ای وطن من

ایران تو تنهاترین کلامی

____________در این آشفته بازار خشم و قدرت

مجذوب توام

_______و مقهور تنهاییت

_______________ای سرزمین تلخیهای نگفته

_____________________________و شیرینی های نهفته

تو را می ستایم

________ای مظلوترین سکوت تاریخ

_______________________و محرومترین ثروت بی پایان

تنهاییت ندیدیم

________و سکوتت نشنیدیم

__________________و قهر و فریاد خویش بر تو مقدم کردیم

که خاک تو را نه طوطیای چشم

_________________که مایه آرامش خشم باید کرد

و به تو اندیشید،

_________به سکوت تو

________________و وجود تو،

______________________ نه به خود

____________________________و خشم خود

که ساختن تو

_______بر تاختن بر تو

_________و باختنت ترجیح باید داد

_______________تا زمانه فرصتی دیگر بر ما بخشاید،

________________________و آن کنیم که بود تو را شاید

___________________________________نه وجود ما را

____ای وطن من.

مصطفی – ۱۳۸۸/۳/۳۰

VN:F [1.9.22_1171]
Rating: 10.0/10 (1 vote cast)
VN:F [1.9.22_1171]
Rating: 0 (from 0 votes)

خشم نهفته

قلبم فشرده زین غم نادیده من است

اشکم بسان لخته ­ای در دیده من است

ابری سیاه و تیره در اندیشه من است

این فتنه ­ها چو تیشه ­ای در ریشه من است

اشکم ز قلب، خون من از چشم جاری است

هنگام اشک نیست که هنگام یاری است

اشکم چو خون تازه ز قلبم برون بزن

ای خشم خفته آتشی در اندرون بزن

ای کشتی شکسته به دریای خون بزن

آزاده باش و یکسره خود در جنون بزن

اشکم ز قلب، خون من از چشم جاری است

هنگام اشک نیست که هنگام یاری است

ویران شدست قفل در خانه ­ام علی

آتش زدند خانه و کاشانه­ ام علی

آشفته حال و خسته و ویرانه ­ام علی

از ظلم و دشمنیست که دیوانه­ ام علی

اشکم ز قلب، خون من از چشم جاری است

هنگام اشک نیست که هنگام یاری است

ای اشک خفته در غم باران فرو نَشین

خشم نهفته در غم یاران فرو نَشین

ای روح خسته در دل ویران فرو نَشین

ای دل شکسته در یم ایران فرو نَشین

اشکم ز قلب، خون من از چشم جاری است

هنگام اشک نیست که هنگام یاری است

جمهور ما ز خانه به تاراج برده­ اند

حتی ز خود بهانه به تاراج برده­ اند

زین بحر غم کرانه به تاراج برده­ اند

امید بی کرانه به تاراج برده ­اند

اشکم ز قلب، خون من از چشم جاری است

هنگام اشک نیست که هنگام یاری است

ای رند، چون تو بی غم این خاک نیستیم

ما بهر خلق، دشمن نا پاک نیستیم

هر چند چون تو ابله بی باک نیستیم

اما بفهم، ما خس و خاشاک نیستیم

اشکم ز قلب، خون من از چشم جاری است

هنگام اشک نیست که هنگام یاری است

از خشم ما بترس که دیوانه می­شوی

از دشمنان ابله این خانه می­شوی

هرچند نزد اندکی دردانه می­شوی

اما بدان که خسته و ویرانه می­شوی

اشکم ز قلب، خون من از چشم جاری است

هنگام اشک نیست که هنگام یاری است

مصطفی – ۱۳۸۸/۳/۲۵

VN:F [1.9.22_1171]
Rating: 0.0/10 (0 votes cast)
VN:F [1.9.22_1171]
Rating: +1 (from 1 vote)

آتـش سکوت

من آتش سکوت دلت را شنیده­ ام

اما کلامی از لب لعلت ندیده ­ام

آتشفشان چشم غریبت سخن نگفت

من غصه ها به قطره اشک تو دیده­ ام

مصطفی – ۱۳۸۸/۳/۲۲

VN:F [1.9.22_1171]
Rating: 0.0/10 (0 votes cast)
VN:F [1.9.22_1171]
Rating: 0 (from 0 votes)

ارادتی به حافظ

“ما در پیاله عکس رخ یار دیده ­ایم”

