به یاد پدر

 

دیشب مرا نگاه تو در خواب در ربود

دستت ز چشم خیره ی من آب در ربود

دستان تو به صورت من خنده­ ای ­سپرد

و آن چهره ی سپید تو مهتاب در ربود

روح بلند و پاک تو همچون نسیم صبح

این کشتی شکسته ز گرداب در ربود

خونت درون سرخرگم گرم موج بود

تا قلب سرد و خسته ز سرداب در ربود

دستان پینه بسته تو چون ترنمی

این روح خیس و خسته ز مرداب در ربود

لبهای مهربار تو در گوش من چه کرد

کز من توان و توش و تک و تاب در ربود

آن صورت مصمم و پرچین نافذت

هر دم تزلزل از من بی تاب در ربود

هر بار دیده روی مزارت نهاده ­ام

بی وقفه اشک، دیده به سیلاب در ربود

هرشب به یاد خوب تو در خواب می ­روم

شاید دوباره خواب تو بی خواب در ربود

مصطفی – ۱۳۸۸/۴/۹ – به یاد مرحوم پدرم

VN:F [1.9.22_1171]
Rating: 10.0/10 (3 votes cast)
VN:F [1.9.22_1171]
Rating: +3 (from 3 votes)

پرواز کن به سوی ترنم بسادگی

پرواز کن به سوی ترنم بسادگی

تا این دل شکسته تو شعله ور شود

لبهای خون گرفته تو بشکفد به شعر

چشمان غم نشسته تو پر شرر شود

آشفته تر شود دل هر مدعی حسن

تا از دل تکیده تو بر حذر شود

آسوده تر شود نگه خسته رفیق

یا خنده های پر شررش بیشتر شود

مصطفی – ۱۳۸۸/۴/۷

VN:F [1.9.22_1171]
Rating: 9.0/10 (2 votes cast)
VN:F [1.9.22_1171]
Rating: 0 (from 0 votes)

هردم سکوت موج میزند

در این سرای خسته دلتنگ

هردم سکوت موج میزند

این روزهای بی رخ و بی رنگ

هردم غروب موج میزند

اینجا ز خاک و از دل هر سنگ

آوای غم بر اوج میزند

زاغان تیره گون بد آهنگ

بر شهر خسته فوج میزند

هر فرد را شمارش این ننگ

بیش از هزار زوج میزند

مصطفی – ۱۳۸۸/۴/۷

VN:F [1.9.22_1171]
Rating: 6.0/10 (2 votes cast)
VN:F [1.9.22_1171]
Rating: 0 (from 0 votes)

ای وطن من

ایران تو تنهاترین کلامی

____________در این آشفته بازار خشم و قدرت

مجذوب توام

_______و مقهور تنهاییت

_______________ای سرزمین تلخیهای نگفته

_____________________________و شیرینی های نهفته

تو را می ستایم

________ای مظلوترین سکوت تاریخ

_______________________و محرومترین ثروت بی پایان

تنهاییت ندیدیم

________و سکوتت نشنیدیم

__________________و قهر و فریاد خویش بر تو مقدم کردیم

که خاک تو را نه طوطیای چشم

_________________که مایه آرامش خشم باید کرد

و به تو اندیشید،

_________به سکوت تو

________________و وجود تو،

______________________ نه به خود

____________________________و خشم خود

که ساختن تو

_______بر تاختن بر تو

_________و باختنت ترجیح باید داد

_______________تا زمانه فرصتی دیگر بر ما بخشاید،

________________________و آن کنیم که بود تو را شاید

___________________________________نه وجود ما را

____ای وطن من.

مصطفی – ۱۳۸۸/۳/۳۰

VN:F [1.9.22_1171]
Rating: 10.0/10 (1 vote cast)
VN:F [1.9.22_1171]
Rating: 0 (from 0 votes)

خشم نهفته

قلبم فشرده زین غم نادیده من است

اشکم بسان لخته ­ای در دیده من است

ابری سیاه و تیره در اندیشه من است

این فتنه ­ها چو تیشه ­ای در ریشه من است

اشکم ز قلب، خون من از چشم جاری است

هنگام اشک نیست که هنگام یاری است

اشکم چو خون تازه ز قلبم برون بزن

ای خشم خفته آتشی در اندرون بزن

ای کشتی شکسته به دریای خون بزن

آزاده باش و یکسره خود در جنون بزن

اشکم ز قلب، خون من از چشم جاری است

هنگام اشک نیست که هنگام یاری است

ویران شدست قفل در خانه ­ام علی

آتش زدند خانه و کاشانه­ ام علی

آشفته حال و خسته و ویرانه ­ام علی

از ظلم و دشمنیست که دیوانه­ ام علی

اشکم ز قلب، خون من از چشم جاری است

هنگام اشک نیست که هنگام یاری است

ای اشک خفته در غم باران فرو نَشین

خشم نهفته در غم یاران فرو نَشین

ای روح خسته در دل ویران فرو نَشین

ای دل شکسته در یم ایران فرو نَشین

اشکم ز قلب، خون من از چشم جاری است

هنگام اشک نیست که هنگام یاری است

جمهور ما ز خانه به تاراج برده­ اند

حتی ز خود بهانه به تاراج برده­ اند

زین بحر غم کرانه به تاراج برده­ اند

امید بی کرانه به تاراج برده ­اند

اشکم ز قلب، خون من از چشم جاری است

هنگام اشک نیست که هنگام یاری است

ای رند، چون تو بی غم این خاک نیستیم

ما بهر خلق، دشمن نا پاک نیستیم

هر چند چون تو ابله بی باک نیستیم

اما بفهم، ما خس و خاشاک نیستیم

اشکم ز قلب، خون من از چشم جاری است

هنگام اشک نیست که هنگام یاری است

از خشم ما بترس که دیوانه می­شوی

از دشمنان ابله این خانه می­شوی

هرچند نزد اندکی دردانه می­شوی

اما بدان که خسته و ویرانه می­شوی

اشکم ز قلب، خون من از چشم جاری است

هنگام اشک نیست که هنگام یاری است

مصطفی – ۱۳۸۸/۳/۲۵

VN:F [1.9.22_1171]
Rating: 0.0/10 (0 votes cast)
VN:F [1.9.22_1171]
Rating: +1 (from 1 vote)

آتـش سکوت

من آتش سکوت دلت را شنیده­ ام

اما کلامی از لب لعلت ندیده ­ام

آتشفشان چشم غریبت سخن نگفت

من غصه ها به قطره اشک تو دیده­ ام

مصطفی – ۱۳۸۸/۳/۲۲

VN:F [1.9.22_1171]
Rating: 0.0/10 (0 votes cast)
VN:F [1.9.22_1171]
Rating: 0 (from 0 votes)

ارادتی به حافظ

“ما در پیاله عکس رخ یار دیده ­ایم”

در آب دیده چشم خریدار دیده­ ایم

هنگام توبه مستی خمّار دیده­ ایم

در این خرابه دولت بسیار دیده ­ایم

ساقی بزن تو کوس پریشانی مرا

مطرب بنوش باده ویرانی مرا

ما در خیال طره زلفش کشیده­ ایم

در بزم دوست غمزه شرمش چشیده­ ایم

در آستانه جز لب لعلش ندیده­ ایم

میخانه ­ها به گوشه چشمش خریده­ ایم

ساقی بزن تو کوس پریشانی مرا

مطرب بنوش باده ی ویرانی مرا

ما خون دل چو باده به پیمانه خورده­ ایم

خمها ز آب دیده به خمخانه برده­ ایم

این خمر سرخ جز به تمنّا نبرده ­ایم

یک جام می چو آب مهنّا نخورده­ ایم

ساقی بزن تو کوس پریشانی مرا

مطرب بنوش باده ی ویرانی مرا

ما سرّ مستی از می باران نگفته­ ایم

شب های تیره بی غم یاران نخفته ­ایم

غمهای بیکرانه ز یاران نهفته­ ایم

یک شکوه­ ای ز دوری و حرمان نگفته­ ایم

ساقی بزن تو کوس پریشانی مرا

مطرب بنوش باده ی ویرانی مرا

ما جای عهد، یکسره خود را شکسته ­ایم

از دوستان بد دل و بد رنگ خسته­ ایم

و ز هرچه دشمنیست سراسر گسسته ­ایم

امّا ز روبهان زمانه نرسته ­ایم

ساقی بزن تو کوس پریشانی مرا

مطرب بنوش باده ی ویرانی مرا

ما یک شکایت از غم دنیا نکرده­ ایم

با مدعی حکایت غم ها نکرده­ ایم

هرگز ز عشق پاک تو پروا نکرده ­ایم

یک لحظه فکر عقبت و عقبا نکرده ­ایم

ساقی بزن تو کوس پریشانی مرا

مطرب بنوش باده ی ویرانی مرا

مصطفی – ۱۳۸۸/۳/۱۷

VN:F [1.9.22_1171]
Rating: 10.0/10 (1 vote cast)
VN:F [1.9.22_1171]
Rating: +1 (from 1 vote)

شهر خندقها

به یاد آریم کوچ قمریان بال و پر بشکسته از خاک سیاه شهر بی صاحب

به یاد آریم سوز گرم باد سیلی دستی که بر نازکترین صورت فرود آمد

به یاد آریم دستانی که در زنجیر سرد خون گرفته در تقلا بود

به یاد آریم ضربتهای پر کین در لهیب آتشی بر درب یک سینه

الا ای تیره­ گون تاریک دل، مست سکوت شهر خندقها

برای کشتن یک گل، چه حاجت آتش و شمشیر و یک لشکر

تو که رسم نوازش را نمی­ دانی، بدان آلاله را با دست می چینند

در این آتش که می­ سوزد درون سینه پرخون یک لاله، لگد را از چه می­ کوبی

مگر آنسوی در جز همسری دلخسته نامردمیها چیست ای غافل

فقط یک کودک معصوم خفته اندرون بطن یک مادر و دیگر هیچ، دیگر هیچ، دیگر هیچ

در این شهر سراب آلوده آخر مردمی مردست و پوسیدست

مگر از رفتن سردار گلها چند روزی بیشتر رفته است

هنوز آوای او با باد می­ پیچد درون کوچه­ های سرد این بیغوله تاریک

که من این خاندانم را امانت می­ نهم از بهرتان مردم

امانت دار من باشید ای مردم در این شهر سکوت و نخل و خندقها

در و دیوار می­ لرزند و می­ گویند: ای نامردمان رسم امانت کو، امانت کو، امانت کو

مصطفی – ۱۳۸۸/۳/۶

VN:F [1.9.22_1171]
Rating: 0.0/10 (0 votes cast)
VN:F [1.9.22_1171]
Rating: 0 (from 0 votes)

صبح انتظار

هر دم به یاد بوی خوش آسمانیت

مستانه گشته­ ایم به هر کو نشانیت

پرواز کرده ­ایم به هر صبح انتظار

تا اوج آشنای نگاه نهانیت

ای برتر از کلام دمی رخ نهان مکن

تا باز بینم آن رخ ابرو کمانیت

روز الست عشق تو در سر نهاده­ اند

هرگز نمی­ رود ز دلم یک نشانیت

مصطفی – ۱۳۸۸/۲/۲۱

VN:F [1.9.22_1171]
Rating: 0.0/10 (0 votes cast)
VN:F [1.9.22_1171]
Rating: 0 (from 0 votes)

صبح بی نظیر

پرواز کرده ­ایم در این صبح بی نظیر

تا اوج آسمان نگاه نهانیت

ای برتر از کلام دمی رخ نهان مکن

تا باز بوسم آن رخ ابرو کمانیت

مصطفی – ۱۳۸۸/۲/۲۱

VN:F [1.9.22_1171]
Rating: 0.0/10 (0 votes cast)
VN:F [1.9.22_1171]
Rating: 0 (from 0 votes)

معلم عشق

آن دم که تیر چشم تو بر دامنم نشست

عشق تو بند بند تنم را ز هم گسست

بر من طلوع کردی و ظلمت غروب کرد

دیوار جهل یکسره در من فرو شکست

من درس عشق را ز تو آموختم به جان

جانم به جام مهر تو گردید مست مست

خورشید چشم مهر فروزت چه ساده بود

گرمای جان کودک آسوده از الست

در حیرتم که این دم عیسایی ات چه کرد

کین حرفها که از تو شنیدم به جان نشست

آن مدعی که نام تو بر شمع می زند

آیا ز جان سوخته ات آگهیش هست؟

گویند عرشیان که رسانید بر زمین

شغل پیمبران فقط آموزگاری است

این عاشقان سوخته، یا رب به حرمتت

بر ده تو نیکنامی و نیکی ز هر چه هست

مصطفی – ۱۳۸۸/۲/۱۱

VN:F [1.9.22_1171]
Rating: 0.0/10 (0 votes cast)
VN:F [1.9.22_1171]
Rating: +1 (from 1 vote)

بهار ۱۳۸۸

یا رب در این بهار طبیعت مدد نما

تا در دل تکیده ی ما روز نو شود

میدانم ار تو بر دل مسکین نظر کنی

در اندرون ما همه، هر روز نو شود

مصطفی – نوروز ۱۳۸۸

VN:F [1.9.22_1171]
Rating: 0.0/10 (0 votes cast)
VN:F [1.9.22_1171]
Rating: 0 (from 0 votes)

برف می بارد برف

برف می ­بارد برف

به کجا چتر صفا باز شده،

من از این اشک سپید، در دل تاریکی

به کجا بگریزم

برف می­ بارد برف

ابرها گریانند، گریه­ ای سرد و سپید

آسمان غمبار است، ابرها از دل خویش

ذره­ ها روی زمین می­ ریزند

برف می­ بارد برف

گریه­ ها یخ زده ­اند

ابرها با دل یخ بسته خود غمگینند

کوچه­ ها هم همه یک دست وسپید

برف می­ بارد برف

پشت هر پنجره ­ای، یک نگاهی غمگین،

یک نگاهی پرشور، کودکان در خوشی بازی آدم برفی

مادران هم نگران از سرما

برف می ­بارد برف

وقت سلمانی ابر است در این لحظه صبح

ذره ­ها رقص کنان می­ بارند

قیچی سلمانی دست باد است هنوز

برف می­ بارد برف

برف می­ بارد برف

برف می­ بارد برف…

 

مصطفی – زمستان ۱۳۸۷

VN:F [1.9.22_1171]
Rating: 0.0/10 (0 votes cast)
VN:F [1.9.22_1171]
Rating: 0 (from 0 votes)