل حیاط بود و جولان میداد! تقریبا هم قد بودیم شاید به اندازه یک کف دست بلندتربودم. ویرم گرفت که به طرفش بروم و وقتی رفتم به سمت من حمله کرد. موضوع خیلی جدی بود! بلافاصله به سمت اتاق چرخیدم و به سمت اتاق دویدم ولی نمیدانم چرا در بسته شده بود! شاید چون از ترس در را داشتم هل میدادم که وقتی برگشتم به سمت حیاط  ببینم کجاست که روبروی من رسیده بود و پرید یک نوک جانانه نصیب زیر چشم چپم کرد! خیلی شانس آوردم که به چشمم نخورد! آقا به محض اینکه این صحنه را دید از اتاق بیرون دوید و لنگه دمپایی که دم در بود را به سمت خروس پرت کرد و دمپایی به پای خروس خورد و خروس بیچاره لنگ شد!

شب که برادرم آمد خیلی دمغ شد و اعتراض که چرا خروس من را لنگ کردید ولی خوب کار از کار گذشته بود! آن یکی برادرم هم که دل خوشی از این خروس بازیها نداشت و از طرفی از خوردن گوشت تازه مرغ و خروس لذت میبرد هم به همین بهانه سر خروس بیچاره را برید و سور و سات خانه برقرار شد! کارد میزدی خون برادر صاحب خروسم در نمیآمد! هنوز هم دلم برای خروس بیچاره تنگ میشود!
حالا چرا چهارسالگی، چون برادرم بدنیا آمد و من زود بزرگ شدم! دنیا آمدنش را خوب به یاد دارم، خیلی خوب، وقتی قابله آمد. زمستان آن سال را هم همین‌طور! وقتی که تو بیمار بودی و برادرم داخل قنداقش کنار تو خوابیده بود، من برای کمک به تو و پارو کردن برفها از خرپشته رفته بودم، از روی نردبان مطبخ داخل حیاط با سر به کف حیاط سقوط کردم! واقعا شانس آوردم که اول دستهایم به زمین رسید و ضرب سقوط را به سرم تا حدودی گرفت!

خانه اول ما ته پس‌کوچه اول کوچه جنگل از سمت ده‌متری جوادیه بود. از در حیاط که وارد می‌شدی، سمت چپ کنار هم گوشه حیاط مطبخ و مستراح کنار هم بود! روبرو اتاق طبقه اول که در دو لنگه‌ای چوبی داشت که یک سوم  پایین آن چوبی و دوسوم بالایی شیشه خور بود و رو به بیرون یعنی به سمت حیاط باز می‌شد. سمت چپ در اتاق پایین راه پله‌ای که به طبقه دوم می‌رفت و جلوی اتاق طبقه بالا فضای بالکن مانندی که راه‌پله به آنجا منتهی می‌شد! درست یادم نیست ولی به پشت بام راه‌پله‌ای نداشت و بایستی با نردبان به پشت بام می‌رفتیم!

خانه ته پس کوچه کوچک بود و تعداد ما زیاد! ۶ ساله که شدم خانه را فروختیم و اول پس کوچه بالایی خانه خریدیم فکر کنم با وام بانک کارگشایی بود!

پس کوچه پایینی من سر دسته بچه های کوچه بودم و گاهی که بچه های پس کوچه بالایی به ما حمله میکردند ما از پس کوچه خودمان دفاع میکردیم! علی پسر همسایه بغلی ما و نوه مشهدی خانم مادربزرگ مهربان و چاقش! شهرام و بهرام که گرچه دوقلو نبودند ولی اختلاف سنیشان کم بود

 ظهرها همه ی ما را می‌خواباندی و من بچه جلب آب زیرکاه که از چشمهایم انرژی بیرون می‌جهید مگر می‌خوابیدم! یادت هست که در عالم بچگی چقدر تو را اذیت کردم. یواشکی خودم را به خواب می‌زدم و بعد از خوابیدن تو داخل حیاط و کوچه مشغول بازی می‌شدم! اما تو هم وقتی بیدار می‌شدی و می‌فهمیدی با دسته جارو از خجالت من درمی‌آمدی! حقم بود! می‌دانم! دلم برای خوردن دوباره یک دسته جارویت هم تنگ شده!

یکبار نمیدانم برای چه علتی بود باهم که به ده متری جوادیه برای خرید رفته بودیم، برایم یک طناب برای طناب بازی خریدی که دسته های پلاستیکی رنگی خوشگلی داشتند و بین آنها یک طناب از جنس پلاستیک شفاف و رنگی منعطف بود.
همان اول صبح بود و من رفتم با بچه های خودمان سر پس کوچه بازی کنم. باید پز طنابم را میدادم. داشتیم بازی میکردیم که بچه های پس کوچه بالایی به ما حمله کردند. طبیعی بود! دوقلوهایی بینشان بود که پدرشان ژاندارم بود و فکر کنم سر مرز در درگیری با قاچاقچیها شهید شده بود. فکر نکنید زمان شاه شهید نداشتیم ها، داشتیم یعنی هرکس که در راه وطن کشته میشد شهید بود.  خیلی تخس و پر رو بودند. دوتا برادر شمالی نسبتا ترسو هم به نامهای داوود و ممی (ما همیشه به این اسم صدایش میکردیم. شاید اسمش محمد بود، نمیدانم) که من بعدا با برادر بزرگتر داوود کلاس اول و دوم دبستان همکلاس شدم، هم همراه آنها بودند. من که کمی از بقیه بزرگتر بودم جلوی انها درآمدم و برای اینکه دفاع کنم شروع کردم چرخاندن طنابی که تازه تو برای من خریده بودی. راحت بود. یک دسته اش را دستم گرفته بودم و دسته دیگر با سرعت زیاد دور سرمان میچرخاندم.

اولین برادر از دوقلوها که جلو آمد دسته به سرش خورد فکر کنم گیجگاهش بود و بلافاصله افتاد! من اصلا نترسیدم و تهدیدشان کردم که برگردند و گفتم ما با شما دعوا نداریم ولی دومی هم آمد و عینا به همین روش ناکار شد. خوب بچه تخس ها را زده بودم و همین کافی بود که همگی مثل یک لشگر شکست خورده به پس کوچه و قلعه خودشان برگردند! کمتر از نیم ساعت بعد گریه کنان با مادرشان برای شکایت به تو برگشتند! خوب معلوم است دیگر دسته جارو و تنبیه که چرا بچه مردم را زدی و من هم هرچی به تو توضیح دادم که اونها شروع کردند به کتت نرفت که نرفت! خوب کار خطرناکی کرده بودم و ممکن بود سقط شوند! راستش این بار هم که فکر میکنم میبینم که واقعا حقم بود! نوش جانم!

خانه ای که آقا خرید درست سر پس کوچه بالایی بود و حالا باید همسایه دشمنان پس کوچه بالایی میشدیم! واقعا چه کار سختی!

فکر کنم تابستان سال ۵۶ ما به خانه جدید اسباب کشی کردیم.

مصطفی – ۱۳۹۸/۵/۱۴ – اولین سالگرد رفتنت

VN:F [1.9.22_1171]
Rating: 10.0/10 (1 vote cast)
VN:F [1.9.22_1171]
Rating: 0 (from 0 votes)

شوخی با شعر حضرت حافظ

«گفتم غم تو دارم»، گفتا کدام غم را!

«گفتم که ماه من شو»، گفتا گرفته ما را

«گفتم ز مهرورزان، رسم وفا بیاموز»

گفتا اگر صدیقی، معنی کن این وفا را

«گفتم که بر خیالت، راه نظر ببندم»

گفتا که گشت ارشاد، بسته ره نظر را

«گفتم که بوی زلفت، گمراه عالمم کرد»

گفتا که کنده یک-یک مامور زلف ما را

«گفتم خوشا هوایی، کز باد صبح خیزد»

گفتا هوای ناپاک پر کرده شهرها را

«گفتی که نوش لعلت، ما را به آرزو کشت»

گفتا مگو که قاضی، حد می‌زند شما را

«گفتم دل رحیمت کی عزم صلح دارد»

گفتا نوای جنگی کر کرده گوش ما را

«گفتم زمان عشرت دیدی که چون سرآمد»

گفتا خموش! ساکت! گشت آمده نگارا

مصطفی – ۱۳۹۸/۰۴/۰۹

VN:F [1.9.22_1171]
Rating: 7.0/10 (8 votes cast)
VN:F [1.9.22_1171]
Rating: +3 (from 3 votes)

بی تو غم افزاست شراب

شاهدی گفت به میخانه که دنیاست شراب

آب حَیوان طلبی؟ ز عالم بالاست شراب

عهد ما با لب شیرین دهنان خوش بادا

ساقیا جام دگر ریز که زیباست شراب

پیر میخانه دمی گفت به آهی پر سوز

ای صنم بیش مگو، حیله‌ی دنیاست شراب!

این جهان جز غم هجران ندهد هیچ متاع

با چنین تاجر ناسوده چه سوداست شراب

گر که معشوق به بر آمد و هجران طی شد

جام برگیر و بنوش آن که مسیحاست شراب

ای صبا از منِ دل خسته به معشوق بگو:

«که طبیبا دمی از وصل تو ما را ست شراب

عهد کردم که دگر بی تو نگیرم جامی

شادی افزا نبود بی تو، غم افزاست شراب»

مصطفی-۱۳۹۸/۰۳/۲۹

VN:F [1.9.22_1171]
Rating: 9.0/10 (5 votes cast)
VN:F [1.9.22_1171]
Rating: 0 (from 0 votes)

خسته از تمنا

خسته‌ام، خسته از تمنایت

جستن چشمهای زیبایت

خسته از طعنه‌های بی‌حاصل

از رقیبان ناشکیبایت

خسته از غرق چشمِ بر راهم

در هجوم سرشک دریایت

بی تو باز این بهار پاییزی ست

سودی او را نکرده سودایت

بلبلی خوش نوا به آواز است

بی نوا همچو ما به رویایت

باز رفت این بهار و نآمده‌ای

رفته عمری بهار در پایت

چه شود بخت من دهد دستی

دزدکی بوسه‌ای ز لبهایت

پیش از آن دم کَاَجل ستاند جان

بینم ای کاش قدّ و بالایت

مصطفی – ۱۳۹۸/۰۳/۲۷

VN:F [1.9.22_1171]
Rating: 7.3/10 (4 votes cast)
VN:F [1.9.22_1171]
Rating: 0 (from 0 votes)

یک روز عادی در تهران

بالاخره از ترافیک قبل از خروجی رسالت آزاد شدیم و راننده با حرص زیاد می‌خواهد از پدال گاز انتقامش‌ را بگیرد!
سمت راست ماشینی بطور عمودی نصف خروجی رسالت به صیاد شمال را بسته است! فکر می‌کنم که: عجب! پلیس چرا اینطوری خروجی را محدود کرده که خانمی از ماشین پیاده میشود! و سر تا ته ماشینش را نگاه می‌کند!ای وای انگار اتفاقی افتاده و ماشینها با احتیاط از کنارش وارد صیاد شمال می‌شوند! خدا رو شکر به نظر صدمه جدی ماشین نخورده است.
یک پرشیای سفید با صدای زوزه موتورش از کنارمان رد می‌شود و چهره آقای راننده شبیه کینه جویانی ست که از انتقام سیر نشده‌اند. راننده ما اما انگار سیر شده و به آرامش رسیده است!
به نزدیک خروجی صیاد به همت غرب که می‌رسیم، ترافیک همه را از نفس انداخته است. پراید سفیدی پهلو به پهلوی ما از نفس افتاده! دو خانم جلو نشسته اند و یک دختر بچه‌ی عینکی پشت راننده با تعجب به ما نگاه می‌کند. سعی می‌کنم با لبخندهای الکی حواسش را پرت کنم!
نگاه متعجبش روی من افتاده است!
عینک کوچک صورتی رنگ، دندانهای سفید خرگوشی و چشمان باز متعجب، و صورتی که گاهی به لبخند نزدیک می‌شد، اما با مسابقه ماشینها باهم گاهی از ما جلو می‌افتاد و گاهی عقب و تلاشهای من که بی ثمر باقی میموند. دوباره در تلاقی بعدی تلاش مذبوحانه من برای تولید لبخند روی اون صورت بامزه شروع می‌شد!
کمی جلوتر دو نفر آقای محترم کنار دو ماشین مماس شده به هم در حال کتک کاری بودند که آقای لاغرتر با یک فن لنگ آقای دیگر را خاک کرد! و من در تعجب هنر هندسه این دونفر بودم که چطور به این خوبی قضیه مماس کردن یک پراید و یک ال نود را به این خوبی اثبات کرده بودند!
از کنارشان که رد شدیم تازه در رمپ ورود به همت افتادیم.
آب پاش‌ها در حال سیراب کردن چمن های دو طرف بودند و نسیم خنکی هرم گرمایی ترافیک را از چهره ما فراری می‌داد! ماشین دخترک از ما عقب افتاده بود و پروانه‌ها در چمن های خنک اطراف در رقص و پایکوبی بودند!
درست قبل از ورود به همت سرکار استوار دوم پلیسی ما را نگهداشت و ماشین دخترک پهلو به پهلوی ما رسید!
نسیم خنک، نوازش شیرینی داشت که می‌خواستم سرم را از پنجره بیرون ببرم و در حال حداکثر لذت از نسیم، از پلیس هم بابت این توقف تشکر کنم!
پلیس اجازه حرکت داد و از ماشین دخترک جدا شدیم! و آقای راننده به سبک مایکل شوماخر راهش را از میان خودروها به روش عصای موسی باز کرد.
 
