معلم عشق

آن دم که تیر چشم تو بر دامنم نشست

عشق تو بند بند تنم را ز هم گسست

بر من طلوع کردی و ظلمت غروب کرد

دیوار جهل یکسره در من فرو شکست

من درس عشق را ز تو آموختم به جان

جانم به جام مهر تو گردید مست مست

خورشید چشم مهر فروزت چه ساده بود

گرمای جان کودک آسوده از الست

در حیرتم که این دم عیسایی ات چه کرد

کین حرفها که از تو شنیدم به جان نشست

آن مدعی که نام تو بر شمع می زند

آیا ز جان سوخته ات آگهیش هست؟

گویند عرشیان که رسانید بر زمین

شغل پیمبران فقط آموزگاری است

این عاشقان سوخته، یا رب به حرمتت

بر ده تو نیکنامی و نیکی ز هر چه هست

مصطفی – ۱۳۸۸/۲/۱۱

VN:F [1.9.22_1171]
Rating: 0.0/10 (0 votes cast)
VN:F [1.9.22_1171]
Rating: +1 (from 1 vote)

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *