بایگانی

بایگانی نویسنده

سرسام

۳ شهریور ۱۳۸۹ admin ۲ دیدگاه

بر بال شوق و عشق تو چون گام می نهم

صبرم به نوش و مستی یک جام می دهم

از این دل شکسته من لحظه ای بپرس

کین دل چه سان به صید تو بر دام می نهم

لب بر کنار جام می و در خیال خویش

گویی که لب به گونه ات آرام می نهم

چون کودکان به شوق تماشای خنده ات

آغوش خود به گردش ایام می دهم

بی ترسِ از ستایش و از سرزنش گری

مستانه در رهت همة نام می دهم

در کشف رویت ای مه پنهان ز هر نظر

این تن به هدیه بر همه آلام می دهم

حتی به بوسه ای ز زنخدانت ای صنم

دنیا و آخرت همه را تام می دهم

دردم فراق توست که در کنج خم سرا

سر را به میگساری و سرسام می دهم

مصطفی – ۱۳۸۹/۶/۳

VN:F [1.8.1_1037]
Rating: 10.0/10 (1 vote cast)
VN:F [1.8.1_1037]
Rating: 0 (from 0 votes)
Categories: شعرها Tags:

شعر سپید

۲ شهریور ۱۳۸۹ admin ۲ دیدگاه

نرم نرمک ز دلم می رود این شعر سپید

چون نسیمی که وزید

بی خدا حافظی از شوق من این عشق پرید

چون غزالی که رمید

حسرت دیدن روی تو در این خانه خزید

جای یک عمر امید

نگهم در طلب روی تو لبخند ندید

گر چه یک عمر دوید

باز صبرم ز فراق تو به اندوه رسید

جای امیّد نوید

هر دم این باد صبا از تو پیامی نشنید

در دلم غصه مزید

باز اینبار دلم نقش ز وصل تو کشید

بس که وصل تو بعید

عاقبت بار دگر منتظرم همچو مرید

همچو یک شاخه بید

شاید اینبار صبا نقشه وصل تو گزید

وصف عیشی است سعید

مصطفی – ۱۳۸۹/۶/۲

VN:F [1.8.1_1037]
Rating: 0.0/10 (0 votes cast)
VN:F [1.8.1_1037]
Rating: 0 (from 0 votes)
Categories: شعرها Tags:

لطف تو

۲۴ مرداد ۱۳۸۹ admin ۱ دیدگاه

مرا به خاطر رندی مگیر از نگهت

فروغ دیده پر رنج من ز لطف تو بود

مصطفی – ۱۳۸۹/۵/۲۴

VN:F [1.8.1_1037]
Rating: 0.0/10 (0 votes cast)
VN:F [1.8.1_1037]
Rating: +2 (from 2 votes)
Categories: شعرها Tags:

کیمیا

۱۹ مرداد ۱۳۸۹ admin بدون دیدگاه

رفتم به صحن میکده دیدم که غم سراست

مجلس ز یار خالی و مملو ز ادعاست

بی مایگان سلفه به منبر نشسته اند

هرگوشه بزم مدعیان هنر به پاست

در کنج عزلتند دلیران روزگار

این بزم خالی از همه یاران بی ریاست

پیران به فتنه کنج خرابات رفته اند

مسند نصیب پیر دلان پر از خطاست

گفتم به صوفیان که سماع شما چه شد

گفتند چنگ و بربط و شور و طرب کجاست

گفتم به مطربان که چرا دف نمی زنید

گفتند سازِ بی دم مغنی چه بینواست

گفتم که مغنیا ز دل آواز خوش بخوان

گفتا که حنجری که ننوشیده بی صداست

گفتم که ساقیا ز خمت پر کن این سبو

تا بشکند سکوت سرایی که زان ماست

گفتا که خم شکسته و خمخانه سوخته

و ز می مگو که قیمت این گفته جان بهاست

اینجا امید وصل پری روی ما بیار

زیرا که وصل یار پریچهره کیمیاست

مصطفی – ۱۳۸۹/۵/۱۹

VN:F [1.8.1_1037]
Rating: 10.0/10 (1 vote cast)
VN:F [1.8.1_1037]
Rating: +1 (from 1 vote)
Categories: شعرها Tags:

تبسم

۱۶ مرداد ۱۳۸۹ admin بدون دیدگاه

امروز کس به ما نگه لطف می نکرد

در حیرتم که خلق تبسم نمی خرند

مصطفی – ۱۳۸۹/۵/۱۶

VN:F [1.8.1_1037]
Rating: 0.0/10 (0 votes cast)
VN:F [1.8.1_1037]
Rating: +1 (from 1 vote)
Categories: شعرها Tags:

نقش خیال

۱۰ مرداد ۱۳۸۹ admin بدون دیدگاه

هر دم که سر به خاطر بیمار می زنم

ساغر به کف به کوچه خمّار می زنم

می ریزم از دو دیده غم انتظار را

اینگونه نقشه بهر خریدار می زنم

در کارگاه خاطره در جستجوی یار

نقش خیال بر لب تب دار می زنم

با بوسه ای به لاله این جام پر ز می

صد گونه طعنه بر دل هشیار می زنم

همچون خمار وصل به هر دیر و مسجدی

آتش به کسب زاهد بازار می زنم

و آنگه به بوسه ای به خیال تبسمش

لبخند سخره بر غم و غمخوار می زنم

گاهی به لطف فتنه چشمان یار نیز

بر یأس خویش ترکة زنهار میزنم

لیکن به دست خالی از امید انتظار

نقبی دگر به مخزن اسرار می زنم

اما چه حیف بی لب معشوق و روی یار

میخوارگی و مستی خود جار می زنم

مصطفی – ۱۳۸۹/۵/۱۰

VN:F [1.8.1_1037]
Rating: 10.0/10 (1 vote cast)
VN:F [1.8.1_1037]
Rating: +2 (from 2 votes)
Categories: شعرها Tags:

بیت خفته

۴ مرداد ۱۳۸۹ admin ۲ دیدگاه

من درون سخن تازه خود می لولم

ای بیت خفته یک دم از این دل برون بیا

مصطفی – ۱۳۸۹/۵/۲

VN:F [1.8.1_1037]
Rating: 9.0/10 (1 vote cast)
VN:F [1.8.1_1037]
Rating: +1 (from 1 vote)
Categories: شعرها Tags:

انتظار

۴ مرداد ۱۳۸۹ admin بدون دیدگاه

چشمان در انتظار قدومت نشسته اند

تا پای خویش بر نگه ما فرو نهی

مصطفی – ۱۳۸۸/۵/۲۷

VN:F [1.8.1_1037]
Rating: 10.0/10 (1 vote cast)
VN:F [1.8.1_1037]
Rating: +1 (from 1 vote)
Categories: شعرها Tags:

می فروش

۳۰ خرداد ۱۳۸۹ admin ۶ دیدگاه

صبحی دگر رسید ز ره، می فروش کو

آن صوت دلنشین که صلا زد بنوش کو

ساغر شکسته بر کف میخانه ریخته

شاهد که برده از سر ما عقل و هوش کو

مطرب چرا نمی زند آن تار دلکشش

مغنی که خوانده شعر وصالم به گوش کو

خم کو، شرابخانه کجا رفت می کجاست

ساقی سیم ساق، که بُد خم بدوش کو

از صوفیان مدرسه عشق کو خبر

شیخی که زد هزار سماعی به دوش کو

گریان چرا شدند خلایق به روزگار

پس رقص و پایکوبی دیرینه دوش کو

دی من به هوش کوس انالحق شنیده ام

پیری که زد “الست بربک” خروش کو

دیروز از طعام و شراب سرور سیر

امروز در صحاریم و زاد و توش کو

در حیرت اوفتاده ام اینجا غریب وار

آن رهنمای ماه وش خوش سروش کو

مصطفی – ۱۳۸۹/۳/۳۰

VN:F [1.8.1_1037]
Rating: 10.0/10 (1 vote cast)
VN:F [1.8.1_1037]
Rating: +4 (from 4 votes)
Categories: شعرها Tags:

یاد تو

۲۱ خرداد ۱۳۸۹ admin ۶ دیدگاه

هر روز جز به یاد تو ما را بهانه نیست

هر شب به اشک، بحر غمت را کرانه نیست

ای خوبروی جمله کرم کرده رخ مپوش

ما را طبیب جز رخ خوبت بهانه نیست

رفتی ز بر، غمت به درونم مقیم گشت

گفتم بیا که خانه بدون تو خانه نیست

میخانه بی حضور تو خاموشخانه شد

خمخانه بی وجود تو جز خام خانه نیست

دیدار تو به عمر میسر نمی شود؟

رحمی نما که هجر تو هم جاودانه نیست

در جستجوی وصل، به هر لحظه ای گذشت

این چشم جز بسوی در و آستانه نیست

یک دم برون بیا ز سرا پردة فراق

تا فاش گردد اینکه وصالت فسانه نیست

مصطفی – ۱۳۸۹/۳/۲۱

VN:F [1.8.1_1037]
Rating: 9.0/10 (2 votes cast)
VN:F [1.8.1_1037]
Rating: +1 (from 3 votes)
Categories: شعرها Tags:

شعر من گم شده است

۴ خرداد ۱۳۸۹ admin ۲ دیدگاه

شعر من گم شده است

____در پس خستگی تنهایی

_______در سراسیمگی گرد فراموشی شب

__________در هجوم شبح خاموشی

___در پس ذهن پریشان شده از تیر سکوت

.

.

شعر من گمشده است

_____من بدنبال کلامی مستی

_________در پی یک قدحی پر حرفم

____________ساغری مملو از ابیات صفا

.

ساقیم پنهان است

____شاید او در صف نان

________شرمسار از گنه بی شعری

____سر فرو برده به شولای سیاه شب وهم است هنوز

.

.

شعر من گمشده است

____ای که بر قصر سخن تکیه مستانه زدی

_______شود آیا که به این خستگیم

__________غزلی، قافیه ای، نغمه ای از سفره شعر

____آب یک مثنوی از کوزه همت بدهی

.

آرزویم جاریست

_____تشنه جرعه ای از شاپرکم

.

.

آی ساحل زدگان

_____شب کافیست

_______خنده هایم پس گرداب سکوت

__________روی یک تختة مشغول غروب

نوشداروی پریشانی من گم شده است

.

عشق من گم شده است

.

شعر من گم شده است

.

مصطفی – ۱۳۸۸/۳/۴

VN:F [1.8.1_1037]
Rating: 10.0/10 (1 vote cast)
VN:F [1.8.1_1037]
Rating: +3 (from 3 votes)
Categories: شعرها Tags:

آسمان خاکستریست

۲۲ اردیبهشت ۱۳۸۹ admin بدون دیدگاه

آسمان خاکستریست

____ابرها در پشت مه دودی گران در انتظار

_______چشم خورشید از عطش پر آه و سوز

____می تراود در نگاهم سرفه ای

______آه باران خفته است

____زخمها آماس هجران می کشند

________اشک ما دیگر نمی آید به چشم

.

آسمان خاکستریست

_____خشمها در پشت زندان بی شکیب

_________در رثای خفتگان آشفته اند

_____________اشک فرزندان آدم مرده است

________________عشقشان افسرده است

___________________برق شادی اهرمن از دیده هاشان برده است

.

آسمان خاکستریست

____قلبهای بی طپش آسوده بازی می کنند

________در نگاه کودک زندان کلامی خنده نیست

___________چشمه های گونه اش پر اشک سرخ

____لرزه می آید به هق هق های من

.

آسمان خاکستریست

____بادها قهرند با ابر سیاه

________خنده هامان اشک و آه

___________چشمهامان پر گناه

______________خشم ابروها پریشان مانده در زیر کلاه

____می فشاند غم سرود بذرهایش را به شهر

.

آسمان خاکستریست

____فقر قمریهای باغ،

_______ناله های نیم خورده،

___________فصلی از دل مردگیست

_______________بر سر هر سفره ایست

____سردی این دانه ها

_______پشت یک دیوار حاشا

__________خود فروش زندگیست

_____________عاقبت افسردگیست

.

.

آسمان خاکستریست

____ای پرستوها نترسید از بهار

________کین غبار

__________می رود با خنده هاتان لحظه ای دیگر کنار

مصطفی – ۱۳۸۹/۲/۲۲

VN:F [1.8.1_1037]
Rating: 10.0/10 (1 vote cast)
VN:F [1.8.1_1037]
Rating: +2 (from 2 votes)
Categories: شعرها Tags:

غمزه پر ناز

۱۱ اردیبهشت ۱۳۸۹ admin بدون دیدگاه

مُشتاقٌ لِوِصالِکَ یا مُنجیَ الطَّلَب

اُنظُر اِلی نَزاریِ وَ انظُر اِلی اللَهَب

اِملَاءتَ فِی الاَلَستِ بحُبکَ مُهجَتی

بالحَشرِ کلُّ ذَرَّتِِی یَشهَدنَهُ برَب

با یک نگاه پر کشش ات دل به لرزه شد

با گوشه ای ز چشم تو تن غرقه شد به تب

چون سوی من اشارت مستانه می کنی

آتش زنی به جان، چو به انباری از حُطَب

هر گوشه از لبان تو کز پرده می دمد

ما را چنان حلاوت شیرین ترین رطب

در وصف چین زلف تو قاصر شود کلام

حتی اگر زنند به عالم خُطَب، خُطَب

دیگر مرا به غمزة پر ناز خود مخوان

زیرا که جان به پاسخ تو می رسد به لب

مصطفی – ۱۳۸۹/۲/۱۱

VN:F [1.8.1_1037]
Rating: 0.0/10 (0 votes cast)
VN:F [1.8.1_1037]
Rating: 0 (from 0 votes)
Categories: شعرها Tags:

خواب

۸ اردیبهشت ۱۳۸۹ admin بدون دیدگاه

دوشینه به خواب خویش دیدم خود را

استاده درون یک اتاقی تنها

بی درب ورود بود و بی بیم و امید

یک پنجره بود و چار دیوار سپید

آسوده کنار پنجره استادم

آرام هوای سینه بیرون دادم

آن پنجره را بدست خود بگشادم

آن دست دگر ز قاب بیرون دادم

یک مشت ستاره، باد در دستم ریخت

آرامش ساده ای به دستم آویخت

آرام درون گوش من زمزمه کرد

یک زمزمه پر سکوت و بی همهمه کرد

که ای ساده برون ز پنجره پیش بیا

آسوده ز هر چه مذهب و کیش بیا

و آن قلب درون سینة خود بردار

با دستِ برون ز پنجره پیش بیار

یکباره درون جسم خود لرزیدم

گویی که نسیم صبح را می دیدم

دستان نسیم صبح در دستم بود

جز باد برون ز پنجره هیچ نبود

آنقدر درون جسم خود لرزیدم

ناگاه برون ز جسم، خود را دیدم

این جسم بدست خویش بیرونم کرد

یکباره بدون هیچ دعوا و نبرد

حالا دو نفر درون آن پنجره بود

بیرون اتاق ما بجز باد نبود

آن دستِ برون ز پنجره دستم ماند

اما دگر اعضای من آنگونه نماند

با حیرت و سادگی از او پرسیدم

این هجمه زدست تو چرا من دیدم

آرام درون دست بیرون از قاب

یک زمزمه گفت با غم و خشم جواب

این فرصت توست تا که پرواز کنی

آسوده سفر ز جسم آغاز کنی

با باد و نسیم صبح همراه شوی

از هر چه برون خانه آگاه شوی

من بار گران بال پرواز توام

هر چند که همنوا و همراز توام

بی من سبک و سلامت و بی پروا

ز این جا بگریز تا که بینی دنیا

آنگاه درون سینه دستی بنهاد

یک قلب برون ز سینه بر دست نهاد

مشغول تپش به روی دستم دیدم

آن قلب دو نیمه را و من لرزیدم

یک نیمه سرخ بود و یک نیمه سیاه

یک نیمۀ پر ز شوق، یک نیمه پر آه

یک نیمه پر از طراوت و همهمه بود

و آن نیم دگر پر از غم و واهمه بود

آن نیمة تیره را ز دستم برداشت

بر دست درون دست من باز گذاشت

آن نیمه سرخ در دگر دستم ماند

اینگونه ندای جسم در گوشم خواند

این نیمه از آن توست، با خود بردار

و آن نیمه تیره را برایم بگذار

این نیمه قلب سرخ با خود بردار

بر خیز و برون ز پنجره گام گذار

آرام چو سر ز قاب بیرون دادم

برعرش رسید ناله و فریادم

دیدم که برون ز قاب جز ابر نبود

آن ابر به زیر خانه در جنبش بود

دستان نسیم بر سرم کرنش کرد

بر ترس پر التهاب چون آبی سرد

آرام به صورتم نوازش می­کرد

در گوش، چنین زمزمه خواهش میکرد

دستان خود آسوده به رویم گستر

بر روی افق نوازش ماه نگر

چشمان ز حضیض جسم فانی بردار

بر دورترین نظاره ها دیده گذار

آنگاه بسادگی بر او غلتیدم

همتای اتاق خویش را میدیدم

یک چند اتاق روی آن ابر سپید

در دورتر از اتاق ما می شد دید

با خندۀ من نسیم همراهم بود

اما به درون من بجز ترس نبود

یک چند ترانه در درون می خواندم

کی کاش درون خانه ام می ماندم

با این همه تشویش که جانم می خورد

آن باد مرا به سوی دیگر می برد

نزدیک اتاقهای دیگر یک چند

پروازکنان بسوی من با لبخند

آمد به کناردست من نا آرام

یک همچو منی و گفت ای دوست سلام

یک نیمه قلب سرخ در دستش بود

دیگر به درون گرم من ترس نبود

با گرمی خنده ای جوابش دادم

با روی گشاده ای سلامش دادم

از حال دل و اتاق او پرسیدم

یک آینه گویی به مقابل دیدم

او نیز چو من ز جسم خود بیرون بود

از ترس و سکوت و بی کسی محزون بود

گفتم که بیا و دست یاری بر گیر

این نیمه کنار نیمۀ خویش پذیر

بگرفت به دست، سویم آن نیمة دل

آن نیمه به نیم خویش کردم کامل

آن قلب تپش دوباره آغاز نمود

گویی که صدای همدلی ساز نمود

یکبار دگر طرب فزون شد در دل

همصحبتی و سرور بر ما حاصل

دست دگرش بدست خود بگرفتم

یکباره ز خواب خویش بیرون رفتم

مهتاب در اوج آسمان بود هنوز

گرمای درون نیز چنان ظهر تموز

این خواب مرا به یاد یاران افکند

گویی به جهان یادگاران افکند

آن لحظة اولین که با دوست گذشت

در دل چه جدالها که بر من نگذشت

یک نیمة فکر من پر از ترس غریب

یک نیمة دیگرم پر از شوق حبیب

آرام درون مدرسه می رفتم

با چند نگاهِ سوی او می گفتم

این چند قدم فاصله را می کاهی؟

یا همچو منی به دوستی می خواهی؟

او آمد و یک مشت گل یاس سپید

سویم بگرفت و بر نگاهم خندید

آنگاه که نام خویشتن را می گفت

آن ترس پر التهاب در من می خفت

گویی که درون قلب من پر شده بود

از جمع ستارگان خوش بوی کبود

او نیمة قلب خویش را اهدا کرد

وین دل به درونم اینچنین غوغا کرد

بر دوستیت نیمة قلبت هبه کن

تا عشق زند در دل تو ریشه و بن

آن شب همه شب به یاد یاران بودم

تا صبح در این خاطره ها آسودم

مصطفی – ۱۳۸۹/۲/۸

VN:F [1.8.1_1037]
Rating: 0.0/10 (0 votes cast)
VN:F [1.8.1_1037]
Rating: +1 (from 1 vote)
Categories: شعرها Tags:

شکایت رندان

۱۵ فروردین ۱۳۸۹ admin بدون دیدگاه

مرا ز ساغر غم باده نوش خواهی دید

شکسته سینه، ولی در خروش خواهی دید

وگر فراق تو پایان نگیرد آخر، باز

سرشک دیدة ما را به جوش خواهی دید

اگر دوباره نگیری سراغ از دل ما

مرا به کعبة خود میفروش خواهی دید

متاب روی ز درگاه و یک نظر بنگر

که ژند تشنة پارینه پوش خواهی دید

مخواه بر من درویش منتظر، فُرقَت

که صبر رفته ز کف را به دوش خواهی دید

اگر به مدح و ثنایت چو بلبلان بودم

دگر مرا به ثنایت خموش خواهی دید

ز کوی دوست نوایی نمی رسد بر گوش

رسان نوا که مرا در نیوش خواهی دید

بر این شکایت رندانه نیز خرده مگیر

که رند خستة بی زاد و توش خواهی دید

من آن غلام حبیبم چو سر بگردانی

کنار حلقة زلفت به گوش خواهی دید

مصطفی – ۱۳۸۹/۱/۱۵

VN:F [1.8.1_1037]
Rating: 0.0/10 (0 votes cast)
VN:F [1.8.1_1037]
Rating: +2 (from 2 votes)
Categories: شعرها Tags: