ای وای مادر

شعری که می گویم مرا بی تاب کرده

هر روز و هر شب بی خود و بی خواب کرده

شعری که نامش را نمی دانم، تو بگذار

ترکیبی از شلاق و در، مسمار و دیوار

در اولش حتما سلامی کن به مادر

یادی کن از زنجیر و آتش، ناله ی در

آتش کنار در، چه می خواهی غریبه

فریاد زد مادر: چه می خواهی غریبه

اینجا حریم امن قرآن است، قابیل

بی حرمتانش لایق زقوم و سجیل

شلاق و آتش، ضربه های دست و شمشیر

دیوار و در، مشت و لگد، مسمار و زنجیر

پروانه پرپر، غنچه و  آلاله پر پر

خاموش شد از درد و خون فریاد مادر

ای وای مادر روی خاک خانه افتاد

ای وای در بر پهلوی پروانه افتاد

مصطفی – ۱۳۹۵/۱۱/۲۳

VN:F [1.9.22_1171]
Rating: 0.0/10 (0 votes cast)
VN:F [1.9.22_1171]
Rating: 0 (from 0 votes)

آتش و باران

باز باران بى بهانه

پر ز شعر عاشقانه

با نواى جاودانه

چون سرود یک ترانه

مى خورد بر دست و رویم

باد مى آید به سویم

اشک میریزد دمادم

از نگاه ابر کم کم

کودکى تنها و بى غم

فارغ از هر سوگ و ماتم

مى دود بیرون ز خانه

گرم آواز و ترانه

گوشه اى بى خانمانى

در گذر پیر و جوانى

مى دود آتشنشانى

تا نسوزد آسمانى

روح مهر و ماه رفته

از نگاه شهر خفته

غرق خون و اشکباران

دیده ى آتشنشانان

اشکها در سوگ یاران

مى چکد روى خیابان

کو نگاه مهربانى!؟

مرهم درد نهانى

شهرِ خسته، شهرِ ماتم

زخم کهنه، درد آدم

خاکهاى سرد بى دم

دود فاسدهاى بى غم

چشم کودک مانده بر در

لاله هاى شهر پرپر

ادعاها، بى کرانه

کدخداها پربهانه

ده پر از ویرانه خانه

شعرهاى بى ترانه

آمده سیل خروشان

پاى لنگِ خانه دوشان

شهرهایى قحط انسان

سفره هایى چون بیابان

کودکان کار گریان

آه باران، آه باران

با صدایى غمگنانه

مى خورد بر بام خانه

دردها درمان ندارد!؟

حال ما سامان ندارد!؟

بس که کودک نان ندارد

مام میهن جان ندارد

حال فرزندان آدم

باز اشک و آه و ماتم

مصطفی – ۱۳۹۵/۱۱/۰۸

VN:F [1.9.22_1171]
Rating: 8.0/10 (2 votes cast)
VN:F [1.9.22_1171]
Rating: +2 (from 2 votes)

مرثیه ای بر یک نگاه

        اولین بار یادم نیست کی به خانه تان آمدم یا اولین بار کی تو را دیدم. اما از تو ترس داشتم، ترس همراه با احترام. هیچوقت دعوایم نکردی هر چند که شیطنتهای مرا می دیدی اما از تو میترسیدم. ابهت تو من را در مقابل نگاهت بی دفاع میکرد. اما دوستت داشتم، خیلی، ولی چه حیف که هیچگاه نتوانستم به زبان بیاورم شاید از نگاهم میشد فهمید و از شکست غرور کلامم وقتی در مقابل تو بودم. نمیدانم، میدانستی یا نه که یکی از الگوهایم بودی! نمیخواهم شعار بدهم، تو ساده، عمیق و خشن بودی ولی روان، تو در خانه تان جریان داشتی، درون هر که در آن خانه رفت و آمد میکرد. نمیدانم چگونه و چطور ولی جریان داشتی وجریان تو گاهی سیل میشد و همه را با خود میبرد و یا در عمق جانمان نفوذ میکرد. نگاهت چه تیز و برنده بود مثل تیغ جراحی که با هنرنمایی در تن هر بیماری جان میبخشید. آه که چقدر از تو میترسیدم حتی این اواخر و از این ترس چقدر لذت میبردم. آخر تو بودی نه هیچکس دیگر فقط تو، عمیق و باوقار و خشن. نمیدانم چگونه این حسرت را با خود خواهم برد، یک تلنگر کوچک، ای کاش دعوایم میکردی. بچه هایت میدانستند که از تو میترسم وگاهی با همین از من انتقام میگرفتند. همه بچه بودیم و چه دوران خوشی در خانه تان داشتیم. عجیب بود نه هیکل درشتی و نه چهره خاصی، نه مقام یا قدرت فوق العاده ای، اما نگاهت کاریزما را برای من معنا کرد. نه اشتباه میگویم کاریزما را با تو میشد معنا بخشید. چقدر دوستت داشتم و چقدر دیر این را میگویم. هر کاری میتوانستم برایت انجام دهم بجز گفتن دوستت دارم را. حالا که نیستی، نگاهت نیست، زیر خروارها خاک، دیگر از دوستت دارم گفتن نمیترسم. اما دیگر خیلی دیر شده، همیشه خیلی دیر میشود! همیشه! از تو بیشتر از پدرم میترسیدم و این ترس برای هردوی شما همراه با احترام عمیق بود. نه از آن ترسهای معمولی، سخیف و سبک. عجیب است تو تحصیل خاصی نداشتی ولی خانه تان را پر کرده بودی از کتابهای فوق العاده و من همیشه به آنها ناخنک میزدم! چقدر لذت بخش بود. فکر کن بچه ده ساله تاریخ تمدن ویل دورانت تو را از کتابخانه ات دزدکی بخواند یا بر باد رفته مارگارت میچل را! و بعد وقتی صدای پایت بیاید بدو سرجایش برگرداند! و مثل یک بچه خوب و سربراه گوشه ای بنشید تا سیل بنیان کن نگاهت از کنارش بگذرد. میدانم که میدانستی، اما چیزی نمیگفتی! نمیدانم چرا؟ ای کاش میگفتی! کتابهایی که تو داشتی را من در کتابخانه محلمان هم ندیده بودم. آنجا همه اش کتابهای داستان کودکانه بود و من از حفظ بودنشان خسته شده بودم. اصلا تا آن موقع آنقدر کتابهای چند جلدی قطور ندیده بودم. آخر چرا تاریخ تمدن! آن موقعی که حتی ثروتمندها هم دنبال آب و نان بودند تو چرا این کتابها را به خانه تان می آوردی؟ اصلا آن کتابها مال تو بود؟ هیچ وقت نشد و نتوانستم از تو بپرسم. حالا میپرسم که تو نیستی، حالا جراتش را دارم، اما چه فایده. امروز دیگر نیستی، یا هستی! نمیدانم. چقدر مثل تو کم است یا نیست، اصلا هست؟ بگذار کمی با تو راحت باشم، آه، مرا ببخش نمیتوانم. انگار نگاهت هنوز مراقب است. در من که جریان داری، دیگران را نمیدانم، نمیخواهم که بدانم. حسودیم گل کرده است، در مقابل تو هنوز هم همان کودک ده ساله ام، کمی کمتر، کمی بیشتر! شاید بیست، سی یا چهل! الان دیگر تو نیستی، چه فرقی میکند، نه فرق میکند! اعتراف میکنم فرق میکند، خیلی! انگار چیزی با من نیست، رفته! و دیگر باز نخواهد گشت. حس همان سال را دارم که پدر رفت و من هیچ برایش نتوانستم بکنم. مثل همین امروز! انگار از چیزی خالی شدم، نه اینکه سبک بال شده باشم، نه! انگار تهی شدم، پوکِ پوک! زودتر خودم را باید به چیزی بگیرم تا باد مرا با خود به قعر نبرد. چه سوزی امروز می آمد، و اگر دستم را به درخت بالای سرت نمیگرفتم شاید مرا هم با خود میبرد، به قعر سردی و سکوت. حتما به تو سر میزنم شاید فردا، پس فردا، یا شاید وقتی دیگر. نمیدانم. چقدر امروز آرام بودی و ساکت. پارچه را که کنار زدند موهایت پریشان شد، میخواستم دنبال شانه بروم اما میترسیدم. همانجا ایستادم و تماشایت کردم. برای آخرین بار، برای آخرین لحظه ولی تو چشم نگشودی و من باختم. همه چیز را به تو زیر خروارها خاک. منتظر بودم برخیزی و اشکهای مرا که صورتت را نشانه گرفته بود به سویم پرتاب کنی و تشر بزنی که خودم را جمع کنم ولی نشد و من باختم! همانطور که در تمام این سالها به تو باخته بودم و حتی یک تشر کوچک هم نزدی. همیشه خوابت سبک بود ولی اینبار نه، آرام و با وقار و عمیق و تلخ. کسی شانه های تو را تکان میداد، و هق هق شانه های مرا، عفوک، عفوک، عفوک، انگار داشتم فرو میریختم. به سختی به درخت چسبیده بودم. شاید اگر آن درخت نبود باد هم مرا به درون فرو میبرد و باز هم …! بگذریم. گاهی بیا و به خوابهایم سری بزن، راستی به تو نگفتم! امروز صبح که آمده بودی عجب کت و شلواری داشتی! چقدر به تو می آمد! وای که چه زود از خواب پریدم. باز هم بیا، دوباره، آرام و با وقار و عمیق. حالا دیگر آرام بخواب. دیگر هیچوقت دیر نخواهد شد.

دوستت دارم و همیشه خواهم داشت. راستی فردا شب یلداست، یلدای تو هم مبارک.

مصطفی – ۱۳۹۵/۰۹/۲۹ – به یاد عزیز از دست رفته ام

VN:F [1.9.22_1171]
Rating: 10.0/10 (2 votes cast)
VN:F [1.9.22_1171]
Rating: +2 (from 2 votes)

فابک للحسین

امشب بخوان حدیث کسا، فابک للحسین یادی کن از غروب وفا، فابک للحسین
آن دم که تشنه کامی و در جستجوی آب رو کن بسوی کرب و بلا، فابک للحسین
هر لحظه شیرخواره ای گریان و بی قرار دیدی به روی دست ابا، فابک للحسین
آتش چو سوخت دست و تن کودکی، بخوان از کودکانِ شام بلا، فابک للحسین
افتاده دختری به زمین، گریه می کند از زخمهای مانده به پا،  فابک للحسین
دیدی به کوچه گمشده هر بار کودکی با یاد شام گمشده ها، فابک للحسین
پای پیاده، خسته و فرسوده، اربعین ماندی بدون آب و غذا، فابک للحسین
وقتی رسیده ای به سر آب، تشنه لب یادی کن از شعور و وفا، فابک للحسین
در هر محل و منزلتی، فابک للحسین در هر زمان و حال عزا، فابک للحسین

مصطفی – ۱۳۹۵/۰۷/۲۱ مطابق با شام غریبان ۱۴۳۸

VN:F [1.9.22_1171]
Rating: 6.5/10 (2 votes cast)
VN:F [1.9.22_1171]
Rating: 0 (from 0 votes)

نوخسروانی

چشمان تو رویای آرامش اینجا هوا طوفانی و ابری ست
چشمان من دریایی از خواهش
در سوگ تنهایی به من خندید پاییز چشمانی خمار آلود
باران رویایی که می بارید
لبهای تو باران آتش بود لبهای من صحرای آتشخوار
اما دلت چون اسب سرکش بود

مصطفی – ۱۳۹۵/۰۷/۰۴

با احترام به علی عباس نژاد شاعر نوخسروانی ها که با این سبک شعری مرا آشنا کرد

VN:F [1.9.22_1171]
Rating: 10.0/10 (1 vote cast)
VN:F [1.9.22_1171]
Rating: 0 (from 0 votes)

غمزه پنهان

عاشقم بر نگه و غمزه ی پنهانی تو

خنده ی گاه به گاه و غم روحانی تو

من ندانم که سر زلف تو با باد چه گفت

که مدام است پی سلسله جنبانی تو

عاشقان در پی دیدار تو در سعی صفا

من پی بوسه به روی مه و مهسانی تو

جان که بیمار نگاهت شده از روز الست

دل که سودا زده ی طره-پریشانی تو

تن تب دار و رخ زرد من این گونه نگاشت

هست درمان دلم بر ید رحمانی تو

چه مبارک سحری صبح طلوع تو بود

از پس تیره شب فُرقَت کنعانی تو

مصطفی – ۱۳۹۵/۰۶/۰۹

VN:F [1.9.22_1171]
Rating: 5.3/10 (3 votes cast)
VN:F [1.9.22_1171]
Rating: +1 (from 1 vote)

سید الکریم

ما کز فراق روی تو با غم برادریم در قحط شادی و طرب و عیش و ساغریم
انظر لفقرنا صنما سید الکریم “بگذار تا مقابل روی تو بگذریم
دزدیده در شمایل خوب تو بنگریم”
زان دم که خنده های تو زد بر جهان شرر از وصل تو به ما نرسیده ست یک خبر
و ز طعنه های مدعیان تو الحذر “شوقست در جدایی و جور است در نظر
هم جور به که طاقت شوقت نیاوریم”
این کلبه ی شکسته و غم خانه آن توست کشتی شکسته ای که پی هر کران توست
ای دلستان بیا که دلم آستان توست “روی ار به روی ما نکنی حکم از آن توست
بازآ که روی در قدمانت بگستریم”
چندان به راه عشق تو ای ماه گلعذار خوردیم طعنه های رقیبان در این دیار
استاده ایم در ره تو، گرچه بی قرار “ما را سریست با تو که گر خلق روزگار
دشمن شوند و سر برود هم بر آن سریم”
ای خاک درگه تو شود  طوطیای من ما در فراق عشق تو عمریست چون قرن
بوییم خاک درگه ات از یثرب و یمن “گفتی ز خاک بیشترند اهل عشق من
از خاک بیشتر نه که از خاک کمتریم”
عشق تو بر سرای دل ماست چون لهب بی روی تو حریف تب ما نشد طرب
مجنون شدیم و ذکر تو چون نار فی الحطب “ما با توایم و با تو نه ایم اینت بوالعجب
در حلقه ایم با تو و چون حلقه بر دریم”
عمریست کو به کو و ز هر تازی و عرب پرسیده ایم حال و محل تو روز و شب
و ز مکه و مدینه و هر شهر و هر قصب “نه بوی مهر می شنویم از تو ای عجب
نه روی آن که مهر دگر کس بپروریم”
گر دشمنان به تیر جفا می زنندمان باکی نه چون که در ره عشقت نهیم جان
ما را ز درگه ات، صنم از خویشتن مران “از دشمنان برند شکایت به دوستان
چون دوست دشمنست شکایت کجا بریم”
روز الست عشق تو شد در جهان غرس عشقت نبود در دل ما هیچ گه هوس
ما گشته ایم در پی ات ای عشق زودرس “ما خود نمی رویم دوان در قفای کس
آن می برد که ما به کمند وی اندریم”
یا رب مباد بر قدمانش دمی گزند اینجا نشسته بر در او سائل و نژند
که ای کاش یک نظر به تمنای او برند “سعدی تو کیستی که در این حلقه کمند
چندان فتاده اند که ما صید لاغریم”

مخمس تضمینی بر غزل مشهور سعدی

مصطفی – ۱۳۹۵/۰۴/۰۱

VN:F [1.9.22_1171]
Rating: 9.0/10 (1 vote cast)
VN:F [1.9.22_1171]
Rating: +1 (from 3 votes)

شعر عاشقی

داروی حال خسته دلان شعر عاشقی ست

برخیز و یک بغل غزل سادگی بچین

مصطفی – ۱۳۹۵/۳/۱۷

VN:F [1.9.22_1171]
Rating: 7.0/10 (1 vote cast)
VN:F [1.9.22_1171]
Rating: +1 (from 1 vote)

خواب بی نشان

امشب بیا به خواب من اى خواب بى نشان

آهسته، کم کَمَک ز سراپرده ى نهان

مى خواهمت چنان که نجویم به جز تو کس

مى جویمت چنان که نخواهم بجز تو جان

امشب تمام عشق مرا آب دیده شست

دیگر نمانده در نگه خسته ام توان

صبح است و ساقیا قدحم را غمت شکست

غمخانه شد چو میکده ى جمع لولیان

مطرب دگر نمی نِگَرَد زخمه هاى تار

لوطى دگر نمی خرد آواى الامان

مخمورِ شُرب خمرم و تیر نگاه تو

آخر چرا نمی شکند لختى زمان

می خوانمت نگار پریچهره صبح و شام

می بویم آنچه باد صبا آورد وَزان

عشقم شکسته طاقت و صبرم گریخته

مویم سپید و روى سیاهم بر آستان

ما مانده ایم و خیل رقیبان ذوالغرور

با دشنه هاى سُخره و چشمان طعنه سان

گاهى بیا که قرمطیان توبه بشکنند

تو رفته اى و رفته طرب از قلندران

رحمى کن اى تلاطم جانهاى غرق هجر

بر این شکسته خواهش و ما را ز خود مران

مصطفی – ۱۳۹۴/۱۲/۱۰

VN:F [1.9.22_1171]
Rating: 10.0/10 (1 vote cast)
VN:F [1.9.22_1171]
Rating: +1 (from 1 vote)

نفس نفس زده ام باز در ترانه ی تو

نفس نفس زده ام باز در ترانه ی تو

لبالب است لب از شعر عاشقانه ی تو

نفس نفس همه شب در تلاطم تو غریب

نشسته زورقم امشب بر این کرانه ی تو

به پشت پنجره باران به گریه مشغول است

دلش گرفته چو من باز هم بهانه ی تو

به هر طرف نگهی می کنم غریبانه

به جستجوی کسی کو دهد نشانه ی تو

زمانه سخت و غریب است عاشقان تو را

نشسته ام چو غریبان رسد زمانه ی تو

بیا دوباره بیار آتشی که سوزد دل

رها نمی کند آخر دلم فسانه ی تو

مصطفی – ۱۳۹۴/۱۱/۰۳

VN:F [1.9.22_1171]
Rating: 8.0/10 (1 vote cast)
VN:F [1.9.22_1171]
Rating: +2 (from 2 votes)

علقمه

جانم همه عمر واله و شیدایت

مفتون نگاه و قامت رعنایت

از علقمه آمدی گمانم نرسید

آبی نرسانده ای بر آن لبهایت

مصطفی – ۱۳۹۴/۰۷/۳۰

VN:F [1.9.22_1171]
Rating: 7.0/10 (3 votes cast)
VN:F [1.9.22_1171]
Rating: +3 (from 3 votes)

رامین جان

روز کنکور فکر کنم ٢١ خرداد بود. صبح زود پسرم رو برده بودم دانشگاه آزاد واحد تهران جنوب، محل کنکور سراسرى، وقتى داشتم پیاده به سمت ماشینم میرفتم که کنار خیابون و کمى دورتر از در پارکینگ گذاشته بودم، عکس یه نفر روى شیشه عقب ماشینى که داشت از پارکینگ خارج میشد نظرم رو جلب کرد. راننده یه خانومى بود که سراسر مشکى پوشیده بود و وقتى نزدیک در پارکینگ با هم تلاقى کردیم عکس رو بهتر دیدم. عکس یه نوجوون خنده رو و خوش قیافه تقریبا همسن پسر من بود. خانومه که رانندگى میکرد وقت خروج از پارکینگ سرش رو به سمت من چرخوند و نگاهى به من کرد که ناخودآگاه به سمت عکس چسبیده به شیشه عقب سمت راننده خیره شده بودم و از پارکینگ خارج شد. چهره شکسته، خسته و غمگینش هنوز بیادم هست. از نوشته هاى روى عکس “رامین جان” رو که با فونت درشت نوشته شده بود دیدم و بقیه نوشته هاى ریزتر رو نتونستم بخونم. پیش خودم گفتم لابد یکى از مادرهاست که پسرش رو براى امتحان کنکور آورده و الان که درها رو باز کردن و بچه ها رفتن تو داره میره! ولى هنوز درها باز بود و امتحان شروع نشده بود. برام عجیب بود چون اغلب مادرها ایستاده بودن تا کنکور شروع بشه و حتى بعضى هاشون هم زیرانداز آورده بودن که تا آخر کنکور همونجا منتظر بچه هاشون بمونن.
چیزى رو که میخواستم از ماشین برداشتم و دوباره اومدم جلوى در دانشگاه، یکسرى از خانم ها جلوى درب کوچکى که قفل بود زیرانداز انداخته بودن و هر کدوم کتاب دعاى کوچکى تو دستشون، داشتن براى موفقیت بچه ها شون دعا میخوندن. بالاى سر یکیشون لبه ى دیوار کنار در یه نوشته همراه عکس تو کاور پلاستیکى رو به دیوار با نوارچسب شیشه اى چسبونده بودن. جلوتر رفتم تازه متوجه شدم! عکس پشت همون پراید بود. عکسها به نظر میومد که تو شمال گرفته شده باشه و نوشته ها و شعرهایى که کنار عکسها نوشته شده بود نشان از غم عمیق مادرى داشت که تازه فرزندش رو از دست داده بود و مثل همه ماها قرار بود اون رو همون روز، براى امتحان کنکورش بیاره و با دعاى خیر بدرقه آش کنه! حتما کارت ورود به جلسه رو هم گرفته بوده که میدونسته محل امتحانش کجاست. چون کارت رو یک هفته قبل از کنکور میدن و حتما تو همین یک هفته گذشته هم بایستى فوت شده باشه!
جلوى عکس میخکوب شده بودم. اصلا دیگه نوشته ها رو نمیدیدم و فقط عکس و “رامین جان” که درشت نوشته شده بود رو میدیدم. چقدر چهره ى معصوم و خندونى داشت. دیگه نمى تونستم به عکس نگاه کنم. تصور حال اون مادر، حالم رو خراب میکرد. چهره ام ناخودآگاه درهم شد و سرم رو پایین انداختم. شروع کردم زیر لب براى رامین فاتحه خوندن. چرخیدم که برگردم، روى زمین یکى دیگه از همون عکس داخل کاور رو روى زمین زیر پاى خانم دیگه که کنار اون یکى دیوار ایستاده بود دیدم. جلو رفتم و با ناراحتى خم شدم و نوشته رو از زیر پاى اون خانم بیرون کشیدم. برگشت و من رو نگاه کرد. وقتى ایستادم عکس رو به اون خانم و همه خانمهایى که اونجا نشسته بودن، نشون دادم و گفتم که یه مادر عزادار عکس پسرش رو آورده و اینجا رو دیوار چسبونده و ازشون خواستم براش دعا کنن. خواستم این یکى عکس رو با خودم ببرم ولى دلم نیومد. دوباره چسبوندمش روى دیوار و برگشتم که بیام خونه، با خودم فکر کردم که بهتره رو دیوار بمونه تا مردمى که میبیننش مثل من براش دعا کنن. فوقش وقتى برگشتم احتمالا دوباره افتاده رو زمین اون موقع براى خودم برش میدارم. تو راه خونه همش به “رامین” فکر میکردم و براش فاتحه میخوندم. رسیدم خونه قضیه رو براى خانمم تعریف کردم، اون هم ناراحت شد. طرفهاى ظهر که شد، همه با هم رفتیم که پسرم رو بیاریم. اونجا که رسیدیم بردمش که عکسهاى روى دیوار رو نشونش بدم. جلوى در که رسیدیم اثرى از خانمهایى که اونجا نشسته بودن نبود و عکسى هم رو دیوار نبود. چند قدم اونطرفتر یه مامور شهردارى با یه کیسه مشکى بزرگ تو دستش، داشت با دست دیگه اش کاغذها و آشغالهایى که رو زمین ریخته شده بود رو جمع میکرد و با ناراحتى زیر لب غر میزد.
جمعه ١٠ مهرماه، عید غدیره و دو هفته است که پسرم تو رشته نرم افزار دانشگاه شریف مشغول تحصیل شده. هنوز چهره غم گرفته اون مادر از ذهنم نمیره. “رامین جان” روحت شاد و خدا به مادرت صبر بده.

مصطفى – ١٣٩۴/٠٧/١٠

VN:F [1.9.22_1171]
Rating: 8.8/10 (4 votes cast)
VN:F [1.9.22_1171]
Rating: +5 (from 5 votes)

بهانه سخن

نگاه منتظرم رو بر آستانه ی تو

بهانه ی سخنم نیست جز بهانه ی تو

سراغ صید خود از دام خود بگیر حبیب

نشسته است هَزاری بر آشیانه ی تو

اگرچه بی تو هوایم خزان و پاییزی ست

پر است دل ز بهار تو و جوانه ی تو

لبان پر تب من دائما به ذکر تو گرم

تمام زمزمه ام غرقه ی ترانه ی تو

چه بود حاصل عمرم از این فراق، چه بود

بجز سرودن اشعار غمگنانه ی تو

مران مرا که کریمی و از تبار سخن

که آمدست گدایی به سوی خانه ی تو

بیا دمی صنما بر سرای درویشی

که نیست داشته جز شعر عاشقانه ی تو

به سوی خسته نگاهی که سرد و طوفانیست

و این دلی که شکسته ست بر کرانه ی تو

مصطفی – ۱۳۹۴/۰۶/۱۱

VN:F [1.9.22_1171]
Rating: 7.7/10 (3 votes cast)
VN:F [1.9.22_1171]
Rating: +3 (from 5 votes)

نقش بر آب

دیوانه و لولی و خرابم همه عمر

خمّار دو چشم چون شرابم همه عمر

دستم نرسیده بر وصال تو صنم

در محضر تو نقش بر آبم همه عمر

عمریست که گشته ام پی آب حیات

دور از رخ تو پی سرابم همه عمر

قلَّ صَبری لِکَثرَتِ حُزنُکَ بی

با این همه غم خانه خرابم همه عمر

مصطفی – ۱۳۹۴/۰۵/۲۴

VN:F [1.9.22_1171]
Rating: 10.0/10 (1 vote cast)
VN:F [1.9.22_1171]
Rating: +1 (from 3 votes)

شه خون ریز

مستم ز شراب رخ تو ای شه خون ریز

حالی به می و ساغر و پیمانه چه حاجت

آواره ی کوی تو شدم کوچه به کوچه

آواره ی چشمان تو را خانه چه حاجت

مصطفی – ۱۳۹۴/۰۵/۰۱

VN:F [1.9.22_1171]
Rating: 10.0/10 (2 votes cast)
VN:F [1.9.22_1171]
Rating: +3 (from 3 votes)