در آب دیده چشم خریدار دیده­ ایم

هنگام توبه مستی خمّار دیده­ ایم

در این خرابه دولت بسیار دیده ­ایم

ساقی بزن تو کوس پریشانی مرا

مطرب بنوش باده ویرانی مرا

ما در خیال طره زلفش کشیده­ ایم

در بزم دوست غمزه شرمش چشیده­ ایم

در آستانه جز لب لعلش ندیده­ ایم

میخانه ­ها به گوشه چشمش خریده­ ایم

ساقی بزن تو کوس پریشانی مرا

مطرب بنوش باده ی ویرانی مرا

ما خون دل چو باده به پیمانه خورده­ ایم

خمها ز آب دیده به خمخانه برده­ ایم

این خمر سرخ جز به تمنّا نبرده ­ایم

یک جام می چو آب مهنّا نخورده­ ایم

ساقی بزن تو کوس پریشانی مرا

مطرب بنوش باده ی ویرانی مرا

ما سرّ مستی از می باران نگفته­ ایم

شب های تیره بی غم یاران نخفته ­ایم

غمهای بیکرانه ز یاران نهفته­ ایم

یک شکوه­ ای ز دوری و حرمان نگفته­ ایم

ساقی بزن تو کوس پریشانی مرا

مطرب بنوش باده ی ویرانی مرا

ما جای عهد، یکسره خود را شکسته ­ایم

از دوستان بد دل و بد رنگ خسته­ ایم

و ز هرچه دشمنیست سراسر گسسته ­ایم

امّا ز روبهان زمانه نرسته ­ایم

ساقی بزن تو کوس پریشانی مرا

مطرب بنوش باده ی ویرانی مرا

ما یک شکایت از غم دنیا نکرده­ ایم

با مدعی حکایت غم ها نکرده­ ایم

هرگز ز عشق پاک تو پروا نکرده ­ایم

یک لحظه فکر عقبت و عقبا نکرده ­ایم

ساقی بزن تو کوس پریشانی مرا

مطرب بنوش باده ی ویرانی مرا

مصطفی – ۱۳۸۸/۳/۱۷

VN:F [1.9.22_1171]
Rating: 10.0/10 (1 vote cast)
VN:F [1.9.22_1171]
Rating: +1 (from 1 vote)

شهر خندقها

به یاد آریم کوچ قمریان بال و پر بشکسته از خاک سیاه شهر بی صاحب

به یاد آریم سوز گرم باد سیلی دستی که بر نازکترین صورت فرود آمد

به یاد آریم دستانی که در زنجیر سرد خون گرفته در تقلا بود

به یاد آریم ضربتهای پر کین در لهیب آتشی بر درب یک سینه

الا ای تیره­ گون تاریک دل، مست سکوت شهر خندقها

برای کشتن یک گل، چه حاجت آتش و شمشیر و یک لشکر

تو که رسم نوازش را نمی­ دانی، بدان آلاله را با دست می چینند

در این آتش که می­ سوزد درون سینه پرخون یک لاله، لگد را از چه می­ کوبی

مگر آنسوی در جز همسری دلخسته نامردمیها چیست ای غافل

فقط یک کودک معصوم خفته اندرون بطن یک مادر و دیگر هیچ، دیگر هیچ، دیگر هیچ

در این شهر سراب آلوده آخر مردمی مردست و پوسیدست

مگر از رفتن سردار گلها چند روزی بیشتر رفته است

هنوز آوای او با باد می­ پیچد درون کوچه­ های سرد این بیغوله تاریک

که من این خاندانم را امانت می­ نهم از بهرتان مردم

امانت دار من باشید ای مردم در این شهر سکوت و نخل و خندقها

در و دیوار می­ لرزند و می­ گویند: ای نامردمان رسم امانت کو، امانت کو، امانت کو

مصطفی – ۱۳۸۸/۳/۶

VN:F [1.9.22_1171]
Rating: 0.0/10 (0 votes cast)
VN:F [1.9.22_1171]
Rating: 0 (from 0 votes)

صبح انتظار

هر دم به یاد بوی خوش آسمانیت

مستانه گشته­ ایم به هر کو نشانیت

پرواز کرده ­ایم به هر صبح انتظار

تا اوج آشنای نگاه نهانیت

ای برتر از کلام دمی رخ نهان مکن

تا باز بینم آن رخ ابرو کمانیت

روز الست عشق تو در سر نهاده­ اند

هرگز نمی­ رود ز دلم یک نشانیت

مصطفی – ۱۳۸۸/۲/۲۱

VN:F [1.9.22_1171]
Rating: 0.0/10 (0 votes cast)
VN:F [1.9.22_1171]
Rating: 0 (from 0 votes)

صبح بی نظیر

پرواز کرده ­ایم در این صبح بی نظیر

تا اوج آسمان نگاه نهانیت

ای برتر از کلام دمی رخ نهان مکن

تا باز بوسم آن رخ ابرو کمانیت

مصطفی – ۱۳۸۸/۲/۲۱

VN:F [1.9.22_1171]
Rating: 0.0/10 (0 votes cast)
VN:F [1.9.22_1171]
Rating: 0 (from 0 votes)

معلم عشق

آن دم که تیر چشم تو بر دامنم نشست

عشق تو بند بند تنم را ز هم گسست

بر من طلوع کردی و ظلمت غروب کرد

دیوار جهل یکسره در من فرو شکست

من درس عشق را ز تو آموختم به جان

جانم به جام مهر تو گردید مست مست

خورشید چشم مهر فروزت چه ساده بود

گرمای جان کودک آسوده از الست

در حیرتم که این دم عیسایی ات چه کرد

کین حرفها که از تو شنیدم به جان نشست

آن مدعی که نام تو بر شمع می زند

آیا ز جان سوخته ات آگهیش هست؟

گویند عرشیان که رسانید بر زمین

شغل پیمبران فقط آموزگاری است

این عاشقان سوخته، یا رب به حرمتت

بر ده تو نیکنامی و نیکی ز هر چه هست

مصطفی – ۱۳۸۸/۲/۱۱

VN:F [1.9.22_1171]
Rating: 0.0/10 (0 votes cast)
VN:F [1.9.22_1171]
Rating: +1 (from 1 vote)

بهار ۱۳۸۸

یا رب در این بهار طبیعت مدد نما

تا در دل تکیده ی ما روز نو شود

میدانم ار تو بر دل مسکین نظر کنی

در اندرون ما همه، هر روز نو شود

مصطفی – نوروز ۱۳۸۸

VN:F [1.9.22_1171]
Rating: 0.0/10 (0 votes cast)
VN:F [1.9.22_1171]
Rating: 0 (from 0 votes)

برف می بارد برف

برف می ­بارد برف

به کجا چتر صفا باز شده،

من از این اشک سپید، در دل تاریکی

به کجا بگریزم

برف می­ بارد برف

ابرها گریانند، گریه­ ای سرد و سپید

آسمان غمبار است، ابرها از دل خویش

ذره­ ها روی زمین می­ ریزند

برف می­ بارد برف

گریه­ ها یخ زده ­اند

ابرها با دل یخ بسته خود غمگینند

کوچه­ ها هم همه یک دست وسپید

برف می­ بارد برف

پشت هر پنجره ­ای، یک نگاهی غمگین،

یک نگاهی پرشور، کودکان در خوشی بازی آدم برفی

مادران هم نگران از سرما

برف می ­بارد برف

وقت سلمانی ابر است در این لحظه صبح

ذره ­ها رقص کنان می­ بارند

قیچی سلمانی دست باد است هنوز

برف می­ بارد برف

برف می­ بارد برف

برف می­ بارد برف…

 

مصطفی – زمستان ۱۳۸۷

VN:F [1.9.22_1171]
Rating: 0.0/10 (0 votes cast)
VN:F [1.9.22_1171]
Rating: 0 (from 0 votes)

ریگها و ساربان

کاروان می­ رفت در صحرای غم

آسمان غمبار می شد دم به دم

ریگها در زیر پای اشتران

ناله میکردند: هان ای ساربان!