مصطفی – ۱۳۹۸/۰۳/۰۸
VN:F [1.9.22_1171]
Rating: 10.0/10 (3 votes cast)
VN:F [1.9.22_1171]
Rating: 0 (from 0 votes)

نازک خیال

آرامتر به روی دلم پای خود گذار

یا مرهمی به زخمی بر جای خود گذار

هر شب به سیل اشک شوم غرق خاطرات

ای ناخدا کرانه به دریای خود گذار

من دل خوشم به خاطره‌ای از خیال تو

پا بر خیال مست تماشای خود گذار

صبرم رمیده، سرو چمان با نگاه لطف

وقعی به ورشکسته ی سودای خود گذار

نازک خیال گشته‌ام از بس نیامدی

وهمی مرا ز غمزه ی زیبای خود گذار

در انتظار دیدن روی توام، گهی

پایی برون ز پرده و شولای خود گذار

درویش و ژنده‌، سائل و آواره‌ام، ز وصل

قدری صله به ژندِ تمنای خود گذار

مصطفی – ۱۳۹۸/۰۲/۲۲

VN:F [1.9.22_1171]
Rating: 7.8/10 (4 votes cast)
VN:F [1.9.22_1171]
Rating: 0 (from 0 votes)

روزگار تنهایی ما

من مانده‌ام و خاطرات تو

و هق هقی که به تلنگری بند است!

اما حسرت هق‌هق را به دل غم خواهم گذاشت

و از شادی رویای بی پایان خاطره‌ات مست خواهم شد

و شاید به روی مرگ هم لبخندی بزنم

اما انتظارت سخت تر از مرگ است

و هولناک تر!

گاهی مرا طلوع نگاهی مهمان کن

که همه غمهای جهان با تو هیچ است و بی تو …

بگذریم!

اما هرگز از تو نمی‌توان گذشت

که گذشتن از تو

گذشتن از همه خوبیهاست.

باری مارا نگاهی مهمان کن

که نگاهت طلوع روشنایی
و لبخندت غروب تاریکی است
ای سفیر خوبیها،
گاهی،
نگاهی بر ما ببخش
ای تو عاشقانه ترین طلوع بخشنده روزگار تنهایی ما
فقط گاهی.

مصطفی – ۱۳۹۸/۲/۱۱

VN:F [1.9.22_1171]
Rating: 8.7/10 (3 votes cast)
VN:F [1.9.22_1171]
Rating: 0 (from 0 votes)

قرارگاه مردگان

نگاه می‌کنم تو را،

دروغ هایی بهم بافته،

با لباسی فاخر از تزویر!

چگونه در این سالهای وبا،

این چنین انسانیت خوار شده‌ای!؟

به چه فروختی،

معصومیت سالهای آوارگی‌ات را؟

قرار بود قرار مردمان باشی،

قرارگاه مردگان شدی!

و مرداب خفتگان!

رها کن

این باتلاق نفاق را

و جاری شو

بار دگر

تا در اصطکاک با هوای تازه

از تعفن تزویر و ریا

رها شوی!

مصطفی – ۱۳۹۸/۱/۲۵

VN:F [1.9.22_1171]
Rating: 9.3/10 (3 votes cast)
VN:F [1.9.22_1171]
Rating: 0 (from 0 votes)

امن یجیب خوانده

« درویش سرسپرده ی خوان تو ای صنم

در حسرت شکار لبان تو ای صنم»

اشکی به چشم و چشم به راه تو منتظر

تن با وی است و جان به جهان تو ای صنم

امن یجیب خوانده‌ی بر چشم شوخ تو

هرگز نشد حریف کمان تو ای صنم

صبرش فسرده در غم و هجرانت ای طبیب

درمان و درد هر دو نشان تو ای صنم

در انتظار وصل،‌ سپندی بر آتش است

نار است و آب، دیدن آنِ تو ای صنم

روز الستِ بی تو زمان هم غروب کرد

خوش آن دم طلوع زمان تو ای صنم

بیت اول از حامد حسینی نژاد عزیز ، البته با کمی تصرف از جانب بنده

مصطفی – ۱۳۹۸/۱/۱۸

VN:F [1.9.22_1171]
Rating: 8.3/10 (3 votes cast)
VN:F [1.9.22_1171]
Rating: 0 (from 0 votes)