راه را آهسته تر ران تا دمی

چهره ماهش ببیند همدمی

مادری سیراب گرداند به بَر

شیرخوار تشنه را بار دگر

باز گیرد شیرخوارش را به ناز

خواب گرداند بروی سینه باز

دختری بابای خود راضی کند

هرچه می خواهد ز طنازی کند

ساربان آرام تر، آهسته تر

تا ببیند مادری بار دگر

شیر فرزند علمدارش دمی

ماه تابان بنی الهاشمی

تا درآغوشش بگیرد این سوار

دست و بازویش ببوسد اشکبار

شیر فرزندی که در عالم تک است

از ازل تا حال چون او اندک است

نقش زیبای جوانمردیست او

من نمی دانم، تو دانی کیست او؟

نام او چون بر زبان جاری شود

هر چه گردنکش بود، خاری شود

قدرت بازوی او همچون علی ست

ماه تابانش به صحرا منجلی ست

قد و بالایش چنان سرو سهی

می­ دهد بر ناکسان پیش آگهی

خنده زیبای او بر کودکان

می ­دهد آرامش بیحد چه سان

او ابوالفضل است از آل علی

حامی مولا حسین بن علی

پشت مولا سر بزیر و با ادب

شیر مرد آرام می آید، عجب

کاش او بر چشم ما گامی نهد

کاش از مشکش به ما آبی دهد

تشنه مشکش فراتست ای عجب

تا نگیرد این عطش، درتاب وتب

چون قدومش بوسه زد لبهای آب

لاجرم آرام گیرد از شتاب

منتظر بودست این آب از ازل

در دلش ماندست تنها یک اَمل

آرزویش، بوسه بر لبهای اوست

آتش عشقیست کز سودای اوست

گر نیابد کام خود یا آرزوش

کار او یکسر فغانست و خروش

ساربان آهسته ران، آهسته ران

گوش کن صحرا خروشست و فغان

یکطرف یک مادری در انتظار

یکطرف لب تشنه ای در کارزار

یکطرف شیری به پستان مانده است

یکطرف تیری گلویی رانده است

آن طرف دنیایی از دیوان به صف

این طرف لب تشنگانی جان به کف

آن طرف خوکان دنیایی ببین

این طرف شیران عقبایی ببین

آن طرف اندر پی مال و مقام

درپی خونست وخونریزی مدام

این طرف اندر دلش سودای دین

حافظ قرآن و دین بر مسلمین

آن طرف شمر است سردار یزید

اندر این دنیا ز او بدتر که دید

این طرف عباس علمدار حسین

نور چشم عاشقان در عالمین

آن طرف کفتار وش انگشتری

می­ ستانند از کف هر بی سری

این طرف سقای طفلان می برد

مشکها را، تا که آبی آورد

آن طرف با تازیانه می زنند

کودکان تشنه در زنجیر وبند

این طرف آوای هل من ناصری

آن طرف در سینه ها بغض علی

ساربان آهسته ران، آهسته تر

بازکن چشمان دل را بیشتر

سوی تَل قتلگاه است این سفر

ناقه را خوابان، مکن خون در جگر

کاش دستی بود در تن های ما

تا بگیرد راه را بر ناقه ها

کاش پایی بود تا از جا شویم

در پی مولای سقایان رویم

تا نگیرند این شغالان از جفا

دست سقای دو عالم از قفا

آه من، دستان ساقی بر زمین

تیر بر چشم و عمود آهنین

مشکها بی آب شد از تیر کین

صورت ساقی پر از خون بر زمین

ناله ادرک اخا آمد به گوش

کودکان تشنه در جوش و خروش

ناله او در پی زخمش نبود

غصه او از پی چشمش نبود

“ای برادر زود خود بر من رسان

داد این ساقی زنامردان ستان

این ذلیلان تیر بر مشکم زنند

کاش جای مشک بر چشمم زنند”

آن برادر زود خود بر او رساند

گفت: “ساقی کن رها، آبی بماند؟

کودکانت جملگی لب تشنه اند

دشمنانت منتظر با دشنه اند

ای برادر مشکهایم را بجو

تا بیابی قطره ای از آبرو

دست این ساقی جدا و مشک خشک

ساقیت بی آب و چشم از اشک خشک

ساقیت بی دست و مشکش خالیست

شرم از لب تشنگان درساقیست”

آه ای طوفان بیا ما را ببر

تا نبینم دوری تن ها ز سر

کاش بر ما حَنجری اعطا شود

تا به صحرا محشری بر پا شود

آه ای طوفان بیا ما را بگیر

تا نبیند چشم ما آه اسیر

کودکی لب تشنه بر دست پدر

گردد از خون گلو سیراب تر

یک برادر زاده بر دست عمو

جان فشاند تا شود قربان او

تشنه لب از جان­فشانی یک پسر

بیند او لب تشنه تر کام پدر

سوی میدان رو کند بار دگر

تا بکوبد دشمنان را سخت تر

چهره ماهش چنان پیغمبر است

رزم میدانش به صحرا محشر است

ناکسان از رزم او ترسیده اند

گوییا رزم علی را دیده اند

گفت نامردی از آن خیل رجیم

باید او را جملگی ضربت زنیم

تشنگی و زخم شمشیر و سنان

یا ابا گفتن بسوی آسمان

آسمان گریان شد از آوای او

گو پیمبر می فتاد از جای او

دشمنان اسبان خود زین کرده اند

سوی نعشش با دوصد کین کرده اند

نعل اسبان تازه و تن چاک چاک

قطعه های این بدن بر روی خاک

آن پدر آسیمه سر بر وی رسید

پاره جان را به روی خاک دید

آنچنان بر روی نعشش اوفتاد

گوییا دردم همانجا جان بداد

ساربان اینجا مران این کاروان

نیست جز کرب و بلا اینجا نشان

اندر این صحرا بجز کفتار نیست

جز به نامردی در اینجا کار نیست

پیکری را تیرباران کرده اند

تشنه ای را سنگباران کرده اند

یک برادر از قفا سر می زنند

بر گلوی تشنه خنجر می زنند

می­ دود نالان و گریان خواهری

تا بگیرد دست جلاد جَری

گفت:” ای نامردمان او تشنه است

کی نصیب تشنگی با دشنه است”

لیک آن جلاد بر خون تشنه بود

بر دو دستش یک سر و یک دشنه بود

خواهرش چون پیکرش آنگونه دید

بوسه بر خون گلویش آفرید

گفت سوی حق که “ای رب جلیل

کن قبول او را به قرباناً قلیل”

ساربان آهسته تر آهسته تر

گویمت از این حکایت تلختر

تلختر از زخم شمشیر و سنان

تلختر از تیر و چشمان جوان

تلختر از تشنگی در ساقیان

تلختر از این وفای کوفیان!

تلختر از کشتن لب تشنه ای

تلختر از تیر کین بر سینه ای

تلختر از کشتن طفل صغیر

تلختر از تشنه کامی در اسیر

کودکی را بی پدر سیلی زدن

زخم سرخ تازیانه بر بدن

نا کسان از بی کسان مَعجَرکشان

دختران تشنه لب اندر فغان

ناکسان بر خیمه ها آتش زنان

کودکان آسیمه سر هر جا دوان

دختری را معجر از سر برده­  اند

گواشوار دیگری را کنده ­اند

آتش کین خیمه ای را سوخته

پای دختر بچه ای افروخته

دامن سوزان دختر بچه ­گان

خارهای تیز و پای بچه­ گان

سوز صحرا در شب و شام عراق

مرگ تنهای دو کودک در فراق

خیزران و کودکان و کوفیان

خیزران آتش مزن بر جانمان

جای رد توست بر این کودکان

زخم خونین می زنی در این میان

خیزران این خیمه ها آتش مزن

در دل صحرا به ما آتش مزن

آتشت چون خیمه ای در بر گرفت

کودکی دستان خود بر سر گرفت

زخم تاول چون به دست و پا نشست

قلب ما بیچارگان در هم شکست

ما در اینجا ریگهایی بوده­ ایم

کز غم این رنجها فرسوده­ ایم

این ذلیلان آتش از کین کرده اند

آتش کین بهر این دین کرده اند

خارجی خواندند این لب تشنگان

سر جدا کردند از این کشتگان

هر سری با نیزه ای برداشتند

پیش چشم کودکان افراشتند

در غل و زنجیر شد ناموس دین

ویلکم آمد ندا بر مسلمین

آخرت ای ساربان رحمی نما

راه دیگر گیر، جز از کربلا

کربلا و کربلا و کربلا

ویلکم هذا الجفا، یا اشقیا

ساربان پند مرا در گوش گیر

تا نبینی کودکانت را اسیر

کوفیان مهمان خود سر می بُرند

تا تنور خانه ای روشن کنند

جملگی در کوی ها استاده ­اند

هلهله بر بی کسان سر داده­ اند

خواهری از آن میان فریاد داد:

“کوفیان آرامتان آشفته باد

تشنه فرزند پیمبر کشته­ اید

شادمان بر این یتیمان گشته­ اید

حق شما را تا ابد نفرین کُناد

زندگیتان تا ابد خونین کُناد

تا ابد این جانتان افسرده باد

آسمان کویتان دلمرده باد

بر یتیمان از جفا سیلی زدید

بر اسیران رنگ رخ، نیلی زدید

این یتیمان زاده پیغمبرند

زادگان سروران بی سرند

آل حق را در اسارت کرده­ اید

بر پیمبر این جسارت کرده­ اید

ویلکم ای بی وفایان، ویلکم

ویلکم ای پرجفایان، ویلکم

ویلکم ای زشتکاران، ویلکم

ویلکم ای نابکاران، ویلکم

خنده هاتان تا ابد غم خنده باد

خنده از روی شما شرمنده باد

خانه هاتان از غم و محنت فزون

شادی و آسایش از آنها برون”

خنده بر لبها پشیمان گشت زود

گریه این لبخندها را در ربود

گریه و افغان بجای خنده شد

خنده از این گفتها شرمنده شد

گفت او: “ای کوفیان گریان شدید

مردمانی اینچنین نالان شدید!؟

اندر این دنیا جفایی کرده اید

تا ابد همچون جفایی کس ندید

شامیان این کاروان را دشمنند

لیک مهمان را به دشمن نسپرند

کوفیان از شامیان بس بدترید

میهمانها سوی دشمن می­برید

اشکهاتان اشک تمساحی بُدست

گریه هاتان گریه ماهی بُدست

ای خدا  بر جمع ایشان خشم گیر

تا ابد این گریه هاشان را مگیر”

آن جماعت درسکوتی مرگبار

سر بزیر انداخت، شد در انتظار

شامیان این کاروان را می­ برند

تا دگر زخمی بر این جانها زنند

خسته و رنجور شد این کاروان

رو بسوی شام در صحرا روان

کاروان می ­رفت سوی سرنوشت

مجلس ناکس وشان دون سرشت

خیزران و خیزران و خیزران

آن لبان و نا کسان و بی کسان

خیزران آتش زدی بر جانمان

این لب و دندان چه جای خیزران

در میان محفل این شامیان

خواهری در داد فریاد از میان:

“ای یزید بوالهوس این کار چیست

این لب و دندان تو می دانی ز کیست

این سر فرزند پیغمبر، حسین

سرور اهل بهشت و نورعین

این سر مظلوم مردی تشنه بود

کز قفا سیراب شد با دشنه زود”

گفت آن نامردم ناکس سرشت:

“هان تو دیدی بر برادر سرنوشت

او ز دین خارج شد و طغیان نمود

حق سزایش داد و قربانش نمود

او اگر با من به بیعت می­ رسید

بهر او صد مال و خلعت می ­رسید”

گفت آن خواهر که: “ای کوته نگر

خود چه می پنداشتی، پیغامبر

او به معنی عاشق حق بود و بس

در عبادت همچو اویی نیست کس

گر مسلمان گشته جَدّت ظاهرش

جَدّ ما کردست او را طاهرش

تو به ظاهر نیز مسلم نیستی

ورنه اینجا بوی سُکر از کیستی

کیست فرزند جگرخوار عرب؟

کیست فرزند پیمبر در عرب؟

صاحب سر جمله قرآن خواند و بس

بر تو یک آیت ز قرآن خوانده کس

گر تو از آیات قرآن خوانده­ ای!

اندر این مجلس چرا درمانده ­ای؟

کشته ­ای فرزند پیغمبر حسین

خون جگر کردی به ما در عالمین

هر که فرزند پیمبر می­ کُشد

از خدا بس عاقبت ها می­ کِشد

در دوعالم لعن بر او بی حدست

وز زِنایی نطفه اش بیرون شدست”

ناکس نامرد شد اندر شگفت

او زبانش را به کام اندر گرفت

“شیرزن بنت شجاعت پیشه است

از علی و فاطمه چون ریشه است

ما حریف این سخنها نیستیم

این جماعت کیست، گو ما کیستیم

ما همه مردان ایشان کشته ایم

لیک اینجا چون ذلیلان گشته ایم

جمله استدلال ما شمشیر بود

او زبانش تیزتر از تیر بود”

در خراب آباده ای مسکن نمود

کاروان خسته را با خشم زود

تا که ایشان را زبون سازد دگر

یا که دلهاشان بخون سازد مگر

کاروان در این خراب آباد غم

رنجها می دید، از او دم به دم

ساربان، ای ساربان، ای ساربان

بین کجا آورده ­ای این کاروان

کاروان را خشت مسکن گاه شد

سنگها تسکین ده هر آه شد

گشت مرهم بر دل این کودکان

ضربتی با خیزران از شامیان

تسلیت بر کودکان دشنام گشت

شامیان را عیشها در کام گشت

کودکی رنجور در این کاروان

اشکبار آواز می­ داد از میان

آه مادر، مهربان بابا کجاست

سنگها، دشنامها بر ما چراست

چند روزی نیست بابایم چرا

صوت زیبایش نمی ­خواند مرا

صوت زیبایش که قرآن می­ سرود

درد را از زخمهایم می ­زدود

کوفه تا شام اَر که غمگین می­ شدم

با نگاهش سخت تسکین می­ شدم

خسته ام مادر ز رنج این سفر

سخت بی تابم ز فقدان پدر

ظالم نامرد چون این اشک و آه

دید از دخت شهید قتلگاه

گفت: “این سر را درون طشت زر

سوی او گیرید، که اینک این پدر!”

سر چو در دامان وی بگذاشتند

پرده آخر ز کین برداشتند

دخترک آن سر در آغوشش گرفت

سخت بوسید و به پهلویش گرفت

“آمدی ای نازنینم، ای پدر

بی تو ما را رنجها آمد به سر

روی نی بودی، نگاهت تکیه گاه

تکیه گاه کودکان بی پناه

یاد داری آخرین دیدارمان

آخرین دیدار جان فرسایمان

می­ کشیدی از نوازش بر سرم

دست خود را در خیام و در حرم

آه بس کوتاه بود آن لحظه ها

لحظه آن عشق بازیهای ما

رفتی و یک ساعتی دیگر گذشت

مردمان کوفی پست و پلشت

خیمه هامان آتش از کین می­ زدند

آتش کین جمله بر دین می ­زدند

زخم های تازیانه می نشست

روی پا و صورت و بر پشت دست

رفتی و آخر چرا کوچک شدی

آنچنان کوچک چنان کودک شدی

تا تو هستی ضربه شلاق نیست

زخمها بر روی لبهایت ز چیست؟

خسته ای از رنجهای این سفر

خود در آغوشم بیاسای ای پدر

کودک من باش، تا چون مادرت

برکشم دست نوازش بر سرت

لای لایی گویمت بر خواب شو

ای پدر هرگز ز آغوشم مرو

لای لای ای عشق بی اندازه­ ام

لای لای ای روح پر آوازه ­ام

لای لای ای بر تن ما همچو جان

اندر این جا لحظه­ ای با ما بمان

لای لای و لای لای و لای لای”

این صدا آرام می آمد ز نای

اندک اندک دخترک در خواب رفت

آه من! جان زین تن بی­تاب رفت!!

ساربان این ظلمها بس نارواست

کودکی را این چنین مرگی سزاست!؟

ساربان، صحرا رها کن ساربان

کاروان دور از جفا کن، ساربان

ساربان صحرا ز ناکس پُر شدست

ناکسان خود جملگی دنیا پَرست

لحظه ای این اشتران را راه گیر

این سخنها را زما منت پذیر

گفت سوی ریگها این ساربان

“غم مخور بر ما و بر این کاروان

ما در این صحرا نه با خود آمدیم

بنده عشقیم و بی خود آمدیم

اندر این صحرا نه جای خود بود

هر که اینجا آید، او بی خود بود

هر که با این کاروان همراه شد

بی خود از خود عازم این راه شد

بی خودی آغاز راه بی دلیست

بی دلی در بیدلان بی منزلیست

منزل بی منزلان عرش خداست

ساقی ایشان علی مرتضی ست

بی دل و بی منزلی رسم وفاست

هر که دنیا منزل او، بی­ وفاست

بی­ وفایی رسم این دنیا شدست

بی­ وفایان جملگی دنیا پرست

هر که در این کاروان منزل گرفت

این دل از دنیا و خود از دل گرفت

دل ز دنیا برکن و بر دل نشین

تا که گردی جمله از حبل المتین

ما در این صحرا، در این صحرا نِییم

وندر این غوغا، در این غوغا نِییم

اندر این صحرا زمان معنا نداشت

هیچ، معنایی در این صحرا نداشت

هرکه اینجا بوده عاشق بوده است

عشق حق را جمله لایق بوده است

این همه عاشق به یک دلبر شدند

عاشق حق گشته و در بر شدند

ما در این صحرا نه با خود بوده ­ایم

عاشق حق بوده و آسوده­ ایم

عشق حق چون در دلی آمد فرود

حق بر او درد و بلا خواهد فزود

در بلا اندازد او هر عاشقش

تا کند بر وصل خود او لایقش

هر که عاشقتر شود دردش فزون

هر که لایقتر شود زخمش فزون

حق به عاشق گفت اندر این میان:

“عشق خواهی سوی دشمن شو روان

رقص کن شمشیر زن دستی فشان

تا ببیند دشمنت این عشقمان”

عاشقان در کاروان را رتبه ایست

عشق در این کاروان بازیچه نیست

عاشقی را تیر باران می کنند

آن دگر را نیزه باران می­کنند

عاشق دیگر چو بر خاک اوفتاد

با تن مجروح و پر چاک اوفتاد

عشق کامل نیست تا یک لشکری

اسب تازد روی همچون سروری

چشم یک عاشق به تیری بسته شد

لیک آیا او زعشقش خسته شد؟

دستهایش چون ز تن ببریده اند

بر سرش چون ضربتی کوبیده اند

عشق کامل نیست تا آن روی پاک

پیش معشوقش فتد بر روی خاک

سرور این عاشقان بس سرور است

منتهای عشق و عاشق پرور است

پیش چشمش آن دلاور های پاک

با تنی خونین فتاده روی خاک

وآن دگر فرزند او بر خاک شد

تن به سم اسبها پر چاک شد

آن دلاور مرد او بی چشم و دست

تشنه لب بر روی خاک افتاده است

روی دستش کودکش قربان شدست

صبر ایوبی بر او فرمان شدست

عاشقی چون او در این دنیا نبود

رو بسوی وصل خواندندش چه زود

هر چه بر آن عاشقان آمد بلا

جملگی بر جسم او شد مبتلا

سنگ بر آن روی و پیشانی زدند

تیر بر آن قلب روحانی زدند

جسم او را تیر باران کرده­ اند

جمله او را نیزه باران کرده ­اند

تشنه لب افتاده با صورت بخاک

با دلی مجروح و این تن چاک چاک

آمده بر سینه اش جلاد دون

تا که سیرابش کند از جوی خون

عشق کامل گشت، او معشوق دید

از قفا جلاد چون سر را برید

عاشقی اینست، عاشق گشته ­ای؟

عشق را آیا تو لایق گشته  ­ای؟

عشق معنی این بود کو اصل تو

پاک گردد پیشتر از وصل تو

حب هر چیزی بجز معشوق نیست

در دل عاشق، اگر او عاشقیست

عاشقی، چو عشق فرمان می­ دهد

در ره معشوق خود جان می­ دهد

عاشقی اینست، گر طالب شدی

ورنه در یک عشق بی قالب شدی”

ریگها گفتند سوی ساربان:

“ما همه گفتیم غمهای نهان

ما ز اسرار درون آشفته ایم

هر چه بر دل آمد آنرا گفته ایم

ما همه ریگیم در صحرای عشق

ناله ما ناله از سودای عشق”

 

والسلام

آغاز  محرم سال ۱۴۲۹ هجری قمری -۱۳۸۶ هجری شمسی

پایان ساعت ۱۵ پنج­شنبه ۱۳۸۷/۹/۷ مصادف با ۲۷ ذی­ الحجه ۱۴۲۹

مصطفی – محرم ۱۳۸۸ هجری شمسی

VN:F [1.9.22_1171]
Rating: 10.0/10 (2 votes cast)
VN:F [1.9.22_1171]
Rating: -1 (from 1 vote)

با نگاهت عالمی مست تو شد

 

با نگاهت عالمی مست تو شد

آدمی خمّار از دست تو شد

خمر از برق نگاهت جان گرفت

تا که از یک عالمی ایمان گرفت

ساقیان مدهوش از هوش تو اند

هوشیاران جمله بیهوش تو اند

رخ نما بر ما نگارا یک دمی

تا که بر پایت فشانم عالمی

دست بر دامان و بر پایت زنم

تا بگیرم کام از رویت، صنم

ای صنم بر ما دمی منت گذار

از پس این قرنهای انتظار

یوسف گمگشته بازآ از سفر

تا ببیند چشم ما ماه دگر

خود نمی­ آیی، رسان پیراهنت

روشنی ده چشمها با دامنت

این تن ما جمله، چشمانی براه

تا ببیند ماه رویان را اله

ای اله ماه رویان العجل

سرور الله گویان العجل

العجل ای مقصد هر انتظار

ملجاء هر عاشقی در این دیار

آیه مستضعفین، تاویل توست

سوره ی یوسف دگر تمثیل توست

ای که یوسف بر درت جان می­ دهد

صد زلیخا بر تو ایمان می­ دهد

عالمی لب تشنه دیدار توست

چشم ما بیچارگان بیمار توست

ای صبا بر چشم ما مرهم رسان

یک نفس از یار خوش الحانمان

مصطفی – شعبان ۱۳۸۷ شمسی

VN:F [1.9.22_1171]
Rating: 0.0/10 (0 votes cast)
VN:F [1.9.22_1171]
Rating: 0 (from 0 votes)

سینه ام تنگ است ای جان مهلتی

سینه ام تنگ است ای جان مهلتی

راه پر سنگ است ای جان مهلتی

حال ما گمگشتگان در این دیار

همچو آونگ است ای جان مهلتی

این جهان بدسگال رنگ رنگ

سخت در جنگ است ای جان مهلتی

این دل چرخ زمان گویی که سخت

همچنان سنگ است ای جان مهلتی

قلب ها در این دیار بی رفیق

معدن زنگ است ای جان مهلتی

مهربانی زین رفیقان دغل

جمله نیرنگ است ای جان مهلتی

در شگفتم نام نیکان این زمان

نام یا ننگ است ای جان مهلتی

ساقی ما کز نظر غایب شدست

عیش بی رنگ است ای جان مهلتی

در فراق یار ما این دل هنوز

سخت دلتنگ است ای جان مهلتی

مصطفی – ۱۳۸۷/۳/۱۸

VN:F [1.9.22_1171]
Rating: 10.0/10 (1 vote cast)
VN:F [1.9.22_1171]
Rating: +1 (from 1 vote)

کلام کبریایی

معلم، یک کلام کبریایی ست

معلم، نقش زیبای خدایی ست

سرود پاک علم و آفرینش

معلم جلوه ای از بی ریایی ست

در این ظلمتگه دنیایی ما

معلم روشنای روشنایی ست

میان این همه زاهدنمایان

معلم زاهد بی ادعایی ست

درون موج کفر و دون پرستی

معلم منشاء هر پارسایی ست

خداوندا ز هر رنجش نگهدار

معلم را که سد هر بلایی ست

مصطفی – اردیبهشت ۱۳۸۷

VN:F [1.9.22_1171]
Rating: 0.0/10 (0 votes cast)
VN:F [1.9.22_1171]
Rating: 0 (from 0 votes)